!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟






ر اعتمادی

ر اعتمادی

معرفی

ر. اعتمادی (بهمن ۱۳۱۲ لار) رمان‌نویس ایرانی است.او بیشتر با نام مستعار ر.اعتمادی کتاب‌هایش را به چاپ رسانده‌است.نام اصلی او رجب‌علی اعتمادیست.او بیشتر اشتهار ادبی‌اش را به خاطر سوژه‌های داستان‌های خود دارد. از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۷ تنها نویسنده ممنوع القلم ایران بود







نام واقعی: رجب‌علی اعتمادی
تاریخ تولد:
محل تولد: لار
جنسیت: مرد
وب سایت:
فعالیت: نویسنده
ژانر:
تاریخ درگذشت:


http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png


ادامه مطلب

طبقه بندی: دانلود رمان برای رمان، مقالات، ر.اعتمادی،
[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

 

جزیره ی سرگردانی | سیمین دانشور


دکتر سیمین دانشور ، بزرگ بانوی ادب پارسی ، در هشتم اردیبهشت هزار و سیصد در شیراز دیده به جهان گشود ! نود سال با افتخار زیست و گنجینه های گرانبهایی به فرهنگ این مرز و بوم اهدا کرد… گنجینه هایی چون سووشون ، جزیره ی سرگردانی ، ساربان سرگردان و کوه سرگردان… هیجده اسفند نود ، پایان سفر این بزرگ بانو رقم خورد. وی رفت تا پس از چهل سال به همسر عاشقش جلال آل احمد بپوندد.. روحش شاد و یادش گرامی …

 

آثار به جا مانده از این نویسنده ی بزرگوار :


مجموعه داستان

* آتش خاموش، اردیبهشت ۱۳۲۷

* شهری چون بهشت، دی ۱۳۴۰

* به کی سلام کنم؟، خرداد ۱۳۵۹

* پرنده های مهاجر، ۱۳۷۶

 

رمانها

* سَووشون معروفترین اثر دانشور تیر ۱۳۴۸ از سوی انتشارات خوارزمی و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آلاحمد منتشر شد.
دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده است. این رمان به وقایع پس از پادشاهی رضا شاه میپردازد.

* جزیرهٔ سرگردانی، ۱۳۷۲، انتشارات خوارزمی

* ساربانْ سرگردان، ۱۳۸۰، انتشارات خوارزمی

* کوه سرگردان، انتشارات خوارزمی

 

ترجمه ها

* سرباز شکلاتی، نوشته برنارد شاو، ۱۳۲۸

* دشمنان، نوشته آنتوان چخوف، ۱۳۲۸

* بنال وطن، نوشته آلن پیتون

* داغ ننگ، نوشته ناتانیل هاثورن

* ماه عسل آفتابی (مجموعه داستان)، نوشته ریونوسوکه آکوتاگاوا و…

 

آثار غیرداستانی

* غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰

* شاهکارهای فرش ایران

* راهنمای صنایع ایران

* ذن بودیسم

* مبانی استتیک

 

روحش شاد و یادش گرامی





طبقه بندی: سیمین دانشور، دانلود بی دانلود فقط بخونش، مقالات،
[ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

فهیمه رحیمی در طول 17سال نویسندگی اش، 2 مصاحبه مفصل بیشتر نكرده است. یكی در سال 76 با مجله زنان و یكی هم در سال 85 با روزنامه كارگزاران.

  هر دوی این مصاحبه ها یك ویژگی مشترك دارند؛ مقدمه ای طولانی دارند و در آن مصاحبه كنندگان شرح می دهند كه با چه مشقتی توانسته اند رحیمی را گیر بیاورند و پس از اینكه رحیمی بارها قرار مصاحبه اش را عقب می انداخته است، بالاخره موفق به مصاحبه با او شده اند.

در واقع، به هیچ وجه كار سختی نیست كه از رحیمی تصویر نویسنده ای بسیار مشهور و بسیار منزوی مثل جی.دی سالینجر آمریكایی بسازیم؛ رحیمی از مصاحبه  گریزان است و به ندرت مقابل دوربین مجلات حاضر می شود و و قتی هم كه مطبوعات از او درخواست عكس می كنند، كلی عكس پرسنلی حاضر و آماده برای فرستادن دارد. پای تلفن به سختی قابل دسترسی است و در خیلی مواقع دخترش تلفن هایش را پاسخ می دهد.

 فهرستی كه پارسال وزارت ارشاد از پرفروش ترین رمان های بعداز انقلاب ارائه كرد بار دیگر یادآوری كرد كه او چه محبوبیتی میان خوانندگان فارسی زبان دارد. رحیمی با داشتن 7 كتاب در میان 47 كتاب پرفروش پس از انقلاب، ركورد دار آن فهرست بود.
 فهیمه رحیمی متولد۱۳۳۱ است و در كودكی ساكن خیابان 17 شهریور بوده است. آن طوركه خودش تعریف می كند نخستین فعالیت ادبی جدی اش نوشتن قطعه ای ادبی با عنوان دلم برای پروانه می سوزد در 9 سالگی بوده است.

این قطعه آن قدر مورد توجه مادرش (كه خودش انشاءنویس متبحری بوده) و نیز مدیر و معلم های مدرسه اش قرار می گیرد كه باعث ایجاد انگیزه در او برای ادامه فعالیت های ادبی اش می شود. او از 13-12 سالگی شاهكارهای ادبیات جهان مثل جنگ و صلح را خوانده است.

 كتاب های پلیسی مثل كتاب های مایك هامر و جیمز باند هم در آن دوره پای ثابت برنامه مطالعاتی او بوده اند. رحیمی در 17 سالگی ازدواج می كند كه حاصل آن، یك پسر و یك دختر است. دخترش در حال حاضر انتشاراتی دارد (انتشارات آوای چكامه) و كتاب های مادرش را منتشر می كند.

رحیمی در جوانی، تجربة خبرنگاری هم داشته است و مدتی به صورت ناپیوسته خبرنگار ورزشی بوده است. در ضمن، از زندگی خصوصی زنان شكست خورده نیز گزارش تهیه می كرده است؛ احتمالا خیلی از این گزارش ها، بعدها به صورت منبع الهام او برای نگارش آثار داستانی اش درآمده اند.

 رحیمی، تجربه كار در زمینه ادبیات كودكان را هم دارد. به گفتة خودش 23 اثر برای كودكان نوشته كه تا به حال برای چاپ آنها اقدام نكرده است.

او، هم تجربه تحصیل در دانشگاه و هم تجربة تحصیل در حوزه را دارد. برطبق منابع موجود، او در دانشگاه، رشته ادبیات می خوانده كه البته آن را نیمه كاره رها می كند. رحیمی دلیل نیمه كاره گذاشتن تحصیلات دانشگاهی اش را در مجله زنان بارداری اش اعلام كرده و در روزنامه كارگزاران دلیل این اقدام را جلوگیری شوهرش از تحصیل او به خاطر جو نامناسب دانشگاه ها در پیش از انقلاب دانسته است.

 پس از رها كردن دانشگاه، 3 سال در حوزه علمیه آب منگل(مشایخی) تهران، دروس دینی خوانده كه آن هم به خاطر نقل مكان به كرج نیمه كاره می ماند. در كرج به عضویت كتابخانه بزرگ آن شهر و حلقه ادبی پروین اعتصامی درمی آید و همانجاست كه رئیس این حلقه ادبی و مدیر كتابخانه، محمود اقبالی دست نوشته های او را می خواند و او را به بازنویسی و چاپ آنها ترغیب می كند.
 

رحیمی با عنوان یك نویسنده تازه كار برای پیدا كردن ناشر دچار دردسرهای زیادی می شود. اما بالاخره موفق به انتشار اولین كتابش با عنوان بازگشت به خوشبختی در 1369 می شود. این كتاب با حمایت برادران شهبازی (نشر پگاه و نشر چكاوك) چاپ می شود كه تا سال ها نقش مهمی را در انتشار كتاب های او ایفا می كند.

بازگشت به خوشبختی با استقبالی فراتر از انتظار رو به رو می شود و باعث تثبیت جایگاه رحیمی به عنوان یك نویسنده عامه پسند می شود. رحیمی از آن زمان 27رمان دیگر نیز نوشته است.

از زمان چاپ بازگشت به خوشبختی روز به روز بر محبوبیت او اضافه شده است؛ اوج این محبوبیت در سال های ابتدایی دهه 70 بود. رحیمی در حال حاضر هم آن قدر طرفدار دارد كه پاسخ گویی به نامه ها و تماس های خوانندگانش روزانه 3-2 ساعت از وقتش را به خود اختصاص می دهد.

نگارش هر كتاب برای رحیمی به طور متوسط 6 ماه زمان می گیرد. او صبح های زود و نیمه شب ها می نویسد. او معمولا در اتاقی دربسته می نویسد و هنگام نوشتن در اتاق كارش موسیقی ملایمی در حال پخش است؛ هرچه در ضبط باشد گوش می دهم. فقط موزیك باشد. او اغلب سوژه هایش را از رخدادهای واقعی می گیرد.

برای نمونه، ماجرای كتاب های كوچه باغ یادها و بازگشت به خوشبختی براساس رویدادها و شخصیت های حقیقی نوشته شده اند. او برای سوژه یابی به دادگستری هم مراجعه می كند و گاهی هم به برخی از دوستانش كه مشاورند سر  می زند.

بعد از انتخاب سوژه، نوبت به مرحله تحقیق می رسد. این مرحله به تناسب نوع سوژه فرق می كند. مثلا رحیمی برای نگارش رمان پاییز را فراموش كن به خرم آباد سفر كرده است و همه مكان های آن رمان، واقعی اند. رحیمی راجع به شیوه داستان نویسی اش حرف عجیبی می زند.

شخصیت های داستان های من، خودشان سرنوشت شان را تعیین می كنند. و در جایی دیگر می گوید: من داستانی دارم كه 3 بار نوشته شده و 3 بار قهرمان خودش خواسته كه به این حالت زندگی كند.

واقعیتش این است كه دست آخر (به قهرمانم) گفتم هر بلایی كه سر خودت می آوری بیاور و قلم را گذاشتم زمین. خیلی وقت ها خواسته ام چهره پلیدی را نشان بدهم ولی می بینم با روح حساس ایرانی اصلا جور در نمی آید. قهرمان بد داستان در نهایت به خود می آید و خوب می شود؛ این دست من نیست.

فهیمه رحیمی 2 بار به خاطر درخواست خوانندگانش اقدام به دنباله نویسی بر رمان هایش كرده است. او هنگامه را به عنوان دنباله زخم خوردگان تقدیر نوشت. به گفته رحیمی خوانندگان آن قدر از سرنوشت تراژیك شخصیت های زخم خوردگان تقدیر افسرده شده بودند كه او برایشان هنگامه را نوشت و در آن شخصیت های زخم خوردگان تقدیر را عاقبت به خیر كرد. همچنین ماندانا به عنوان دنباله پنجره (محبوب ترین رمان رحیمی از نظر خوانندگان) نوشته شده. رحیمی خودش از میان آثارش، اتوبوس را به بقیه ترجیح می دهد.

فهیمه رحیمی در جوانی در شب شعرها شعر می خواند و دوست داشت شاعر شود. این علاقه به شاعری را از میان شعرهایی كه لابه لای رمان هایش می آورد هم می شود فهمید.

شاعرانی مثل فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری، جزو شعرای محبوب او هستند.
او ضمنا از نبود یك جو سالم برای نقد آثار ادبی عامه پسند ناراضی است و از نظرات منتقدین ادبی سر در نمی آورد: به نظر من هر كتابی خوانندة خودش را دارد. من نویسنده اگر عامه نویسم، این كار را به هیچ وجه حقیر نمی دانم.

فكر نمی كنم كسی كه خیلی جدی می نویسد از من برتر است... هدف من این است كه نسل جوان را كتابخوان كنم. همه جا هم گفته ام كه خودم را نویسنده نمی دانم؛ من مادری هستم كه دوست دارم نسل جوانم كتاب بخواند، كتاب ایرانی بخواند.

مصاحبه تلگرافی

قرار مصاحبه گذاشتن با خانم فهیمه رحیمی، از سخت ترین كارهاست. او اصلا حاضر به مصاحبه نیست و حتی قرارهای قطعی مصاحبه را هم در آخرین لحظات به هم می زند. این اتفاق، 2 بار برای ما افتاد. حتی یك بار سر قرار حاضر شدیم و خانم رحیمی نیامد.

فقط یكی از دفعات كه قرار شد سر فصل سؤالات را برایشان بفرستیم، نامه ای با جواب های كوتاه یك خطی در پاسخ به آن سؤال های كلی ما فرستاد كه حالا می شود عین آن نامه را به جای مصاحبة انجام نشدة او خواند.

  • آغاز نویسندگی و اولین داستان ها؟

به طور جدی و مستمر بعد از انقلاب اسلامی و اولین اثر هم بازگشت به خوشبختی.

  • گروه مخاطبان؟

من از هر گروه سنی نامه دریافت می كنم، اما هدفم بیشتر جوانان هستند.

  • منبع الهام سوژه ها؟

اكثر سوژه ها برگرفته از تخیل هستند، اما چند اثر هم با سوژه واقعی نوشته ام.

  • چرا فقط عاشقانه می نویسید؟

چون معتقد هستم خداوند خود عاشق ترین عاشق هاست و بدون عشق، زندگی فناست.

  • انتقادها از شما؟

انتقاد اگر بگویم ندارم، شاید گمان كنید كه دارم غلو می كنم. اما حقیقت است. با این حال اگر پایان ناخوش یك سرگذشت، احساسات برخی از خوانندگان را جریحه دار ساخته و بر من خرده گرفته اند كه چرا پایان داستان غم انگیز تمام شده را بتوان (به حساب) انتقاد گذاشت، بله انتقاد داشته ام.

  • نویسندگان مورد علاقه؟

بزرگ علوی، ارنست همینگوی، رومن رولان و خواهران برونته.

  • كتاب های مورد علاقه؟

مجموعه اشعار شاعرانی چون سهراب سپهری و احمد شاملو.

  • عادات نوشتن؟

صبح گاه بعداز نماز صبح، سكوت و دور بودن از آلودگی صوتی و ترجیحا روستایی دور از تهران.

  • فاصله بین دو اثر؟

مطالعه، سفر و حل كردن (مجله) جدول عنوان برای رفع خستگی .

  • توصیه به جوان ها برای نویسندگی؟

خوب نگاه كردن، یادداشت برداشتن، به خاطر سپردن، مطالعه كردن، سپس نوشتن و نوشتن، خواندن و نوشته را دوباره خواندن .




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

به دانشور حسودی می كنم .  

اصلا انتظارش را نداشتم كه چنین جواب هایی بشنوم. تكین حمزه لو اصلا شبیه به كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.

او ساده و راحت حرف می زند. باهوش است و با تقریب خوبی می شود گفت كه كتابخوان درجه یكی است؛ خوانده هایش به روز است و درك درستی از ادبیات دارد.

مثلا آنجا كه می گوید جعفر مدرس صادقی خیلی خلاصه می نویسد معلوم است كه به مینی مالیسم نظر دارد. بلافاصله بعد از برگشتن از قرار مصاحبه، رفتم سراغ كتابش تا شاید در ذهنیتم تجدید نظر كنم ولی نشد. او واقعا شبیه كسی كه پشت نوشته هایش هست، نیست.

  • از كجا شروع كنیم؟

خب، من تكین حمزه لو هستم، متولد 1356، تهران، محله سنایی. سومین دختر خانواده بودم. سال 74، دانشگاه آزاد شمال قبول شدم. مهندسی نرم افزار خواندم. همان سال ازدواج كردم. 2 تا پسر هم دارم. الان هم خانه دارم.

  • اولین كتابی را كه خواندید یادتان هست؟

بله، تن تن بود. از كانون پرورش فكری جایزه گرفته بودم. من از همان بچگی كتابخوان بودم. تقریبا همه كتاب های معروف را خوانده ام.

  • مثلا چه كتاب هایی؟

بر باد رفته، دزیره، 3تفنگدار، باقی كارهای ذبیح الله منصوری، سرخ و سیاه استاندال، حتی آثار روز مثل بیگانه آلبركامو و صد سال تنهایی را من توی همان بچگی خواندم.

  • آن وقت این كتاب ها را از كجا می گرفتید؟

مادرم به من كتاب می داد. اول خودش می خواند، بعد به من اجازه می داد بخوانم. مادرم خیلی كتابخوان است، ترجمه هم می كند.

  • چه كتاب هایی را ترجمه كرده اند؟

شاید 20 عنوان تا حالا ترجمه كرده باشند؛ از جوی فیلدینگ، سیدنی شلدون و جبران خلیل جبران.

  • اسم مادرتان را هم می گویید؟

شهناز مجیدی. قبلا ناشرها فقط همین را می نوشتند، حالا فامیلی پسرم را هم توی پرانتز جلوی اسم مادر می نویسند.

  • یعنی فامیلی شما را. برویم سراغ همین دلیل شهرت شما. چی شد كه به فكر نوشتن افتادید؟

من اول توی انتشاراتی، ویراستار بودم. مدیر انتشارات مان دیده بود من زیاد كتاب خوانده ام، گاهی داستان ها را می آورد می داد من خلاصه كنم. یك بار یك داستانی داد به من. اصل داستان 1200 صفحه بود. گفت این را نصف كن؛ یعنی 600صفحه. من داستان را خواندم، دیدم واقعا خیلی سخیف است.

دیدم حیف كاغذ است كه خرجش بشود. رفتم به مدیر انتشارات گفتم. به ایشان برخورد. گفت تو بهتر بلدی بنویسی، بنویس! من هم ناراحت شدم. رفتم ماجرایی را كه برای یكی از بستگانم اتفاق افتاده بود و آن موقع توی ذهنم بود خیلی سریع، یك هفته ای نوشتم؛ شد افسون سبز كه اولین رمانم بود.

  • چه سالی این كتاب منتشر شد؟

سال۸۱.

  • بعد از آن چند تا رمان نوشته اید؟

با افسون سبز 6تا رمان دارم. یك كار ترجمه هم انجام داده ام.

  • آن ترجمه از داستان چه كسی بود؟

از جوی فیلدینگ. می خواستم ببینم كار مادرم چطوری است واقعا خیلی سخت بود.

  • از بین رمان هایتان كدام یكی پرفروش تر شد؟

بعد از او از همه استقبال بهتری داشت.

  • و كدام یكی را خودتان بیشتر دوست دارید؟

من خودم مهر و مهتاب را دوست دارم. چون در رابطه با دفاع مقدس است و نگاه زنانه ای به جنگ و جانبازهای شیمیایی تویش هست.

  • حدس می زنید خواننده های كتاب های شما از چه گروهی باشند؟

نامه هایی كه من دارم، بیشتر مال دخترهای دانشجو است. طبیعی هم هست. پسرها كمتر كتابخوان هستند.

  • شما كه آدم كتابخوانی هستید، وقتی می نوشتید دوست داشتید شبیه كدام نویسنده بنویسید؟

دوست داشتم شبیه خانم دانشور بنویسم. خانم دانشور خیلی ساده و راحت می نویسد. استعاره خیلی كم دارد.

  • حالا فكر می كنید كارهایتان شبیه خانم دانشور شده؟

نه. من می دانم كه ادبیاتم ادبیات ماندگاری نیست ولی سووشون خانم دانشور همیشه می ماند.

  • چرا؟ چرا این قدر فاصله بین كارهای شما و خانم دانشور هست؟

بالاخره هر كس یك توانایی دارد، یك استعدادی دارد. من سطح توانایی ام همین است. دوست داشتم مثل خانم دانشور بشوم اما نیستم. همین ام. همین كه از كارم استقبال شده راضی هستم.

  • یعنی نمی خواهید تلاش بكنید تا نوشته هایتان بهتر از این بشود؟

چرا. من خودم را یك سر و گردن از كسانی كه آن ها را با من مقایسه می كنند و اسم عامه پسند می گذارند رویشان، بالاتر می دانم؛ برای اینكه مثل آنها نمی نویسم. تجربه ویراستاری ام كمك كرده غلط ننویسم. می گردم دنبال سوژه های خوب. نمی خواهم داستان هایم سوژه های تكراری داشته باشد.

  • این سوژة غیرتكراری را چطوری پیدا می كنید؟

معمولا از توی روزنامه ها. خبرها را كه می خوانم، چیزهایی كه به نظرم جالب می رسد را راجع بهش فكر می كنم. مثلا یك بار مصاحبه یك جانباز شیمیایی را خواندم، خیلی رویم تأثیر گذاشت. همین شد سوژه مهر و مهتاب .

  • برای داستان هایتان تحقیق هم می كنید؟

الان معمولا خیلی از نویسنده های ما، از روی سریال های تلویزیونی كه می بینند، می  نویسند ولی من برای داستان هایم تحقیق می كنم.

  • برای این تحقیق، سراغ چه كسانی یا چه منابعی می روید؟

من از جنبه های پزشكی و روان شناسی و حقوقی تحقیق می كنم. برای تحقیق پزشكی، از خواهرم كه پزشك است سؤال می كنم و باتوجه به سوژه می گویم متخصص به من معرفی بكند. برای تحقیق روان شناسی با خانم دكترحق شعار حرف می زنم. برای تحقیق حقوق هم از همسایه مان كه وكیل است می پرسم.

  • برای نوشتن داستان، از اول طرح خاصی دارید یا توی خود نوشتن این طرح پیدا می شود؟

نه، من همیشه از همان اول ته ماجرا را می دانم.

  • عادت خاصی برای نوشتن دارید؟

نه، عادت خاصی ندارم؛ نه معلق می زنم، نه بالانس! خانم های خانه  دار، هر موقع وقت داشته باشند، می نویسند. البته شده گاهی كه حس نوشتن آمده، به شوهرم گفته ام بچه ام را ببر بیرون، داره می یاد!

  • داستان را قبل از ناشر به كسی می دهید بخواند؟

اكثرا مادرم می خواند و ویرایش می كند.

  • همسرتان داستان هایتان را می خواند؟

والا الان گفته بود به من توی مصاحبه ازش تعریف كنم! ولی حقیقتش نه، همسرم كتابخوان نیست.

  • الان هم مثل بچگی زیاد كتاب می خوانید؟

خیلی زیاد.

  • نویسنده مورد علاقه تان چه كسی است؟

توی ایرانی ها سیمین دانشور و احمد محمود، توی خارجی ها هم ایزابل آلنده. كلا از كسانی كه نثر ساده داشته باشند خوشم می آید.

  • آخرین كتاب آلنده، زورو را خوانده اید؟

گرفتم ولی هنوز نخواندم.

  • شهر جانوران را چطور؟

آن را خوانده ام. اسدالله امرایی ترجمه اش كرده بود.

  • نظرتان را درباره این چند نویسنده بگویید؛ فهیمه رحیمی؟

كارهایش را دوست ندارم. سوژه خاصی ندارد و تحقیق نشده است.

  • مرتضی مؤدب پور؟

حداقلش این است كه پسرها را كتابخوان كرده است.

  • اسماعیل فصیح؟

قبلا بیشتر دوست داشتم، حالا كمتر.

  • فتانه حاج سیدجوادی؟

یكدفعه ادبیات ما را متحول كرد.

  • زویا پیرزاد؟

خیلی دوست دارم؛ دقیقا همان چیزی است كه من می خواهم.

  • جعفر مدرس صادقی؟

خیلی خلاصه می نویسد.

  • هوشنگ مرادی كرمانی؟

قصه های مجید.

  • اگر بخواهید به كسی توصیه ای برای نویسنده شدن بكنید چه می گویید؟

من چون خودم آموزش ندیدم و كلاسی نرفتم، توصیه خاصی نمی توانم بكنم جز اینكه خیلی مطالعه داشته باشند. اما آدم اگر استعداد خاصی نداشته باشد، هزار و یك كلاس هم كه برود فایده ندارد.

  • پیشنهاد اقتباس سینمایی داشته اید؟

نه تا حالا.

  • خودتان شده كه از فیلمی ایده بگیرید؟

آن هم نه. با اینكه من خیلی فیلم می بینم، ولی داستان هایم شبیه هیچ كدام از فیلم هایی كه دوست دارم نیست.

  • فیلم هایی كه دوست دارید كدام است؟

فیلم های آقای حاتمی كیا؛ ارتفاع پست و آژانس شیشه ای .

  • كارتون هم می بینید؟

خیلی. كارتون مورد علاقه ام شگفت انگیزها است.

  • هیچ وقت نخواسته اید داستان پلیسی بنویسید؟

نه. جاهایی كه حساسیت دارد، وارد نمی شوم.

  • از این كه به شما می گویند عامه پسند، ناراحت نیستید؟

نه، همه دوست دارند عامه پسند باشند. همان نویسنده ها و منتقدهایی هم كه به ما ایراد می گیرند، دوست دارند مخاطب زیاد داشته باشند.

  • تا حالا نقد خوبی از كارهایتان شده؟

منتقدهای ما خیلی مغرضانه برخورد می كنند. من جوایزی كه این سال ها داده می شود را حساب كردم، دیدم فقط مال 3 تا ناشر است.

  • و سؤال آخر، كتابی بوده كه دوست داشته باشید شما نویسنده اش بوده باشید؟

سووشون ، هر بار كه این كتاب را می خوانم، به خانم دانشورحسودی می كنم.




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

گروه ادب و هنر فتانه حاج سید جوادی، زویا پیرزاد، مرتضی مؤدب پور، فهیمه رحیمی و اسماعیل فصیح پرخواننده ترین نویسندگان ایران در 14 سال گذشته اند .


 

به گزارش خانه كتاب از این پنج نویسنده پر طرفدار ادبیات داستانی ایران، تاكنون پرفروش ترین آثار داستانی با تیراژی بسیار فراتر از حد موسوم داستان نویسی به اصطلاح جدی در ایران به چاپ رسیده است و مجموع دفعات انتشار سه كتاب بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی (38 چاپ)، چراغ ها را من خاموش می كنم نوشته زویا پیرزاد (22 چاپ) و دالان بهشت نوشته نازی صفوی (22 چاپ) به تنهایی به بیش از 80 بار می رسد. جالب این كه هر سه كتاب نخست پرفروش در ایران از نویسندگان زن است. اما پس از این سه اثر كه هر كدام بیش از 20 بار تجدید چاپ شده اند، خبرگزاری ایسنا بر پایه گزارش شورای بررسی و سیاستگذاری ادبیات داستان وزارت فرهنگ، 44 كتاب دیگر را كه بیش از 10 بار به چاپ رسیده اند، فهرست كرده است: باغ مارشال حسن كریم پور (20)، پریچهر مرتضی مؤدب پور (18)، وجدان محمود حكیمی (18)، یاسمین مرتضی مؤدب پور (18)، شب سراب ناهید پژواك (17)، چهارده داستان علی حجتی كرمانی (16)، حریم عشق رؤیا خسرونجدی (16)، بار دیگر شهری كه دوست می داشتم نادر ابراهیمی (15)، پنجره فهیمه رحیمی (15)، سووشون سیمین دانشور (15)، قصه های مجید هوشنگ مرادی كرمانی (15)، اصیل آباد رضا رهگذر (14)، شازده احتجاب هوشنگ گلشیری (14)، عزاداران بیل غلامحسین ساعدی (14)، گلی در شوره زار نسرین ثامنی (14)، یلدا مرتضی مؤدب پور (14)، بانوی جنگل فهیمه رحیمی (13)، تاوان عشق فهیمه رحیمی (13)، دلاور زند نظمی (13)، شیرین مرتضی مؤدب پور (13)، عروس سیاهپوش نسرین ثامنی (13)، كلیدر محمود دولت آبادی (13)، گستره محبت نسرین قدیری (13)، اتوبوس فهیمه رحیمی (12)، دایی جان ناپلئون ایرج پزشكزاد (12)، سهم من پرینوش صنیعی (12)، عادت می كنیم زویا پیرزاد (12)، قصه پرماجرای یوسف و زلیخا محمد تمدن (12)، گرداب سكندر رضا رهگذر (12)، آشیانه عقاب زین العابدین مؤتمن (11)، بادهای خزان محمدرضا بایرامی (11)، بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی (11)، بی سرپرستان قدسی نصیری (11)، پرواز به سوی پاكی مهدی مشایخی (11)، ثریا در اغما اسماعیل فصیح (11)، داستان باستان محمدحسن شیرازی (11)، دل كور اسماعیل فصیح (11)، روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور (11)، زخم خوردگان تقدیر فهیمه رحیمی (11)، شوهر آهوخانم علی محمد افغانی (11)، ماندانا (ادامه پنجره) فهیمه رحیمی (11)، مدیر مدرسه جلال آل احمد (11)، نوبت عاشقی محسن مخملباف (11) و نیمه غایب حسین سناپور (11). همچنین كتاب هایی كه بیش ترین نوبت چاپ را در سال به خود اختصاص داده اند، به این ترتیب هستند: پنج نوبت چاپ در سال: عادت می كنیم و چراغ ها را من خاموش می كنم، چهار نوبت چاپ در سال: سهم من، سه نوبت چاپ در سال: بامداد خمار ، دالان بهشت، پریچهر، یاسمین، یلدا و شیرین، دو نوبت چاپ در سال: باغ مارشال، شب سراب، حریم عشق، روی ماه خدا را ببوس و ماندانا. یك نوبت چاپ در سال: نیمه غایب، بی سرپرستان، گستره محبت، كلیدر، بانوی جنگل، گلی در شوره زار، پنجره، بار دیگر شهری كه دوست می داشتم، شازده احتجاب و قصه های مجید .




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 11:43 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

* کجا متولد شدید و چه شد که به نوشتن علاقه‌مند شدید؟

- در بهمن ماه 1312 در یک شهر جنوبی بسته کوچک به نام لار به دنیا آمدم. یادم هست که انشاهای خوبی می‌نوشتم، ولی اصلا با عالم نویسندگی آشنا نبودم. رمان نمی دانستم یعنی چه. مجموع کتاب‌هایی که در این شهر بود شاید به 30 تا نمی‌رسید. جوهری و عبد الفلان و از این نوشته‌های قدیمی. این مربوط به سال‌های 1317تا 20 بود. من عاشق کتاب بودم و همه آن کتاب‌های قدیمی را تا 4 ابتدایی خوانده بودم.
یادم هست که در کلاس 6 ابتدایی انشایی نوشتم. معلم خوشش آمد و انشا را از من گرفت. دو ماهی گذشت که کتابی به من دادند و گفتند از تهران برای تو جایزه فرستاده‌اند. کتاب انشایی بود که نویسنده‌اش را به خاطر دارم. از آقایی بود به نام «سلیم نیساری». نفهمیدم چرا همچو کتابی به من داده‌اند.
13 ساله بودم که آمدیم تهران؛ با خانواده. در خیابان ناصر خسرو، بازارچه مروی می‌نشستیم. پدرم مرا گذاشت دبیرستان مروی که هنوز هم هست. یادم است که زنگ انشا بود. چون اول نامم الف بود اول مرا صدا کردند برای خواندن. وقتی خواندن انشا تمام شد برام دست زدند. فهمیدم که انشایم خوب است. دوم دبیرستان که بودم...
(آن موقع دانش آموز از 6 ابتدایی یک راست می‌رفت به دبیرستان. اعتمادی این زمان 14 ساله بوده است.)
... معلمی داشتیم به نام آقای حیدریان که مرد بسیار با سوادی بود و بعد شد استاد دانشگاه آکسفورد. او متوجه استعداد من در نوشتن شد و شروع کرد به تشویق و حمایت و هدایت من. سوم دبیرستان که بودم روزنامه دیواری می‌دادم و در انجمن‌های ادبی سخنرانی می‌کردم. یادم نرود که وقتی آمدیم تهران با رمان آشنا شدم. تا کلاس سوم تقریبا رمان معروفی نبود که نخوانده باشم.

* مثلا آثار چه کسانی را؟
- نویسندگان معروف جهان؛ تولستوی، بالزاک، دیکنز، داستایوفسکی، چخوف و ...
آن زمان فقط برای من لذت مطالعه مهم بود.کار نویسنده آن چنان روی من اثر می‌گذاشت که ...یادم است... خانواده متوسطی بودیم. من فقط روزی 5 ریال (پنزار) پول تو جیبی داشتم که نمی توانستم با آن کتاب بخرم. به هر ترتیب که بود رفتم عضو کتابخانه ملی شدم. آنجا کتاب‌های معروف را خواندم ... یادم است کتاب جنایت و مکافات را می‌خواندم. آنجا که قهرمان می‌رود خود را به عنوان قاتل معرفی کند و نویسنده توصیف می‌کند که او حالت تهوع دارد من ناگهان در کتابخانه بالا آوردم. آنچنان که مدت‌ها از خجالت نمی رفتم. این را هم بگویم که در آن سال‌ها در دروس فارسی دبستان‌ها سختگیری و توجه بیشتری می‌شد. یادم هست که اغلب حافظ و گلستان سعدی را می‌خواندیم. آن زمان در کتاب‌های فارسی دبستان قطعاتی از نظم و نثر بزرگان ادب فارسی بود که متاسفانه حالا بسیاری از دانشجویان هم قادر به خواندن آنها نیستند.

* شما چه تعریفی برای نوشتن دارید و به نظرتان آیا احاله ادبیات به خواص و عوام کار درستی است؟
- این عقیده را توده‌ای‌ها و چپ‌ها باب کردند. بعد از اکتبر 1917 حزب توده که آن زمان محمل خوبی برای تئوری روس‌ها بود، اینگونه تبلیغ می‌کرد که اگر در قصه و داستان کارگر و آدم‌های فرودست نقش محوری نداشته باشند و در طول داستان از کارگاه‌ها و کارخانه‌ها و فشارهای طبقاتی و این چیزها حرفی زده نشود، حاصل کار یک چیز ساده و سطحی و «عوامانه» خواهد بود. آنها از عشق و چیزهای نوستالژیک نوشتن را دلیلی بر به درد نخور بودن داستان می‌دانستند و نوشته‌هایی را که بر خلاف عقایدشان نوشته می‌شد، با هجمه‌ای از تبلیغات تک جانبه از پا می‌انداختند.

* خودتان چه آقای اعتمادی؟ آیا از دیگران می‌خوانید؟ نظرتان درباره کار آنها چیست؟
- آنها هم نویسنده اند. کارهای خوبی هم دارند. مثلا من کلیدر دولت آبادی را خیلی می‌پسندم. کار تولید می‌شود، مردم هم می‌خوانند. تعداد خواننده‌ها را هم نه من تعیین می‌کنم و نه نویسنده‌های دیگر. کتاب و علاقه مردم تعیین کننده است نه حرف من و تبلیغات آن دیگری.

* مشخصا یادتان هست که چه وقت علیه ر.اعتمادی جبهه گرفتند؟
- اولین داستان بلند من در سال 1342 با نام «تویست داغم کن» منتشر شد. ظرف یک هفته 5 هزار نسخه از آن فروش رفت. تمام جوان‌ها خریدند. به من می‌گفتند تو یعنی ما و ما یعنی تو. یعنی که این حرف‌ها حرف‌های ماست.

* تیراژ کتاب‌های دیگران آن موقع چقدر بود؟
- بالاترین تیراژ رمان‌های ایرانی چه در گروه چپ و چه راست بیش از هزار نسخه در 2 سال نبود. موفقیت این کتاب سبب شد که هم چپ‌ها و هم راست‌ها در برابر من جبهه بگیرند و سعی کنند مهر ابتذال بر کار من بزنند، اما بر خلاف میل شان «تویست» بلا انقطاع چاپ می‌شد.

* پس از خدمت به چه کاری مشغول شدید؟
- در موسسه اطلاعات به عنوان خبرنگار استخدام شدم. بخت با من یار بودکه شغلی مناسب با استعدادم پیدا کردم.

* نوشته‌هایتان را از چه زمانی پاورقی کردید؟
- در دوره سردبیری مجله جوانان که از سال 45 شروع شد من رمان هایم را ابتدا پاورقی چاپ می‌کردم و بعد کتاب می‌شد. البته اولین داستان کوتاهم به نام «گور پریا» را به سردبیرم آقای سعیدوزیری دادم. در کمال ناباوری اطلاع پیدا کردم که برای چاپ در وسط اطلاعات هفتگی به چاپخانه رفته است. سرنوشت من در رمان نویسی را همین گور پریا رقم زد.

* چرا؟
- زمانی که خبرنگار ویژه اطلاعات هفتگی بودم! پیشنهاد داده بودم برای این که جوان‌ها به مجله‌خوانی علاقه مند شوند، برویم و از دبیرستان‌ها رپرتاژهایی تهیه کنیم و عکس بچه‌ها را هم چاپ کنیم. گفتم آنها به خاطر عکسشان هم که شده مجله را می‌خرند و شاید این وسط یکی دو تاشان به مجله خریدن عادت کند. این ابتکار خود من بود و سردبیر مجله هم پسندید.

* پس اول بار عکس بچه مدرسه‌ای‌ها به ذوق شما در مجلات چاپ شد؟
- بله اول بار من این کار را کردم. گور پریا روز پنجشنبه منتشر شد و من یکشنبه هفته بعدش قرار گذاشتم بروم از دبیرستان دخترانه «ایران» در خیابان مولوی گزارش تهیه کنم. برای من خیلی جالب بود که مشهورترین دبیرستان تهران در جنوب شهر قرار دارد.
من با مدیر که خانم شوکت الملوک جهانبانی بود قرار گذاشتم با عکاس برویم. وقتی با عکاس وارد حیاط شدیم یک مرتبه دیدم تمام پنجره‌ها گشوده شد و دخترها شروع کردند یک صدا با هم دست زدن «گورپریا – گورپریا - گورپریا»... همانجا فهمیدم که نویسنده نسل جوانم چون مجله پنجشنبه در آمده و یک دبیرستان ظرف 3 روز آن را خوانده است.

* عکستان چاپ شده بود کنار داستان؟
- نه!

*چطور شناختندتان؟
- مدیر گفته بود که فلانی قرار است بیاید. نکته این است که من از همان آغاز کار خبرنگاری به ر.اعتمادی مشهور شدم.

* اسم اصلی تان... اعتمادی است؟
- بله - ول ... لی... بهتر است... شما همان ر.اعتمادی را بگذارید. این اسم شناخته شده تر است. هویت من همین «ر. اعتمادی» است. بدون «ر» مردم مرا نمی‌شناسند. این اسم یک راز قشنگ است و بگذارید همین طور ناگشوده بماند.

* داستان را چه کردید؟ بعد از گور پریا چه نوشتید؟
- حدود 7 تا داستان کوتاه نوشتم که ابتدا در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد و بعدا با نام «دختر خوشگل دانشکده من» به انتشار رسید. آن موقع در دانشکده علوم اجتماعی درس می‌خواندم .

* رمان چه؟ نوشته بلند؟
- بعد از تویست داغم کن رمانی نوشتم به نام «ساکن محله غم». این کتاب زمان پهلوی‌ها در سال 1343 توقیف شد.

*علت توقیف چه بود؟
- من در آن به تمام شاخص‌های جامعه حمله کرده بودم. این کتاب زندگی زنان محله شهر نو را هدف گرفته بود... بخت من در نویسندگی این بود که روزنامه نگار بودم. یک روزنامه نگار عادت می‌کند سوژه را ببیند و بعد بنویسد. حوادث و قهرمان‌های تمام رمان‌هایی که نوشته‌ام را دیده‌ام و یا به نوعی در جریانش بوده‌ام. تویست داغم کن سرگذشت خودم بود و گروهی که شب‌ها با هم بودیم و شلوغ می‌کردیم.
برای نوشتن «ساکن محله غم» 2 ماه شب‌ها می‌رفتم به شهر نو. لباس ژنده می‌پوشیدم و با چاقو‌کش‌ها و لات‌ها و عربده کش‌های شهر نو زندگی می‌کردم. آنها هم مرا پذیرفته بودند. هدفم این بود که از زندگی در آنجا به طور عینی ایده بگیرم.به همین جهت این کتاب فوق العاده سر و صدا کرد و با تیراژهای بالا به طور قاچاق چاپ می‌شد و هنوز هم گاهی قاچاقی چاپ می‌شود. این نکته هم قابل ذکر است در دوره‌ای که ممنوع القلم بودم قاچاقچیان ناجوانمرد کتاب صدها چاپ از کتاب‌های من به بازار سیاه می‌فرستادند.

* از جمله پاورقی‌ها خاطرتان هست؟
- اغلبشان کتاب شده.مجموعا تا امروز حدود 28 کتاب از مخلص به چاپ رسیده که هشت تای آخری و دو کتاب «تویست» و «ساکن محله غم» پاورقی نبوده‌اند. در هر حال از سال 59 تا 77 من تنها نویسنده ممنوع‌القلم ایران بودم.

*چه سالی دوباره آثارتان اجازه انتشار پیدا کرد؟
- عطاءالله مهاجرانی که آمد به وزارت فرهنگ و ارشاد، ناشری به نام حاجتی از انتشارات سمیر آمد و گفت کتابی بنویس من منتشر می‌کنم. او گفت فضا عوض شده است. من کتابی نوشتم با نام آبی عشق (اولین کار بعد از انقلاب) که تم عرفانی داشت و خاطرم است که شخص آقای طالب زاده که آن موقع رئیس اداره کتاب بود خوانده بود و فوق العاده خوشش آمده بود. پیام داده بود که می‌خواهم تو را ببینم. او کلی از کتاب تعریف کرد چون برای نخستین بار عرفان را در رمانی عاشقانه مطرح کرده بودم. منطق الطیر را دستمایه رمان قرارداده بودم. ایده از منطق الطیر بود اما داستان واقعی بود. به هرحال مجددا فعالیت‌های ادبی ام شروع شد و تا امروز می‌نویسم. بسیاری از رمان‌های پیشین مرا هم مجددا بررسی کردند که اجازه چاپ هم گرفت.
من در روزنامه نویسی کاری کردم که اگر قرار باشد درباره آن روزگاری صحبت شود، به مراتب کارهایی بزرگتر از رمان‌نویسی من است.

* توضیح می‌دهید؟
- از جمله این کار‌ها یکی این بود که چند وقت پیش دکتر انوشیروان کیهانی زاده در ایران و شرق نوشت: اعتمادی بنیان گذار روش روزنامه نگاری تحقیقی و پلیسی در ایران است. برای نمونه مثلا کاری که 2 خبرنگار واشنگتن پست کردند در کشف راز واتر گیت در قضیه انتخاب نیکسون که باعث شد رئیس جمهور استعفا بدهد.
من این کار را بدون اطلاع از چنین شیوه‌ای، روی ذوق شخصی‌ام به وجود آوردم.
ما بسیاری از قاتلان فراری یا کسانی که دام‌های عجیب و غریبی پهن می‌کردند را به وسیله سرویس حوادث دستگیر کردیم که خود من در راس آن بودم.
غیر از این در روزنامه نویسی کارهای اجتماعی و نیکوکاری را وارد گزارش‌های روزنامه کردم. مجله جوانان در کنار روزنامه نویسی کارهای اجتماعی که به نوعی با سوژه روز هماهنگ بود را هم انجام می‌داد. مثلا یک دوره که متوجه شدیم اعتیاد در بین جوانان شایع می‌شود یک بیمارستان هزار تخت خوابی با کمک وزارت بهداری درست کردیم. جوان‌ها به ما اعتماد می‌کردند و ما هر 2 هفته هزار جوان را بستری می‌کردیم.آنها خودشان را به ما معرفی می‌کردند.
یا مثلا گزارش زلزله شهر لار. گزارش را که نوشتم مردم خیرخواه چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که آن روز 400 هزار تومن به حساب روزنامه اطلاعات واریز کردند با همین پول و به پیشنهاد من هنرستان صنعتی درست شد که تصادفا امسال که بعد از سال‌های سال به لار رفتم، آنجا را دیدم که هنوز برقرار است و بخش‌هایی از تکنسین‌هایی که در شیخ نشین‌ها کار می‌کنند فارغ التحصیل همان هنرستان هستند.حتی ماشین آلاتی که آن زمان خریداری شده هنوز در این هنرستان کار می‌کند.

* روزنامه نگاری را چگونه کاری می‌بینید؟
- هیچ خدمتی مثل روزنامه نویسی نیست به شرطی که شریف باشی.

* نامه خیلی دارید؟
- وقتی در جوانان بودم هفته‌ای هزار تا نامه داشتم. اما حالا چون محل مشخصی ندارم، تبعا کمتر. به مخاطبم هم دسترسی ندارم برای همین نامه‌ها می‌رود به نشر شادان و آنها به من می‌دهند.

*علاقه‌مندانتان را می‌شناسید؟ می‌دانید چگونه درباره تان فکر می‌کنند؟
- من 3 نسل مخاطب دارم که به نمایشگاه می‌آیند از من امضا بگیرند.یک نسل می‌آید که 60سال دارد. اینها خواننده‌های تویست، ساکن و... هستند. نسلی هم بین 40 تا 45 سال دارند. اینها رمان‌های من را در مجله جوانان خوانده‌اند. نسل سوم 17 تا 22 ساله‌اند و رمان‌های 8-7 سال اخیرم را خوانده‌اند. این 3 نسل کاملا مشخص است.

* الان سالی چند کتاب می‌نویسید؟
- در حال حاضر تصمیم دارم تنها سالی یک کتاب بدهم.ابتدا در نمایشگاه.

* در گذشته چند کتاب می‌نوشتید؟
- 2 کتاب. البته یادتان باشد که امروز در دنیای مدرن، نویسندگانی که از باب تنوع طلبی کتاب داستان می‌نویسند تحلیل رفته اند. نویسندگان رمان تقریبا حرفه‌ای هستند. هر کدام تعداد زیادی کتاب دارند و همین حرفه‌ای بودن سبب شده آثارشان به اصطلاح best.seler (پرفروش) شود، نه آن که در 70 سال سن یک یا 2 کتاب بنویسند. البته تفریحی نوشتن بد نیست، چنانکه بعضی‌ها هم گاهی در روزنامه‌ها مقاله‌ای می‌نویسند. به شخصه به روزنامه نویس و نویسنده حرفه‌ای معتقد هستم.

* تازگی‌ها کار روزنامه به شما پیشنهاد نشده؟
- چرا ولی به دلایلی قبول نکردم.

* به خبرنگاران چه پیامی می‌دهید؟
- زره خبرنگاری را تن کنند. شاهد باشند، نه درگیر و به شرافت و وجدان خبرنگاری خود پایبند و این خود کار سختی است...




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
م.مؤدب پور به قدر كافی خوانندگانش را گیج كرده. هنوز كسی نمی داند او چند سالش است، چه قیافه‌ ای دارد و اصلا زن است یا مرد.

6 رمان به اسم م.مؤدب پور چاپ شده و 3 كتاب دیگر به اسم ماندا معینی كه البته در كنارش یك پرانتز بازشده و نوشته شده : (مؤدب پور).

این ماجرا یك جوری آدم را به شك می اندازد كه م حرف اول مانداست و مؤدب پور یك فامیلی برای رد گم كنی و م.مؤدب پور یك زن خانه دار است.

ولی با وجود این هستند كسانی كه شخص م.مؤدب پور را دیده اند. مردی خوش تیپ با موهی جو گندمی كه همراه همسرش این طرف و آن طرف می رود . نام همسرش ماندا معینی است و نام خودش سیدمرتضی ؛ مرتضی مؤدب پور مشهور به م.مؤدب پور .

مؤدب پور دوست ندارد كسی بداند چند سالش است و با اصرار از ناشرانش می خواهد كه فیپی كتاب را كه سال تولدش در آن ذكر شده در ابتدی كتاب چاپ نكنند . به  هر حال، او متولد 1337 است و اولین كتابش پریچهر در سال 1378 چاپ شد.

آن موقع كسی نمی توانست با خواندن پریچهر به ظهور یك نویسنده عامه پسند دیگر امیدوار شود . حتی ناشری كه مؤدب پور كتاب را برای چاپ پیش او برده بود هم روی چاپ كتاب نظر مساعدی نداشت .

لحن محاوره ای كه مؤدب پور در دیالوگ نویسی داشت به نوعی شكستن روش كلاسیك دیالوگ نویسی بری عامه پسندها بود و این ، خودش یك ریسك به حساب می آمد . اما بالاخره ، ناشر قبول كرد كه كتاب را چاپ كند.

او برای این كار 2 دلیل داشت ؛ اینكه مؤدب پور سود چندانی از چاپ اول كتابش نمی خواست و مهم تر اینكه مؤدب پور همسایه دفتر انتشارات شادان بود و مدیر انتشارات نمی خواست روی همسیه را زمین بزند . با این وجود ، مؤدب پور با آن رمان به موفقیت رسید تا همه بر سر اینكه همسایگی با دفتر انتشارات یكی از فاكتورهای نویسنده شدن او بود، توافق كنند!

پس از آن اتفاق كه در سال 1378 در دفتر انتشاراتی افتاد، مؤدب پور 6 رمان نوشت. او برخلاف باقی عامه پسندها كه با بازی با لغات عشق و امید و فرجام به نام كتاب شان می رسند ، نام های دخترانه را برای كتاب هایش انتخاب می كند: یاسمین ، یلدا ، شیرین ، ركسانا ، پریچهر و گندم .

البته در ین بین چند كتاب هم با نام ماندانا معینی چاپ شد كه در كنار آن اسم نوشته شده بود: (مؤدب پور). كژال و دریا از این كتاب ها هستند كه هنوز كسی نمی داند مؤدب پور آنها را به نام همسرش نوشته یا اینكه واقعا خانمش هم نویسنده شده.

او به سبك سنتی عامه پسند نویس ها پی درد دل دختران و پسران شكست خورده می نشیند و داستان زندگی آنها را رمان می كند؛ بماند كه برخلاف دنیای ادبیات، در سینما آثار او موفقیت زیادی ندارند. در سال 1383 فیلم سینمایی انتخاب به كارگردانی تورج منصوری و بازی ماهایا پطروسیان، مهران غفوریان و فتحعلی اویسی روی پرده رفت.

آن فیلم كه با یك شكست مالی محض مواجه شد، روی پوسترهای تبلیغی خود عنوان براساس رمانی از م.مؤدب پور را داشت . پس از آن تجربه تلخ ، دیگر كارگردانی سراغ اقتباس از آثار او نرفت .

او ساكن محله گیشی تهران است و تنها اطلاعاتی كه از او به بیرون درز كرده ، چیزهای پیش پا افتاده ای است؛ مثل ینكه اتومبیل شخصی اش پرشیاست، یك فرزند 19 ساله دارد و منزلش در گیشا 3 خوابه است.

با وجود این او هنوز از گفتن اینكه پیش از سال۱۳۸۰ و نویسندگی چه كاری می كرده ، فرار می كند. انگار او از زندگی گذشته خود فراری است كه به كسی شغل سابق خود را نمی گوید .

فقط به گفتن شغل آزاد قناعت می كند و البته حرفی از تحصیلاتش نمی زند ؛ هرچند مدت هاست دهان به دهان می چرخد كه او حتی دیپلم هم ندارد . او برای اینكه این که اسرار فاش نشود با هیچ خبرنگاری گفت و گو نمی كند . شاید می ترسد كه در این گفت و گوهای كوتاه ، سؤال ها به گذشته مبهم او برگردد .

او خودش را ممنوع المصاحبه می داند و معلوم نیست كه برای فرار از گفت و گو با خبرنگاران خودش را ممنوع المصاحبه كرده یا آن طور كه خودش ادعا می كند ده نمكی و دولت با او بد هستند . مؤدب پور خودش اصلا اهل كتاب نیست .

كتاب های فهیمه رحیمی و اعتمادی را مبتذل می داند و سبك كاری خودش را بالاتر از آنها می داند . ادعا می كند كه كتاب های او از درد دل و رنج اجتماع بیرون می آید . می گوید تمام شخصیت های رمان هایش واقعی هستند و حتی خودش مدتی را با آنها زندگی می كند . او در بین رفقایش یك جمله مشهور دارد ؛ خوانندگان باید با فهیمه رحیمی  و ر.اعتمادی شروع كنند و بعد بیایند سراغ من .

او حتی رمان من او نوشته رضا امیرخانی را هم قبول ندارد و می گوید این كتاب محتوا ندارد . در حال  حاضر چاپ هر 6 رمان او در بازار كتاب به پایان رسیده و همگی برای تجدید چاپ منتظر مجوز جدید هستند . حتی با اینكه ناشرش از او خواسته بعضی از بخش های رمان را بزند ، او روی كارش تعصب دارد و به این قضیه تن نمی دهد.

چند ماهی است مؤدب پور خودش را در خانه حبس كرده و حتی خریدهای ضروری و روزمره را مغازه داران محل برایش به طبقه سوم می آورند. مدتی است او دیگر در فرعی های گیشا قدم نمی زند . كسی نمی داند ، شاید دنبال سوژه رمان بعدی اش می گردد.




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

تابستان گذشته، سهم من موج كوچكی در فضای راكد ادبیات داستانی معاصر ایجاد كرد و با اقبال خوانندگان روبه‌رو شد. این كتاب به فاصله كوتاهی به چاپ دوم رسید و چاپ سوم آن نیز در راه است. شاید موفقیت آن را بتوان با موفقیت بامداد خمارِ فتانه حاج سیدجوادی مقایسه كرد؛ البته این‌بار نویسنده تحولات جامعه معاصر را موضوع داستان خود قرار داده است. معصومه، قهرمان رمان،‌كه به گفته نویسنده مظهر معصومیت زن ایرانی است، زنی است از خانواده‌ای سنتی كه به دورانی پرآشوب پرتاب می‌شود و داستان شرح مواجهه او با مصائبی است كه پی‌درپی بر سرش می‌آید. آنچه بر او می‌گذرد سرگذشت بسیاری از زنان نسل ماست.
پری‌نوش صنیعی داستان‌نویس شناخته‌شده‌ای نبوده، البته تا پیش از انتشار سهم من. ولی حالا كه كتابش به چاپ سوم رسیده و رمان دومش هم در راه است، به داستان‌نویسی جدی‌تر فكر می‌كند. گفت‌وگوی حاضر را در روزهای پایانی سال 81 با او انجام داده‌ایم.

خانم صنیعی، خواننده‌ها معمولاً نویسنده كتاب را به جای شخصیت اصلی داستان می‌گذارند. خیلی‌ها كنجكاوند شما را بیشتر بشناسند؛ اگر ممكن است شرحی از زندگی خودتان بدهید.
من در خانواده‌ای فرهنگی بزرگ شده‌ام. دوران كودكی خیلی خوبی داشتم. پدر و مادر، همسر، فرزندان، خواهر و برادرهای نازنینی دارم. هرگز مشكل خاصی نداشتم. در زمان دانشجویی ازدواج كردم، و یك دختر و یك پسر دارم كه متأسفانه هیچ‌كدام اینجا نیستند. خدا را شكر، از آنچه بر من گذشته راضی‌ام.
لیسانسم روانشناسی بوده، فوق‌لیسانسم روانشناسی تربیتی و تخصصم مشاوره و راهنمایی. منتها چون كارم بیشتر در زمینه آموزش بود، دوره‌های تخصصی و آموزشی‌ام همه در این جهت بوده. اولین كارم به‌عنوان مشاور روانی در سازمان‌های تربیتی شهرداری بود. بعد به مركز آموزش مدیریت دولتی رفتم و سال‌ها آنجا كار كردم. بعد هم به شورای عالی هماهنگی آموزش‌های فنی و حرفه‌ای كشور منتقل شدم. كارم در آنجا تدریس و تحقیق بود. ده دوازده سال هم در این شورا مدیر پژوهش بودم بعد هم از طرح بازنشستگی بانوان استفاده كردم و زودتر از موعد بازنشسته شدم ولی شرط بازنشستگی‌ام این بود كه به‌طور نیمه‌وقت همكاری كنم. در نتیجه، همچنان مشغول اجرای پروژه‌های تحقیقاتی هستم كه كار اصلی‌ام بوده و هست.
چطور شد كه بعد از سال‌ها كار پژوهشی به فكر نوشتن، آن هم نوشتن داستان، افتادید؟
من مطلب زیاد نوشته‌ام، ولی همه آنها فنی و تحقیقاتی بوده. در واقع، این كار هم ابتدا برای من یك كار تحقیقی بود. همیشه دوست داشتم درباره مسائل و مشكلات زنان نسل خودم تحقیق كنم و ببینم در این نسل بر اكثر زنان چه گذشته، ولی هیچ‌كس چنین كاری را سفارش نمی‌داد. خودم دوست داشتم آن را انجام بدهم. در فاصله بین دو طرح تحقیقاتی كه مدتی بیكار بودم، جمع‌آوری اطلاعات در این زمینه را شروع كردم. بعد از مدتی كه این اطلاعات را جمع و طبقه‌بندی كردم، این سؤال برایم مطرح شد كه چنین كاری اصلاً چه فایده‌ای دارد. می‌توانستم مسائل اجتماعی، مسائل فرهنگی، تأثیر مثلاً برادران در زندگی خواهران، یا تأثیر تعصب‌های مذهبی در زندگی دختران را بنویسم و بگویم مثلاً این‌قدر درصد مؤثر است. ولی این عمق فاجعه را نشان نمی‌داد. آن را مثل همه گزارش‌های تحقیقی می‌خواندند و هیچ تأثیری هم نداشت. مثلاً می‌فهمیدند كه 80 درصد دختران ما به‌زور ازدواج كرده‌اند، ولی كسی نمی‌فهمید آن‌كه به‌زور ازدواج كرده چه بر سرش آمده. در نتیجه، دیدم نمی‌توانم این موضوع را به صورت گزارش یك طرح تحقیقی بنویسم، باید آن را به صورت داستان می‌نوشتم تا می‌توانستم آثار و تبعاتش را نشان بدهم. وقتی این داستان را نوشتم، دیدم كه در آن كار تحقیقاتی هم می‌خواستم همین را بگویم، نه این‌كه آمار و ارقام بدهم. بنابراین این كار هم در واقع برایم یك كار تخصصی پژوهشی بود.
این اولین تجربه شما در زمینه نوشتن داستان بود؟
بله.
گویا سهم من به فاصله كمی تجدید چاپ شد. بین دو چاپ آن چقدر فاصله بود؟
واقعیتش را بخواهید، كتاب مدتی در وزارت ارشاد در انتظار مجوز ماند و عاقبت ناشر با استفاده از شرایطی كه موجود بود و می‌توانست كتاب را با مسئولیت خودش منتشر كند، آن را چاپ كرد. چون بیش از سه بار كتاب را خوانده بودند، با آگاهی كامل مسئولیت چاپ آن را پذیرفتند. این چاپ به‌سرعت فروش رفت كه خیلی برایم عجیب بود. چاپ اول كتاب آخر تیرماه منتشر شد. شهریورماه ناشر به من گفت كه كتاب تمام شده و در صدد تجدید چاپ آن است. منتها در وزارت ارشاد باز هم تغییراتی در سیستم ارائه مجوز به‌وجود آمده بود كه در نتیجه كتاب مجدداً بررسی شد. بالاخره اواخر آبان اجازه چاپ دوم را به ما دادند و اواسط آذر كتاب تجدید چاپ شد. الان كه ماه اسفند است، این چاپ هم تقریباً تمام شده و ناشر در تدارك چاپ سوم است.
برای چاپ سوم هم باز با همان مشكلات روبه‌رو هستید؟
نه، چون برای چاپ دوم كتاب به ما مجوز داده‌اند.
چاپ دوم كتاب با چاپ اول آن خیلی تفاوت دارد؟
تفاوتش از این نظر است كه غلط‌های تایپیِ چاپ اول در این چاپ اصلاح شده است. در چاپ اول، به دلیل مسائل و مشكلاتی كه داشتیم، و زبان محاوره‌ای كتاب و تعجیلی كه در حروفچینی شد، مشكلات زیادی پیش آمد، اشكالات تایپی و حتی گاهی اوقات جابه‌جایی‌هایی در آن دیده می‌شد. در چاپ دوم، آن اشكالات را رفع كردیم.
با این‌كه شما داستان‌نویس شناخته‌شده‌ای نبودید و سهم من اولین كتابتان بود، از این رمان استقبال خیلی خوبی شد. فكر می‌كنید دلیل این استقبال چه بود؟
راستش را بخواهید، نمی‌دانم. البته من به دلیل سال‌ها كار اداری، و به دلیل رشته‌ام كه مشاوره و راهنمایی بوده، مراجعان زیادی داشته‌ام. آشنا و دوست و فامیل زیاد دارم. همیشه فكر می‌كردم چاپ اول كتاب را آشنایان خودم خریده‌اند. ولی این كتاب به‌تدریج جای خودش را باز كرد، برایم خیلی جالب است كه جامعه كتابخوان ما خیلی زود آن چیزی را كه می‌خواهد پیدا می‌كند. خبرها دهان به دهان می‌گردد، حتی با سرعت. من پیش‌بینی می‌كردم كه چنین اتفاقی بیفتد، اما با یك فاصله زمانی.
غیر از دوست و آشنا، از خواننده‌های عادی كتابتان چه واكنش‌هایی دیدید؟
اولین چیزی كه برایم جالب بود این بود كه خیلی‌ها به من گفتند سرگذشت ما را نوشته‌ای. هر كسی به‌نوعی این كتاب را سرگذشت خودش می‌دانست.
ظاهراً این داستانْ سرگذشتِ مكررِ زنان ماست!
واقعاً. همین‌طور است. خیلی‌ها این كتاب را حرف دل خود می‌دانستند. ما نسلی هستیم كه هر كدام بخشی از این كتاب را تجربه كرده‌ایم و این روند تاریخی را پشت‌سر گذاشته‌ایم، بنابراین خیلی طبیعی است كه هر كسی گوشه‌ای از زندگی خودش را در این كتاب ببیند. خواننده‌های عادی همه متوجه تیپ‌های كتاب من شده بودند، حتی بعضی‌ها مابه‌ازای آنها را در جامعه پیدا كرده بودند.
حالا كه صحبتش شد، شما تیپ‌های اجتماعی زیادی را در این كتاب نشان داده‌اید. این تیپ‌ها در نتیجه تحقیق به دست آمده‌اند یا با آنها تماس داشته‌اید؟
شاید بتوانم بگویم از بین تیپ‌های این كتاب سه تیپ را می‌شناختم، آن هم نه به صورتی كه در كتاب مطرح كردم، با آنها برخورد داشته‌ام. بقیه هم در كتاب خلق شده‌اند؛ شاید با این تیپ‌ها برخورد مستقیم نداشته‌ام، ولی آنها را در جامعه دیده‌ام.
مثلاً آن دختر قُمی را كه در سال‌های دهه 40 به تهران آمد و در طول داستان آن همه تغییر كرد می‌شناختید؟
نه، شخصیت او را خلق كردم. سعی كردم خصوصیات عمده جامعه زنان ایرانی را به او بدهم. آمار به ما می‌گوید كه در دهه 40 حدود 80 درصد جامعه كشاورز است، ولی تحولی دارد اتفاق می‌افتد و تمایل به مهاجرت شكل می‌گیرد. جامعه دستخوش تغییر است؛ در فرهنگ و تمدن ایرانی یك‌جور دوگانگی به‌وجود می‌آید. تمدن سنتی با تمدنی كه در تهران رواج پیدا می‌كند متفاوت است. آدم‌هایی كه به تهران می‌آیند درگیر این دوگانگی می‌شوند. اكثریت جامعه هنوز مذهبی است، و مذهبی‌ترین شهر از نظر من قم است. این شهر خودش یك سمبل است، شهری است كه هم مذهب ما از آن می‌آید هم سیاست ما. به نظر من، قم به‌مراتب از مشهد مذهبی‌تر و سنتی‌تر است. و جالب این است كه بین شهرهای مذهبی یكی از نزدیك‌ترین شهرها به تهران است و مردمش با فرهنگ تهران كاملاً آشنا هستند. مردم قم آدم‌های باهوشی هستند. در عین حال كه به دلیل رفت و آمدشان به تهران با فرهنگِ به‌اصطلاح غربی آشنا می‌شوند، می‌خواهند سنت‌هایشان را هم حفظ كنند و به‌شدت به آنها پایبندند. این دختر باید به تهران می‌آمد. من قهرمان داستانم را متولد سال 26 فرض كرده‌ام. در این تاریخ، دخترها به مدرسه می‌روند، ولی این موضوع هنوز آن‌طور كه باید جا نیفتاده، بخصوص در شهرستان‌ها. هنوز دختری خوب است كه كلاس خیاطی برود و شوهرداری‌اش خوب باشد. مسئله تحصیل آن‌چنان كه امروزه برای دخترهای ما مطرح است در آن زمان مطرح نبوده. این دختر باید مشكلات تحصیلی داشته باشد. من، در عین حال، معتقدم كه زن ایرانی زن بسیار باهوش و توانایی است. با وجود تمام محدودیت‌ها، خودش همه امكانات را با چنگ و دندان به دست می‌آورد. این دختر هم خودش به‌تنهایی همه‌چیز را می‌سازد، یاد می‌گیرد و پیش می‌رود. در ضمن، این زن مظهر معصومیت زن ایرانی است؛ به همین دلیل اسمش معصومه است. بسیاری از مسائل به زنان ما تحمیل می‌شود بدون آن‌كه خودشان گناهی داشته باشند. باید جوُر دیگران را بكشند. اگر آبروی پدر می‌رود، دختر است كه باید خانه‌نشین شود. اگر ممكن است فلان اتفاق بیفتد، او را باید شوهر داد و از دستش خلاص شد. اگر شوهر می‌خواهد دنبال آرمان‌های پیشرفته‌اش برود، زن است كه باید تاوانش را بپردازد. اگر پسر باید به جنگ برود، مادر است كه باید بنشیند و گریه و زاری كند. هر كسی هر كاری می‌خواهد بكند، در نهایت فشار اصلی روی زن ایرانی است كه ستون خانه است. هیچ‌وقت به او فرصت زندگی كردن داده نمی‌شود. جالب است كه خودش هم دیگر دنبال این فرصت نیست؛ یعنی دیگر توانش را ندارد. دچار افسردگی می‌شود، شكست می‌خورد، یاد می‌گیرد كه برای بچه‌هایش و خانواده‌اش با چنگ و دندان بجنگد. ولی نوبت به خودش كه می‌رسد، این‌طور نیست.
چرا؟
چون مقدار زیادی از انرژی‌اش را از دست داده و مقابله با مسائل اجتماعی هم انرژی زیادی می‌خواهد كه او دیگر ندارد. ضمن این‌كه یاد نگرفته كه برای خودش هم به اندازه كافی حق قائل شود.
گمان می‌كنم این سنت بر ذهن او هم حاكم است. نمی‌تواند جور دیگری فكر كند.
دقیقاً.
خواننده بعد از خواندن این كتاب احتمالاً از خودش می‌پرسد مگر ممكن است این همه بلا سرِ یك نفر بیاید. برای كسی كه تحولات معاصر جامعه ما را شخصاً لمس نكرده باشد این تسلسلِ مصیبت‌ها حیرت‌انگیز است. به نظر شما، بلاهایی كه سرِ این زن می‌آید و حوادثی كه پی‌درپی برایش اتفاق می‌افتد اغراق‌آمیز نیست؟
این حوادثی بود كه برای نسل ما اتفاق افتاد. كدامِ آنها غیرواقعی بود؟
هیچ‌كدام غیرواقعی نبود. ولی این‌كه همه آنها برای یك نفر اتفاق بیفتد عجیب است.
شاید این‌طور باشد ولی من نمی‌توانستم در این كتاب پنجاه تا شخصیت بیاورم كه هر كدام با یكی از این وقایع روبه‌رو شوند. اما واقعیت این است كه این اتفاق‌ها برای نسل ما افتاد و برای بسیاری خیلی بیش از اینها پیش آمد.
یكی از دوستانی كه سهم من را خوانده بود می‌گفت این كتاب یك میكروسوسیولوژی است؛ شرح وقایع انقلاب بعدها در كتاب‌های زیادی خواهد آمد ولی این قبیل كتاب‌ها هستند كه نشان می‌دهند آثار این دوره چه بوده و مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی چقدر در زندگی مردم تأثیر گذاشته.
ما در این رمان سیر زندگی زنی را دنبال می‌كنیم كه در دوران پرآشوبی زندگی می‌كند و از آغاز تا پایان به‌نوعی تسلیم تقدیر و سرنوشت است. شخصیت این زن در طول رمان چه تحولی پیدا می‌كند؟
به نظر من، این زن به‌شدت متحول می‌شود. سعی كرده‌ام این تحول را حتی در نثر كتاب هم نشان بدهم. اگر توجه كرده باشید، سبك نوشتن در ابتدای كتاب بسیار عامیانه است، چون به زبان یك بچه 13، 14 ساله شهرستانی صحبت می‌كنم كه تازه به تهران آمده. او به‌تدریج رشد می‌كند و زبانش هم به‌تدریج تغییر می‌كند. در نتیجه، زبان انتهای كتاب با زبان ابتدای كتاب متفاوت است. او شروع می‌كند به كتاب خواندن، به مجله خواندن، به ارتباط برقرار كردن با مردم جامعه و فرهنگ‌های مختلفی كه در خانواده‌های مختلف وجود دارد. مرتب رشد می‌كند و بزرگ می‌شود، تواناتر می‌شود. بحث‌های او با بچه‌هایش و رفتارش با آنها نشان‌دهنده یك زن كامل است. او زن بسیار توانا و آگاهی است. می‌داند با آن بچه عصبی غیرقابل تحمل چطور باید رفتار كند و با آن بچه آرام بامحبت چطور. هر یك از این بچه‌ها در این دوران پرآشوب در موقعیت‌های بحرانی قرار می‌گیرند و اوست كه به آنها آرامش می‌دهد. حتی در دورانی كه شوهر این زن افسرده است، او را از این حالت بیرون می‌آورد. اینها نكته‌هایی بود كه خیلی‌ها به آن اشاره كردند. من هم روی این نكته‌ها خیلی حساس بودم و خوشحال شدم كه عده زیادی متوجه آن شده بودند.
به نظر من، این زن، چه از نظر عاطفی و چه از نظر علمی و تجربی، رشد می‌كند، آگاهی پیدا می‌كند و آثار این رشد را در زندگی‌اش نشان می‌دهد. وگرنه نمی‌توانست زندگی‌اش را تا اینجا برساند.
بله، ممكن بود همان اول تسلیم شود و یك گوشه بنشیند.
همین‌طور است. یكی از مشكلات زنان نسل ما این است كه نسل دوگانه‌ای است. ما نباید مثل زنان گذشته در خانه بمانیم و مسئولیت اجتماعی برعهده نگیریم. از ما توقع دارند روی پای خود بایستیم، با مشكلات روبه‌رو شویم و مثل یك زن پیشرفته اروپایی بار زندگی را به دوش بكشیم، اما امكاناتی كه در اختیارمان می‌گذارند هنوز امكانات همان زن سنتی است. هنوز باید وظایف سنتی‌مان را انجام بدهیم. هنوز امكانات و شرایط برای زن و مرد بسیار متفاوت است. زنِ داستان من مظهر این دوگانگی است؛ بدون آن‌كه هیچ امكاناتی در اختیارش بگذارند، باید وظایفی را انجام بدهد و مسئولیت‌هایی را بپذیرد كه خیلی سنگین‌اند.
ولی این سؤال برای خواننده مطرح می‌شود كه سهم این زن از زندگی چه بوده. آیا بعد از آن همه تلاش به این نتیجه رسیده كه همیشه باید به تقدیرش تن بدهد؟ آیا می‌خواهد به زن‌ها پیام بدهد كه از این تقدیر گریزی ندارند و سرنوشت محتومشان این است كه با این مصائب مواجه شوند و هیچ حركتی برای به دست آوردن سهم خودشان نكنند؟
من مطلقاً چنین پیامی برای زن‌ها ندارم.
ولی پایان‌بندی كتاب این را به خواننده القا می‌كند.
سرِ این پایان‌بندیِ بحث و گفت‌وگو زیاد بود. نظرهای متفاوتی ابراز شد. هر كسی این پایان‌بندی را به‌نوعی برای خودش تفسیر كرد. اما من در پایان كتاب هم، مثل همه بخش‌های دیگر آن، به اكثریت زنان فكر كردم. از خودم پرسیدم: اكثر زنان ما در چنین موقعیتی چه كار می‌كنند؟ به نظر من، همین كار را می‌كنند.
به دلیل همان ذهنیت سنتی؟
بله، به دلیل همان ذهنیت كه به دست و پایشان پیچیده است. این كاری است كه اكثر زنان ما می‌كنند. حالا اگر ما نمی‌پسندیم، حواسمان باشد كه وقتی نوبت خودمان رسید چقدر حق داریم كوتاه بیاییم. من نمی‌خواهم به زن‌ها القا كنم كه باید همین كار را بكنند؛ می‌خواهم بگویم: اكثراً این كار را می‌كنند، شما چه كار می‌كنید؟
جدا از شخصیت این زن، كه شخصیت اصلی و جذاب‌ترین شخصیت داستان است، شما چندین تیپ اجتماعی را در این كتاب نشان می‌دهید كه برای خواننده كاملاً ملموس‌اند. هر كدام از ما یكی از این تیپ‌ها بوده‌ایم، یا آنها را جایی دیده‌ایم. ولی قهرمان زن داستان شما در مقابل هیچ‌كدام از این تیپ‌ها موضع نمی‌گیرد، حتی در مقابل شوهر آرمان‌گرایش. در عین حال كه هیچ اشتراكی با آرمان‌های سیاسی او احساس نمی‌كند و نمی‌فهمد چرا باید زندگی‌اش را فدای این آرمان‌ها كند، این كار را انجام می‌دهد. با نشان دادن این تیپ‌ها می‌خواستید غیرمستقیم خواننده را به قضاوت وادار كنید؟
می‌خواستم بگویم ما اینها هستیم. جامعه ما از این گروه‌ها تشكیل شده و عكس‌العملی كه هر كدام در مقابل وقایع مختلف نشان می‌دهد این است. حرف‌هایی كه در این رمان بیان می‌شود حرف‌هایی نیست كه من از خودم درآورده باشم؛ اغلب آنها را شنیده‌ام. من نمی‌خواهم بگویم كی خوب است و كی بد. مطلقاً نمی‌خواهم موضع‌گیری كنم. می‌خواهم فقط این تیپ‌ها را به مردم نشان بدهم و بگویم شما با كدام‌یك از آنها می‌توانید سر كنید و كدام‌یك بیشتر در زندگی‌مان تأثیر گذاشته.
این اولین تجربه شما در زمینه نوشتن داستان بود. با تجربه‌های تحقیقاتی چه تفاوتی داشت؟
خیلی متفاوت بود. مهم‌ترینش عكس‌العمل مردم بود. من یاد گرفته بودم كار تحقیقی بكنم، گزارش‌های مفصل و سنگین بنویسم، آن را چند نفر متخصص بخوانند، بعد هم در كتابخانه اداره‌ها خاك بخورد، و در دست‌اندازهای اداری گم شود. این موضوع گاهی آن‌قدر دلسردكننده است كه انگیزه‌ای برای ادامه كار باقی نمی‌ماند. این تجربه خیلی فرق دارد با این‌كه كتابی چاپ شود، آدم‌های واقعی آن را بخوانند و عكس‌العمل نشان بدهند. خیلی برایم جالب بود. قبل از چاپ این كتاب، تصور می‌كردم تأیید یا تكذیب مردم تأثیری روی من نمی‌گذارد، مهم این است كه خودم به كاری كه كرده‌ام اعتقاد داشته باشم؛ مثل كار تحقیقی كه اگر نتایج به نفع دستگاهی نبود، هزار مشكل ایجاد می‌كرد، و ما اهمیتی نمی‌دادیم و سعی می‌كردیم تأثیری بر كارمان نگذارد. ولی در مورد این كتاب فرق می‌كرد. واقعیت این است كه وقتی مردم از كتابم تعریف می‌كنند، خیلی خوشحال می‌شوم.
چه انتقادهایی از این كتاب شد؟
یكی از دوستانم معتقد بود كه این كتاب خیلی طولانی است. ولی به نظر خودم شرح جریانی پنجاه ساله را در حجمی كمتر از این نمی‌توانستم بیاورم. مهم‌ترین انتقادی كه كاملاً هم وارد بود اشكالات تایپی چاپ اول كتاب بود كه در چاپ دوم رفع شد. بعضی‌ها نثر كتاب را دوگانه دانسته‌اند و به حساب این گذاشته‌اند كه رشته كار از دستم در رفته، در حالی‌كه، همان‌طور كه گفتم، در این كار عمد داشتم. در مورد پایان‌بندی كتاب هم كه گفتم انتقاد زیاد بود و نظرهای متضادی وجود داشت.
انتقاد دیگری كه در یكی از مجلات مطرح شد این بود كه كتاب «زنانه» است. این حرف برایم خیلی جالب و عجیب است. كتاب زنانه است چون درباره زنان است و من هم زن هستم. اصلاً یعنی چه كه به كاری برچسب «زنانه» بودن بزنیم و به آن ارزش منفی بدهیم؟ آیا «زنانه» یك درجه پایین‌تر از «مردانه» است؟ من در این كتاب احساسات یك زن را مطرح می‌كنم؛ طبعاً باید آنها را طوری مطرح كنم كه به واقعیت نزدیك باشد. نمی‌دانم چطور می‌توانستم آنها را «مردانه» مطرح كنم؟ یا كتاب «زنانه»ای كه «مردانه» نوشته شود چه حُسنی دارد؟
سهم من اولین اثر داستانی شما بود. به ادامه این كار به صورت یك كار حرفه‌ای نگاه می‌كنید؟
به این نتیجه رسیده‌ام كه اگر بخواهم برای مسائلی مخاطب داشته باشم، این قالب به‌مراتب بهتر از كار تحقیقاتی است.
فكر می‌كنید باید تغییراتی را از نظر نگارش در كارتان بپذیرید؟ یا به نظرتان غریزی نوشتن و بدون مشاوره و ویرایش پیش رفتن بهتر جواب می‌دهد؟
من این‌قدرها هم انعطاف‌ناپذیر نیستم كه فكر كنم آنچه می‌نویسم خیلی خوب است و نیازی به مشورت ندارم. یكی دو نفر از دوستان صاحب‌نظرم هم درباره این كتاب و هم درباره كتابی كه در دست دارم نظر داده‌اند. در واقع، اگر تشویق این دوستان نبود، من اصلاً جرئت چاپ این كتاب را پیدا نمی‌كردم. ولی این‌كه مثلاً در نوشته‌ام دست ببرم نه، برای این‌كه در بعضی قسمت‌ها حرف‌هایی هست كه به نظرم باید به همین صورت بیان شود. چون من آنها را به همین صورت شنیده‌ام. نمی‌دانم تا چه حد می‌توان تغییر داد یا تغییر را قبول كرد. ولی اگر قرار باشد روزی این كار را بكنم، باید اول تجربه كنم و ببینم تا چه حد می‌توانم آن را تحمل كنم.
شخصیت اصلی كتاب بعدی‌تان هم زن است؟
نه.
پس این بار كتابتان «زنانه» نیست؟
گمان نمی‌كنم. شخصیت اصلی این كتابم یك پسربچه است. لابد آن موقع كتابم می‌شود «بچگانه»!
اگر قرار باشد كتابتان را در یكی از تقسیم‌بندی‌های داستانی قرار بدهید، آن را جزء كدام دسته می‌دانید؟
كتاب اجتماعی. می‌دانید، مسائل ما خیلی به هم آمیخته است. ولی شاید در همان بخش‌های روانی ـ اجتماعی قرار بگیرد.
در ادبیات داستانی معاصر ما یك‌جور تقسیم‌بندی بین ادبیات روشنفكری و ادبیات عامه‌پسند وجود دارد كه البته هیچ‌كدام دلیل بر استقبال خوانندگان از كتاب نیست. اگر به شما بگویند كتابتان یك رمان عامه‌پسند است، ناراحت می‌شوید؟
من برای نوشته‌هایم به اندازه كافی مخاطب خاص داشته‌ام و دیده‌ام كه به هیچ دردی نمی‌خورد. اگر منظور از عامه عموم مردم است كه این نباید ارزش منفی داشته باشد. اگر كتابی مورد توجه مردم قرار می‌گیرد، لابد یك چیزی دارد كه به آن توجه می‌شود.
پس مخاطبان شما یك قشر خاص نخبه نیستند؟
مخاطبان من خیلی متنوع‌اند. معمولاً می‌گویند كتاب‌های عامه‌پسند را دخترهای جوان و زن‌ها می‌خوانند. ولی قشر بسیار باشعور جامعه ما هم الان زن‌ها هستند. من ناراحت نمی‌شوم كه بگویند كتاب مرا زن‌ها دوست دارند بخوانند؛ خیلی هم خوشحال می‌شوم. من برای زن‌های خودمان خیلی ارزش قائلم. ولی دیده‌ام كه گروه‌های مختلف اجتماعی كتابم را خوانده‌اند و واكنش نشان داده‌اند. پس می‌توانم بگویم خوانندگان این كتاب به یك بخش یا قشر از جامعه محدود نبوده‌اند.


گفت‌وگو با پری‌نوش صنیعی، نویسنده رمان سهم من

مژده دقیقی




طبقه بندی: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
آثار خانم جهان آرا:

عاشق منتظر

نوا
گیلدا
تنها تر از تو


منتظرتون نمی ذارم برید مصاحبه ی زیبای ایشون رو بخونید!!!



میدونم خیلی از این سوالها کلیشه ای هستن ولی طرفداراتون دوست دارن بیشتر باهاتون آشنا بشن لطف میکنید بگید متولد چه سال وماهی هستید؟
با سلام خدمت دوستان گل 4 تیر ماه سال 1365 در استان کرمان متولد شدم.



چند تا خواهر وبرادر دارید؟
متاسفانه خواهر ندارم ولی با وجود صمیمیتی که با مادرم دارم این خلآ را احساس نمی کنم.برادرم سه سال از خودم کوچکتره ما جدا از خواهر وبرادربودن دو دوست صمیمی برای همدیگه هستیم.


حالا که حرف از برادرتون شد این سوال تو ذهنم نقش بست که ایشون هم رمان شما رو خوندن؟نظرشون چی بود؟
بله،برادرم رمانم رو خوند و شکر خدا خیلی خوشش اومد.


پدرومادرتون هم این اثر زیبا رو خوندن؟
مادرم رمانم روخوند ولی خلاصه ی داستان رو برای پدرم تعریف کردم.


چه کسی با خوندن رمانتون شما رو به وجد اورد؟؟؟
دو تا از معلم های دوران دبیرستانم؛ خدا روشکر خوششون اومده بود؛ جلوشون شرمنده نشدم.


چه رنگی رو دوست دارید؟
رنگ قرمز رو خیلی دوست دارم.


حتما طرفدار تیم پیروزی هستید؟
(با خنده جواب دادند:)نه اینجوری برداشت نکنید توی خونه ی ما پدر ومادرم طرفدار تیم پیروزی هستندومنو برادرم طرفدار تیم استقلال.


خیلی جالب بود لیگ های خارج از کشور رو هم دنبال میکنید؟
توی جام کاچو ایتالیا،از بازی تیم یوونتوس خوشم میاد.


منو حسابی غافلگیر کردید!طرفدار شعر هم هستید؟
بله،شعر های فروغ فرخزاد وفریدون مشیری رو خیلی دوست دارم.


از رشته ی تحصیلی تون بگید!
من دیپلم ادبیات دارم وهم اکنون در رشته حسابداری مشغول تحصیل هستم.


ازدواج کردید؟
خیر،مجردم.


یه سوال که خیلی از بچه ها مشتاق بودن ازتون بپرسن که من به نمایندگیشون ازتون می پرسم؛شما که این قدر لطیف از عشق می نویسید آیا خودتون تجربه اش کردید؟!
عشق واژه ی گسترده ایه وتنها به عشق بین دو جنس مخالف خلاصه نمیشه.من خودم این عشق رو تجربه نکردم؛ولی بالاترین عشق به خدای مهربونه که خالق وشکل دهنده ی دلهای عاشقه وبعد خالص ترین عشق،عشق والدین به فرزندانشونه وبالعکس.


از چه سنی نویسندگی رو شروع کردید؟
من از بچگی می نوشتم یعنی دقیقا زمانی که خواندن ونوشتن رو یاد گرفتم البته اون زمان داستان کودک.


چاپشون هم کردید؟
نه؛چون دوستام داستانهایی که خودم براشون نقاشی میکشدم رو می بردن بخونن که متاسفانه پس نمیدادن.از نوجوانی هم شروع به نوشتن داستان کوتاه ورمان کردم البته هیچکدوم رو چاپ نکردم.
با تشویق های خانواده سال86 شروع به نوشتن رمان عاشق منتظر کردم وتصمیم به چاپ این اثر گرفتم.


اولین رمانی که نوشتید کدوم رمانتونه؟
عاشق منتظر بعد هم نوا و گیلدا وکتابی که در مراحل پایانی قرار داره.


داستان کتاب عاشق منتظر واقعی است یا زاییده ذهن خلاق شما؟
ترکیبی از هر دو؛داستان مستانه بر گرفته از واقعیت است.



چرا این قدر اغراق آمیز درباره ثروت سام ( قهرمان مرد کتاب) صحبت شده؟در مورد زیبایی قهرمان زن پریزاد(مادبزرگ )و مستانه ( نوه) خیلی اغراق شده بود چرا؟ به نظرتون اگرتعریف از زیبائی رو کمتر کنید به زیبائی رمانتون صدمه می خوره؟و چطور خانواده سام با اون ثروت افسانه ای راضی شدند بدون هیچ بحثی،پریزاد که از اقوام آشپزشان بود رو به عنوان عروسشون انتخاب کنند؟
به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردید؛خب این داستان مربوط به دو طبقه ی مختلف بود؛ خانواده ای اصیل وخان زاده وخانواده ای از قشر محروم؛همونطور که میدونید در زمان گذشته بیشترین ثروت نصیب این قشر از جامعه بود وسام هم فرزند چنین خانواده ای بود؛قصد من از پرداختن به این موضوع معرفی پایگاه اجتماعی سام وپریزاد بود.در مورد اغراق در زیبایی باید خدمت دوستان عزیز عرض کنم که خودمم به این ضعف بزرگ کتاب پی بردم؛ولی همینجور که گفتم این داستان گوشه ای از واقعیته واین زیبایی وجود داره ودرصفحات اول کتاب هم دلیلش رو گفته بودم چون پدر پریزاد یه سرباز انگلیسی بود ومادرش یه دختر ایرانی...خودتون می دونید همه ی دخترای آریایی زیبا هستند ومادر پریزاد هم از این زیبایی بر خوردار بود.ولی باز هم میگم این مشکل رو قبول دارم واز همه ی دوستانی که به این مشکل اشاره کردند ممنونم.اگر این زیبایی در حد متعارف بود اززیبایی اثر کم نمی کرد هیچ،بلکه خیلی به زیباییش کمک هم میکرد ودوستان رو متوجه ی واقعی بودن این داستان میکرد.در مورد سوال بعدی تون باید عرض کنم به این قسمت داستان کوتاه اشاره شد در صورتی که این ماجرا خیلی بزرگتر از این بود؛درمسیرداستان دیدید همین مخالفت بالاخره وسیله ای برای جدایی سام وپریزاد شد.باید همین جا بگم وقتی می بینم دوستان چه نکته بینانه اثر رو مورد بررسی قرار میدهند به خودم می بالم که چنین خواننده های نکته بینی داریم ولی متاسفانه فضایی برای تعامل وجود نداره تا این ارتباط ها باعث ارتقاء ادبیات داستانی ما بشه.



کتابی در دست چاپ دارید؟
بله کتاب" نوا" وبعد از اون کتاب "گیلدا"


اونها هم بر گرفته از واقعیتن؟
بله،من دوست دارم طرح اصلی داستانم واقعی باشه.


می خوام ازتون همین جا یه قول بگیرم بعد از چاپ شدن اثر بعدیتون دوباره گفتگویی من باب نقد اثرتون داشته باشیم!
ممنون که می خواید دوباره این فرصت رو در اختیار من قرار بدید تا با نظرات دوستان وانتقاداتشون مطلع بشم.حتما!


درمورد مسائل ومشکلاتی که سر راه نویسندگان؛ برای ارتباط با مخاطبانشون دارن برای ما بگید؟
یکی از مسائل وجود نداشتن فضایی برای ارتباط مستقیم نویسنده و مخاطب میشه ودیگه اینکه گاهی خود نویسنده تمایل به چنین حضوری نداره چون بیشتربه نقاط ضعف پرداخته میشه در صورتی که هر داستان در کنار ضعف هاش نقاط قوتی داره که باعث میشه خواننده رو تا پایان به دنبال خودش داشته باشه.پس حضور موافق ومخالف الزامی میشه؛ امروزه که ما در عصر ارتباطات قرار داریم به راحتی در فضای مجازی اینترنت میشه این ارتباط های سازنده را بر قرار کرد.البته این امر نیاز به همکاری و حمایت ناشران و خواننده های عزیز ونویسنده ها داره اگه این عوامل متحد بشن تحولی عظیم ایجاد میشه.


چی باعث میشه شخصی مثل دانیل استیل خودش و کارش و آثارش را در ارتباط با مخاطب این قدر خوب معرفی کنه ولی ما به جز یک یا دومصاحبه از نویسندگان معروفمون چیزی نمی دونیم؟
یه مقدارش مربوط به همون دلایل بالاست ولی خوب دلایل مهم ترش اینه ما هیچ راهی برای شناخت از نویسنده های قدیمی و جدید نداریم تا بتونیم با شیوه ومتد های نویسندگی شون آشنا بشیم..مگه اینکه توی کتابفروشی یه اثر رو ازشون ببینیم وبخریم وبازهم باید بگم کمتر کسی ریکس میکنه و کتابی از یه نویسنده ی جدید بر میداره ما بیشتر دنبال کتابایی میگردیم که نویسنده هاشون رو بشناسیم.برای اینکه این مشکل بر طرف بشه باید مسیر ارتباط با مخاطب پیدا بشه وهر نویسنده ای بتونه خودشو آثارش رو معرفی کنه.که من فکر کنم ناشر ها میتونن تا ثیر زیادی داشته باشند واین امر نیاز به حمایت وزارت ارشاد از نویسنده وناشر داره.


شما در چه فضایی می نویسید:توی یه محیط ساکت یا باز وچه ساعتی؟
بیشتر توی محیط ساکت و معمولا شب ها.


نوشتن یه رمان چقدر از وقتتون رو میگیره؟
بستگی به داستان وشخصیت هاش داره.مثلا عاشق منتظر رو سه ماهه تموم کردم.نوا رو شش ماهه و گیلدا یک سال طول کشید واین کتابی که دارم می نویسم حدود دو سال طول کشید.


چرا این تفاوت زمانی وجود داره؟؟؟
چون برای نوشتن اثر نیاز به اطلاع دقیقی از راوی اصلی داستان داشتم.کتاب چهارمم تماما واقعیته یه عشق پاک و تاثیر بر انگیز.


میشه بیشتر توضیح بدین؟؟؟اگر ممکنه اسم کتاب رو بگید!!
بله،داستان وشخصیت هاش همه وجود خارجی دارن ولی خوب بنا به قولی که به راوی داستانام می دهم اسامی عوض میشوند.احتمالا " تنهاتر ازتو " اسمش میشه.


تمام این داستان های رمانتون در کرمان اتفاق افتادن؟؟
نه!


دنبال سوژه ها می گردین یا خودشون میان سراغتون؟
هر دوش برام اتفاق افتاده.


هر چند وقت یه بار مینویسید؟
زمانی که سوژه ی حقیقی جدید ومتفاوتی داشته باشم.


دوست دارید رمان تخیلی بنویسید یا واقعی؟
توی رمان هردوش باید وجود داشته باشه.کتابایی که نوشتم چاشنی واقعیت دارند ولی با درصد های مختلف؛"عاشق منتظر70 درصد واقعیت داشت؛" نوا 80" درصد؛"گیلدا" 90 درصد و" تنهاتراز تو"
99 درصد.



توی رمان هاتون فقط به مقوله ی عشق می پردازید؟
بزرگترین بخشش رو بله، ولی در کنارش به مسائل اجتماعی هم می پردازم البته در بعضی آثارم پر رنگ تره ودر بعضی کمرنگ تره.



با خود شخصیت های واقعیه رمانتون ارتباط دارید؟
بله.


وقتی دارید مینویسید چه حسی دارید؟ چقدر صحنه ها روتون تاثیر میذاره؟
من همراه با شخصیت های داستانم شاد وغمگین میشم.حتی توی بعضی از صحنه های غم انگیز که میدونم تماما اتفاق افتادن اشک خودمم جاری میشه.


پس به همین دلیل بود قسمتی که مربوط به میثم بود اشک منو دوستان وکسانی رو که میشناسم رو جاری کرد.تو اون قسمت اشک خودتون هم جاری شد؟
بله،اینقدر متاثر شدم که اون صحنه یک هفته طول کشید تا تموم بشه.



همه ی کتاباتون پایان خوبی دارن؟
عاشق منتظر و نوا پایان خوبی دارن؛ تنها تر از تو هر دوشون رو باهم ؛گیلدا پایانی غم انگیز داره.


وای چرا پایانشون غم انگیزه؟
چون سرنوشت شخصیت داستان من اینجوری بود زندگی گاهی خنده اس گاهی گریه؛گاهی شاد گاهی غمگین.خواننده های که علاقمند به رمان واقعی باشن احتمالا خوششون میاد.پایان عاشق منتظر خوب بود چون خدا سرنوشت مستانه رو اینجوری رقم زده بود.


چه طور تصمیم به نوشتن یه سوژه میگیرید؟
دوستانی زیادی بهم مراجعه می کنند ومی خواهند داستانشون رو بنویسم ولی اون داستانی رو مینویسم که خودم برای شنیدن داستان بی قرار بشم وبا شنیدن سرنوشت شخصیت داستان غافلگیر بشم.امیدوارم تا به اینجا موفق شده باشم!


چه انتقادهاوتعریف هایی از رمان عاشق منتظر شده؟
بیشترین انتقاد درباره ی اغراق در زیبایی شخصیت ها بود و بیشترین تمجید از داستان سام وپریزاد وعشق میثم به مستانه.زیباترین وغم انگیز ترین تعریفی شنیدم ازایمیل خواننده ی عزیزم ژانت پطروسیان بود که این داستان برای خودشون هم اتفاق افتاده بود البته با یکم تفاوت.



آیا بعداز چاپ کتابتون خودتون با دید انتقادی به کارتون نگاه میکنید؟آیا اگه این طوره؛انتقادی که به کارای خودتون کردید حاوی چه مسائل یا نقطه نظرهایی بود؟
بله بعد از چاپ اثرم خودم کتابم رو خوندم و با نظرات سازنده ی دوستان متوجه ی نقاط ضعفش شدم؛امیدوارم توی آثار بعدی این مشکلات وجود نداشته باشه؛البته این مشکل زیبایی در کتاب نوا هم وجود داره ولی خب این زیبایی هم واقعی بود وهمین زیبایی موجب شکل گیری حادثه های سازنده رمان شد.کتاب نوا یه کتاب شاد وسرزنده است که البته باز دست سرنوشت مسیری رو برای شخصیت اصلی داستان رقم میزنه که انگشت حیرت خودمم روبه دهان برد.


چه واکنش هایی از خواننده های رمانتون دید؟
بیشتر از سرنوشت میثم گلایه مند بودند ولی خوب کاش تقدیر وسرنوشتش دست من بود.


هدف وانگیزه تون از نویسندگی چی بود؟
زمانی به طور جدی شروع به نوشتن کردم که داستان واقعی مستانه ومیثم رو شنیدم وحیفم اومد چنین عشقی رو به رشته ی تحریر در نیارم وباز هم شنیدن ودیدن عشق هایی که در اطرافمون هستش وچون از کنارشون میگذریم لمسشون نمیکنیم منو واداشت که دوباره قلم به دست بگیرم.


چقدر شخصیت های رمان هاتون به خودتون نزدیک هستند؟آیا باهاشون همزاد پنداری میکنید؟
اصلا شبیه نیستن چون شخصیت واقعی دارن.بله؛زمانی که مینویسم خودم رو جای شخصیت اصلی قرار میدم تا بتونم تمام حالاتش رو درک کنم.


چقدر کتاباتون رو دوست دارید؟
به اندازه ی مادری که فرزنداشو دوست داره.


چه جوری شد فهمیدین استعداد نویسندگی دارید؟
زمانی که توی دوران تحصیل انشای دوستامو مینوشتم.مخصوصا زمانی که معلم انشا مون ازمون خواست خلاصه ی یه داستانی رو که دوست داشتیم رو بنویسیم.منم خلاصه ی یکی از داستانامو نوشتم که با استقبال کادر آموزشی ودوستام رو به رو شد.


در لحظه ای که دارید می نویسید به چه چیزی فکر می کنید؟
به این فکر می کنم که حق مطلب سرنوشت راوی رو ادا کردم یا نه.


نظرتون درباره تخیل در رمان چیه؟
تخیل در رمان باید وجود داشته باشه چون اونجوری داستان خشک وخسته کننده میشه.


چقدر به نظرات خواننده ها ومنتقدانتون اهمیت میدید؟چه نقشی میتونن تو کارای بعدیتون داشته باشن؟
خیلی نظراتت خواننده ها و منتقدان برای من وکلا هر نویسنده ای مهمه چون مثل فانوسی می مونه که مسیر ناهموار رو روشن میکنه.سعی میکنم نقطه عطفی برای بهبود کارهای جدیدم باشه.


چطور از نظرات خواننده هاتون مطلع میشید؟
از طریق آدرس پست اکترونیکی که در اختیار خواننده ها گذاشتم ونظراتی که دوستان در سایت انتشارات علی برای کتابام گذاشتن.


به همه شون عمل میکنید؟
حتما!!!


جواب تمام ایمیل هاتون رو میدید؟؟؟
ممکنه به خاطر مشغله کاری ودرس کمی طول بکشه ولی شکر خدا به تمام ایمیل ها پاسخ دادم.


برای ارتقاء کاراتون چه قدر وقت میگذارید؟ و از چه طریقی؟
سعی میکنم با فواصل زمانی بنویسم وبا مطالعه ی بیشتر وتحقیق وپژوهش درباره ی مطالبی که قراره به رشته ی تحریر در بیارم.مثلا برای کتاب" تنهاتر از تو" با یه پزشک متخصص بیماری های عفونی مشورت کردم،و با برای مطالبی که نیاز به قانون داشت با یک وکیل؛ در کل سعی میکنم با تحقیق جلو برم.


انتقاد پذیر هستید؟
بله،خوشبختانه.


تا به حال تصمیمی گرفتید که ازش پشیمون بشید؟
بله این اتفاق برای همه می افته منم مستثنی نیستم.


اگه دوباره به عقب بر میگشتید آیا دوباره نویسندگی رو انتخاب می کردید؟
حتما!!!من اگه ننویسم می میرم؛نه اونکه حتما اثرم رو چاپ کنم؛بیشتر اوقات برای خودم می نویسم.یکی از صمیمی ترین دوستام قلم وکاغذه.


دیگه علاقه به چه کارهایی دارید؟
علاقه اصلیم کتاب خوندنه در تمام زمینه ها؛رمان رو خیلی دوست دارم وبه کارهای هنری از قبیل نقاشی و گلسازی وگل آرایی؛ در کل بیشتر کارهای هنری رو دوست دارم.


اولین رمانی که خوندید چی بود؟
رمان باغ بی آواز از خانم ثامنی بعد از اون با علاقه ی زیادی شروع به خواندن رمان از نویسنده های مختلفی کردم.



از قلم کدوم نویسنده خوشتون میاد؟
خانمها: تکین حمزه لو،امیر جهادی،فریده رهنما.
وآقایان: کریم پور ومودب پور.


بین نویسنده های خارجی؟
پائولو کوئیلو،دانیال استیل وخانم جوی فیلدینگ وداستان های کوتاه چخوف ترجمه های آقای ذبیح الله منصوری.



اگر بخواید به نویسندگی از دید مادی نگاه کنید از این شغل راضی هستید یا خیر؟
اگر از همه نویسنده ها بپرسید هیچکدام راضی نیستند؛ ناشر باید حمایت بشه که نمیشه واین حمایت باید از طریق وزارت ارشاد باشه که متاسفانه برای نویسندگان تسهیلات ناچیزی گذاشته شده به حدی کم رنگه که گاه دیده نمیشه!تو این حرفه عشق است که نیرو وانگیزه برای نوشتن در وجود نویسنده ایجاد میکنه.


نظرتون در باره واژه ی ادبیات عامه پسند چیه؟مخصوصا گفتگوی جنجالی آقای رضا سید حسینی؟؟؟!
به نظر من این واژه متعلق به اکثریت مردمه نه اقلیتی کوچک.
من زمانی که مصاحبه ی ایشون رو خوندم واقعا تعجب کردم چنین شخصیتی چه جوری این جملات را بیان کردند؛قرار نیست همه از رمان خوششون بیاد همون جور که همه از تاریخ یا کتابهایی با موضوعات به خصوصی خوششون نمیاد این بستگی به علاقه ی هر کس داره وما باید همون جور که به علاقه های خودمون احترام می ذاریم به علایق دیگران هم احترام بذاریم؛نباید به راحتی استعداد هرکس رو به تمسخر بگیریم؛مخصوصا جامعه ی بزرگی مثل مخاطبان ادبیات عامه پسند!!!
خودم به شخصه؛ استاد دانشگاه؛معلم؛دکتر ؛مهندس وقشر تحصیل کرده رو سراغ دارم که اولین علاقه شون در مطالعه خواندن رمان است؛جمله ی زننده ی ایشون که گفتند:این رمان ها ،رمان دختر کلفت هاست" رو رد میکنه.ایشون میگویند این جمله یه اصطلاح است که ترجمه اش کردند ولی ما خوب می دانیم خیلی جملات واصطلاحات توهین آمیز دیگه ای هم وجود داره!!! آیا باید همه شون رو بیان کرد؟؟؟


نظرتون درباره مشکل پایان بندی رمان های ایرانی چیه؟
می دونید پایان بندی رمان بستگی به سلیقه ی نویسنده داره؛گاهی بعضی اوقات نویسنده ها برای رضایت مخاطب پایان خوب میذارن؛اون دسته از رمانهایی که بر اساس واقعیت شکل گرفتند پایانشون دست نویسنده نیست.


چه آرزویی دارید؟؟؟
از خدا می خوام آنگونه زنده ام بدارد که نشکند دلی از بودنم؛وآنگونه بمیراند که به وجد نیاید دلی از نبودنم!



طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]

لطفا خودتون رو کامل معرفی کنید؟
تینا عبداللهی هستم . متولد14/4/1362هستم.فرزند دوم خانواده و دو برادر دارم.سال 1382 ازدواج کردم.سال1386 در رشته ی روانشناسی فارغ التحصیل شدم و سال 88 کارشناسی ارشد قبول شدم.


.هدف یا انگیزه اتون از نویسندگی چی بود؟از قبل دوست داشتید نویسنده بشید یا یک مرتبه حس کردید که توانایی نوشتن دارید؟
من قبل از اینکه به طور رسمی شروع به کار کنم به طور پراکنده می نوشتم و فقط برای دل خودم بودتا این که سال 1384 یکی از دوستان دوران دانشجوئیم به نام خانم هاشمی که ویراستار نشر علی هم هستند نوشته های من رو خوندن پیشنهاد دادن که کاررو منسجم تر کنم و این شد که شروع کردم به نوشتن و چاپ کردن کارهام ،اولین کتابم فریب دل بود ،دومیش تمنای تو که با دو سال وقفه چاپ شد و سومی آتش دل بود.
.داستان هاتون تا چه حد واقعیت داره؟
سرچشمه ی هر داستانی یک واقعیته.اکثر شخصیت ها درون مایه شون واقعیه.، با اجازه و خواسته خود اشخاص و اضافه کردن یک مقدار تخیل داستانها شکل میگیرند. تو کتاب آتش دل سرگذشت طناز و مینو واقعی بود ولی طنین تا حدودی واقعی بود.
.نوشتن یک رمان چقدر وقت می بره؟
بستگی به کار داره.تمنای تو در طول 8ماه ؛آتش دل نزدیک یک سال و.دور از من هم نزدیک یک سال طول کشیده که هنوز چاپ نشده.
.خانم عبداللهی خیلی از بچه ها انتقاد داشتن به اینکه کتاب تمنای تو خیلی عجولانه نوشته شده و بیشتر بچه ها و حتی خودم هم این نظر رو داشتیم که کتاب تمنای تو رو برای اینکه به نمایشگاه برسه عجولانه اواخرش رو نوشتیدنظر خودتون چیه؟
ابتدای داستان یا انتهای داستان؟
کلا داستان مشخصه که عجولانه نوشته شده!
ببینید ،سبک نگارشی تمنای تو فرق داره.
اتفاقا بچه ها ی سایت هم به این نکته اشاره کرده بودن که سبک نگارشی تمنای تو متفاوته وخانم میلی در این زمینه پرسیدن که رمان تمنای تو بیشتر حالت گفتگو بین افراده و توصیف کمتره و گفتن که کتاب بیشتر حالت دیالوگ داشت آیا می خواستید که کتابتون زودتر به نمایشگاه برسه یا می خواستید که سبکتون متفاوت باشه؟

نه این طور نیست من از کلیشه شدن اصلا خوشم نمیاد سبک نوشتاریم در این رمان کلا فرق داشت .شما الان فریب دل رو می خونید یه سبکیه آتش دل رو می خونید یه سبک دیگه است ؛تمنای تو عجولانه نیست.نحوه ی نگارشش به این نحوه.تو این کتاب نخواستم حاشیه پردازی بشه،چون نمی دونم شما متوجه شدید یا نه ؟ به اندازه ی تمام آدم های دنیا سلیقه ی متفاوت وجود داره.به طور مثال یک سری می گن که اتش دل خیلی کش داده شده و یک عده ی دیگه می گن که نه همین که طولانی تره و ماجراهای بیشتری توش رخ داده شیرینه.یک سری می گن تمنای تو چون حاشیه پراکنیش کمتره جذاب تره و یک سری می گن که ای کاش بیشتر می نوشتید ای کاش بیشتر توصیف می کردید.هر نوشته ای سبک خاص خودش رو داره.هر نوشته ای تازگی و ویژگی خودش رو داره.
.اهل رمان خوندن که هستید حتما؟
زیاد.
چه کارهایی رو بیشتر دوست دارید؟رمان های خارجی بیشتر می خونید یا ایرانی؟
هم ایرانی هم خارجی.ایرانی ها رو می خونم برای پرهیز از تکراری شدن موضوعاتم و خارجی هم می خونم چون از سبک نگارششون خوشم می یاد.
. به چه نویسندگان و مترجمینی مورد علاقه اتون هستن؟
از ترجمه های خانم شهناز مجیدی لذت می برم و از نویسندگان :مارگارت میچل ، شارلوت برونته
پس نویسندگان شاهکارها رو دوست دارید !
بله دیگه !واز معاصرها هم خانم بارت و جدیدا هم کتابهای استفنی مه یر رو میخونم .
.از نویسندگان ایرانی از نوشته های کدومشون بیشتر خوشتون می یاد؟
من روی نویسنده خاصی متعصب نیستم ، سعی میکنم همه کتابهای جدید رو از نویسنده های مختلف بخونم، تا آگاهی داشته باشم .ولی از سبک نویسندگی خانم مهناز صیدی بیشتر از بقیه لذت می برم.
.از کتاب های خودتون کدوم رو بیشتر دوست دارید؟
مثل اینه که به یه مادر بگید کدوم بچه ات رو بیشتر دوست دار؟شاید از نظر موضوع کمی متفاوت باشند ولی از نظر کیفی برای من در یک سطح هستن.
پس نمی تونید بینشون فرق بذارید؟
نه اصلا
.آیا با نویسنده های دیگه هم ارتباط دوستانه یا ملاقات و دیدار حضوری دارید؟
بله .با خانم امیر جهادی سال گذشته وامسال توی نمایشگاه ملاقات داشتم.با خانم اکبری هم بوسیله تلفن و ایمیل ارتباط داریم .با خانم پوریا هم امسال تو نمایشگاه ملاقات کردم.
.آیا به رمان های خودتون با دید انتقادی هم نگاه کردید؟و اگه بله چه انتقادی رو به رمان خودتون وارد می دونید؟
این خاصیت یک نویسنده است که به کار خودش به یک دید انتقادی نگاه کنه چون در اون برهه ی زمانی ممکنه به بعضی مسائل دقت چندانی نکنی ولی وقتی بعد از یک مدت مثلا شش یا هفت ماه و حتی یک سال شما این کار رو می کنید متوجه می شید بعضی جاهاش کار بیشتری می خواسته ،بعضی قسمت ها رو فکر می کنید که خیلی خوب نوشتید و می تونه رو کارهای بعدیتون اثر بذاره ، بنابراین اگر منتقدانه کارهام رو نخو نم همه ی کارهام مثل هم می شن این تغییراتی که تو کارهام می دم نشون می ده که تا حدودی سعی کردم نقاط قوتم رو قوی تر کنم و نثاط ضعفم رو از بین ببرم.
.چطور از نظرات خواننده هاتون با خبر می شید؟از طریق ایمیل، چت،یا اینکه مثلا تو خیابون بشناسنتون؟
یک سری از افراد که تو نمایشگاه با ما ملاقات داشتن،یک سری ایمیل می زنن.
بیشتر دوستان عقیده دارند خواننده ها ایرانی نمی تونند با نویسنده های کتابهاشون ارتباط داشته باشند ولی خارجی ها خیلی راحت و زیاد با یه نویسنده هایی مثل دانیل استیل ارتباط برقرار میکنند ، ایشون عکسش رو در اختیار خوانندگانش قرار میده ، البته ما عکس چند تا از نویسنده ها مثل خانمها زهرا اسدی و تکین حمزه لو رو که توی کتاب قلم های بی صدا چاپ شده بود دیدیم چرا بقیه نویسنده ها چنین تمایلی ندارند؟
متاسفانه توی کشور ما نه رادیو تلویزیون و نه رسانه های گروهی این همکاری رو ندارن ، همین خانم استیل رو که مثال می زنیدبرنامه تلویزیونی داره هم به صورت مستند از زندگیش و هم به صورت گفتگوی زنده با بیینده ها ولی ما توی ایران متاسفانه چنین امکانی رو نداریم بیشترین ارتباط ما با خواننده ها از طریق اینترنته و چون همه اقشار جامعه ما اهل اینترنت نیستند مشکل به وجود میاد مثلا از یه خانم 58 ساله ، کمتر انتظار میره که توی اینترنت با من چت کنه نتیجتا امکانات خیلی محدود وکمی برای ارتباط ما با خواننده هامون هست حتی توی نمایشگاه کتاب هم امکانات رو فراهم نمیکنند که این اتفاق بیفته
حالا شما حاضرید عکستون رو در اختیار سایت بذارید؟ چند نفر از کاربرهای ما این درخواست رو داشتند.
اجازه بدید با همسرم مشورت کنم.
شما مصاحبه آقای رضا حسینی رو خوندید ؟
نخیر متاسفانه نخوندم
سما 33 پرسیدن :چه حجمی از واقعیات جامعه رو میشه توی قالب رمان عامه پسند بیان کرد؟
چون ما یه جامعه فرهنگی و سنتی هستیم خط قرمزهامون خیلی زیاده وتوی خیلی از محدوده ها نمیشه وارد شد وکار کرد چون جامعه اونها رو نمی پذیره مثلا من یه اصطلاحی رو توی کتاب فریب دل به کار بردم که برای جوون این نسل یه چیز عادیه و توی گفتار روزمره مون زیاد به کار می بریم ولی همون خانم 58 ساله ای که گفتم با من تماس گرفت وبه این اصطلاح انتقاد داشت و اون رو برازنده کتاب نمی دونست
چه اصطلاحی بود میشه بگید؟
حالا بگذریم
یعنی ندونیم بهتره ؟!
( باخنده )نه بحث ندونستن نیست چون فریب دل رو نخوندید الان نمیگم اگه خونده بودید بهتون می گفتم. میخوام بدون پیش داوری بخونید ببینم شما هم مثل اون خانم همین نظر رو دارید یا نه ، خیلی از چیزها رو نسل امروز می پذیره ولی نسل قدیم نمی پذیره و چون من برای یه گروه سنی خاص نمی نویسم (خواننده های من ممکنه از 15 تا 58 سال سن داشته باشند)و مجبورم حتی الامکان 99% این افراد رو راضی نگهدارم .برای همین نمیشه وارد خیلی از مقولات جامعه شد.خیلی چیزها توی جامعه ما وجود داره ولی چون عده ای نمی بینند باورش هم نمی کنند. شما کتاب من هم گریه کردم (مهسان صفریان )رو خوندید؟
نخیر نخوندم
این کتاب یه رمان اجتماعی خیلی جالبه ولی متاسفانه با استقبال خوب خوانندگان روبرو نشد چون موضوعش برای خیلی ها قابل پذیرش نیست برای همین میگم توی جامعه ما نمیشه سراغ خیلی از موضوعات رفت
سحر سحر پرسیده :وقتی اولین رمان رو خوندید چند سالتون بوده و چه رمانی رو خوندید؟
14 ساله و کلاس دوم راهنمایی بودم و رمان بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی رو خوندم
بازم سحر سحر پرسیده :مشوق شما برای نوشتن رمان چه کسانی بودند؟
مسلما خانواده که همیشه پشت و پناه آدم هستن ، همسرم و دوست عزیزم خانم هاشمی وافرادی که بعدها کارهای من رو خوندن وبه شدت تشویقم کردنم که ادامه بدم وبهم دلگرمی دادن که میتونم توی این راه موفق باشم مشوقین من بودن.
سحر سحر پرسیده :آیا با رمانهاتون بعد از اتمام هم زندگی میکنید یا این که اونها رو فراموش میکنید؟
به خاطر این که بتونم رمان بعدی رو شروع کنم مجبورم اونها رو به یک مخفیگاهی در ذهنم بفرستم ولی به هر حال تا حدودی اون شخصیتها ، اون وقایع توی زندگیم اثر داره ؛ من سعی میکنم بین رمانهام همیشه بین 2 تا 3 ماه فاصله بذارم تا افراد، شرایط و اتفاقات رمان قبلی توی داستان جدیدم منعکس نشه ؛ ولی خوشم میاد بعد از هر مدت برم یه گذری بزنم به رمانهای قبلیم ورق بزنم و ویخونم هم به خاطر این که یاد آوری بشه اون مطالب و خاطرات و هم به خاطر این که انرژی که اون داستان به من می داد دوباره زنده بشه
تا حالا چه انتقادها وچه تعریفهایی از رمانتهاتون شده ؟
انتقاد وتعریف که زیاد شده در همه موارد ،
یکی از مواردش رو برای ما میگید؟
یکی که برای من خیلی جالب بود ، توی نظرات سایت نشر علی یه عزیزی نوشته بود خداوندا دختری مثل طنین نصیب ما بفرما !،برام جالب بود که طنین این قدر شخصیت محکمی داشته که یه آقایی آرزو کنه همچین همسری نصیبش بشه
از لحاظ شخصیتی هم، شخصیت طنین تا حدودی نزدیک به شخصیت منه
پس برای همین آدم میتونه خوب باهاش رابطه برقرا کنه چون از یه شخصیت واقعی گرفته شده ؟
شاید، البته این نظر دوستانه !
در مورد انتقاداتی که از رماناتون شده هم برامون بگید؟
متاسفانه وقتی من رو می بینند بیشتر تعریف میکنند، انتقادها رو بیشتر از طریق ایمیل برام مینویسن ، مثلا یه سری از انتقاداتی که به رمان تمنای تو شده بود این بود که می گفتن : قضیه خیلی مبهمه !البته توضیح بدم که این کتاب دو سال توی ارشاد منتظر اجازه چاپ بود ومن به خاطر این که این رمان اجازه چاپ بگیره ،( که البته نام اولیه اش قمار بود که انتشارات هم خیل روش تبلیغ کرد ولی بعدا به اسم تمنای تو تغییر اسم داده شد) ، یه جاهاییش اصلاح شد یه جاهایی هم حذف شد وبه همین خاطر خودم حس میکنم بعضی جاهاش از نظر نگارشی دچار سکته شده .و این کتاب برای نمایشگاه نوشته نشد اگه به تاریخش نگاه کنید متوجه میشد که سال نگارشش شهریور 86 هست
من دقت نکرده بودم به تاریخ نگارشش ولی چون جزو تازه های نشر توی نمایشگاه کتاب بود فکر کردم این آخرین کارتونه ، یه عده من جمله خود من عقیده داشتیم که این کتاب با عجله نوشته شده تا به نمایشگاه برسه
نه اصلا قرار نبود این کتاب برای نمایشگاه آماده بشه این که میگید بعضی پرسیدند عجله داشتید که این کار برای نمایشگاه برسه درست نبوده چون این کتاب 3 ،4 سال وقفه داشت به خاطر تغییراتی که درش انجام دادم تا مجوز ارشاد رو بگیره و به نشر برسه
چه واکنشهای جالبی از خوانندگان رمانهاتون دیدید؟
یکی از دوستانم که امسال باهاش آشنا شدم و همکلاسی دانشگاهم هستند . ایشون نمی دونست من نویسنده هستم ، یه دفعه بین صحبتها در مورد چاپ و نشر کتاب صحبت کردم ایشون یک لحظه شوکه شد و گفت جدا ،تو نویسنده ای؟گفتم بله و وقتی اسم کتابهام رو گفتم تازه متوجه شد کار من رو خونده براش جالب بود که اتفاقی ما با هم آشنا شده بودیم
یه برخورد خیلی جالبی هم استادم داشتند وقتی متوجه شدند که من رمان می نویسم و گفتند با این که من آدم رسمی و خشکی هستم واهل رمان خوندن نیستم ولی احترام میذارم به این استعداد خاصی که داری و واز اون به بعد هم به جای نام فامیلم سرکلاس به نام خانم نویسنده صدام میزنند.این جور برخوردها زیاد بوده
شما تهران زندگی میکنید؟
نخیر من گرمسار هستم
حالا سئوالات اختصاصی درباره رمانهاتون
خانم هانی عسل پرسیده : شما رمان آتش دل رو خیلی پر محتوا شروع کردید و ادامه دادید چرا آخرش عجولانه و سرهم بندی شده تمومش کردید؟

فکر نمیکنم آخر آتش دل سرهم بندی باشه !
البته به نظر منم آخرش عجولانه نبود ولی به شخصه عقیده دارم آخر آتش دل ،به خصوص اون صحنه ای که توی قبرستون سرقبر پدرو مادر طنین ؛ پیشنهاد ازدواج داده بشه و طنین بپذیره اصلا قشنگ نبود. خیلی از دوستان مثل شباویز ، هانی عسل واستار 69 هم عقیده داشتن چرا داستان رو این قدر کش دادید تا آخر اینجور تموم بشه ، خودتون این رو قبول دارید که آخرش رو قشنگ تمومش نکردید؟
من آتش دل رو کش ندادم چون اتفاقات و مطالب نوشته شده به بستر داستان ربط دارشت واگر اونها رو حذف میکردم یه سری سئوالات پیش میومد و ابهاماتی توی داستان مطرح میشد ولی فکر نمیکنم آخرش عجولانه باشه بلکه به سبک خود کتاب تموم شده یعنی این که طنین به اون مرحله میرسه که حامی رو قبول کنه چرا که واقعیت اینه که خواهر و برادرش پی زندگی خودشون رفتند و اون تنها مونده و فقط حامی هست که میتونه این تنهایی رو پر کنه ، خودم فکر نمی کنم و اولین باره که می شنوم که انتهای آتش دل بد بوده
نه انتهاش به این معنی که عاشق و معشوق به هم نرسند یا یکیشون بمیره بد نبود بلکه منظور اینه که قشنگ تموم نشده 3 تا از دوستان(ماه بانو ،هوفریا ،هانی عسل) هم در این مورد پرسیدند که چرا ابراز احساسات در این رمان این قدر کم بود و حالت سرد و یخزده داشت
شخصیت طنین این طور ایجاب میکنه چون اون یه دختر احساساتی نیست بلکه کاملا منطقی هست دختریه که سعی میکنه احساسات رو در جای خودش خرج کنه نه هردم وهر زمان ولی در عوض خواهرش طناز آدم احساساتیه ، نگار آدم احساساتیه ، مینو آدم احساساتیه
البته من شخصا به عنوان یه رمان خون ، رمانهایی که ابراز احساساتشون زیاده رو نمی پسندم ترجیح میدم که در عمل عشقشون رو نشون بدند ،ویکی از نقطات قوت رمان اتش دل رو هم همین عدم ابراز زیاد احساسات حالا چون دوستان پرسیده بودند منم با شما مطرح کردم
ببینید وقتی میگم سلیقه ها متفاوته همینه ،شما یه دید دارید یه فرد دیگه یه دید دیگه ، بنابراین من نمیتونم رمانی بنویسم که صدرصد همه بپذیرنش ، کلا هر رمانی شرایط خودش رو داره ، من توی رمانهام سعی می کنم وقتی یک شخصیت خشک خلق میکنم در کنارش یه شخصیت احساسی هم بذارم به طور مثال در رمان تمنای تو امیر یه شخصیت خشک داره برای همین در کنارش نگین رو گذاشتم توی فریب دل در کنار شخصیت افسرده سوگند شخصیت شلوغ و شیطان پیام رو گذاشتم توی آتش دل هم در کنار طنین و حامی خشک ، طناز و نگار احساساتی رو گذاشتم .کلا سعی میکنم دو قطب اخلاقی متفاوت رو توی نوشته هام داشته باشم . توی فریب دل سوگند یه دختر کاملا احساساتیه در حالی که در آتش دل شخصیت طنین اقتضا میکنه که اینجور نباشه در عین حالی که آدم با محبتی هست واز مرگ پدر ومادرش واقعا غمگین و شوکه میشه ولی به جای آه وفغان کردن سعی میکنه خانواده اش رو جمع کنه واگه آدم احساساتی باشه نمیتونه این کار رو بکنه چون احساساتش توی اون شرایط جلوی کار منطقیش رو میگرفت
بعضی دوستان هم عنوان کردند که بعضی وقایع آتش دل براشون نامفهوم مونده به طور مثال ، مهدیه 67 پرسیدن : سعید پسر دایی طنین بلاخره عاشق طنازبودیا طنین؟
شما توی زندگی برنخوردید به بعضی آدمها که احساساتشون رو نمیتونید تشخیص بدید؟
چرا ، ولی میخوایم بدونیم که شما به عنوان خالق این اثر ، قاعدتا باید یکی از این موارد مد نظرتون بوده باشه منظورتون کدومشون بوده؟
از نظر من سعید شخصیت طنین رو ستایش میکرد ولی به عنوان یک دوست یاری دهنده نه به عنوان همسر، ولی طناز میتونست عشق سعید باشه چرا که یه جایی هم با حسرت ابراز میکنه که: طناز داره عقد میکنه ؟ یا میگه من یک بار شانسم رو امتحان کردم
شباویز پرسیدن که :دلیل فاصله سنی زیاد بین حامی و طنین چی بود؟(اخر کتاب مطرح میشه که طنین 28 سال و حامی 44 سالشه!) آیا میخواستید بگید که حامی به بلوغ فکری رسیده یا این که یا این که فاصله سنی زیاد در عشق و ازدواج تاثیر چندانی نداره ؟!

حامی 44 سالش نبوده ! اون چیزی که آخر کتاب نوشته شده این بود که : حامی میگه من نزدیک 40 سالمه
خوب حتی 40 سال هم زیاده ، یعنی 12 سال فاصله سنی دارن! به نظرتون این فاصله سنی زیاد، به زیبایی رمان ضربه نمیزنه؟
اولا حامی به سن پختگی عقلانی رسیده بعد هم از لحاظ سرگذشت یه برهه ای رو قبل از انقلاب گذرونده وپدرش در آغوشش شهید میشه پس باید سنش طوری رقم میخورد که به اون حوادث برسه از سمت دیگه به سن پختگی رسیده و با این که نا پدری داره بازم اونه که مدیریت خانواده رو به ددوش میکشه از سمت دیگه طنین توی سن غرور و ریسک پذیری یه جوونه که به خاطر انتقام پدرش حاضر وارد بشه به خونه اینها با همه اتفاقاتی که ممکنه براش بیفته ، بعد هم فاصله سنی 12 سال اونقدرم زیاد نیست درسته توی رمانها فاصله های سنی کم (2،3،4 سال) کلیشه شده ولی واقعیات جامعه یه چیز دیگه است .
پس شما میخواستید بگید که حامی به بلوغ فکری رسیده ؟
دقیقا چون طنین هم وقتی به بلوغ فکری میرسه میتونه حامی رو کامل باور و قبول کنه ، با این که ابتدا نمی پذیرفته ولی وقتی ارسیا رو از زندگیش حذف میکنه با این که چند بار چراغ سبز از حامی می بینه ولی بازهم سعی میکنه احساساتش رو سرکوب کنه ولی وقتی در سن 28 سالگی به بلوغ فکری میرسه میفهمه که زندگی یه بازی بچگانه نیست ومیفهمه انتقام ونفرتش غیر منطقیه
باز شباویز پرسیده : طنین این همه سعی کرد انتقام پدر و میراث خانوادگی رو باز پس بگیره و در این راه حتی حاضر شد با وجود تحصیلات عالیه و زندگی مرفه گذشته تن به شغل پر مشقت وخفت خدمتکاری در خانه انها بده، پس چرا تا فهمید حامی اون رو شناخته و کتابهای پر ارزش میراث خانوادگی رو به موزه بخشیده به سرعت قضیه رو فراموش کرد و بدون هیچ اعتراضی به روال زندگی عادی خودش برگشت ؟
اول که به خاطر شوکی که بهش وارد شد وقتی فهمید که حامی تموم این مدت اون رو میشناخته دفتر کارش رو ترک کرد و بعد هم چون کتابها رو به موزه بخشیده بود و راه باز پس گیری نداشت و اون یه نوجوون نیست که بخواد با دادا و فریاد حقش رو بگیره پس چون آدم منطقی هست با خودش کنار میاد که تلاشش رو کرده و به نظرش خوب اومد که کتاب به میراث فرهنگی بخشیده بشه تا فروخته یبشه
برای من این سئوال پیش اومد که با توجه یه این که حامی شخصیه که حلال و حرام رو رعایت میکنه ، چراطنین در خواست نکرد که حق پدرش رو که ناپدری حامی با کلاهبرداری بالا کشیده پس بده؟ یا کتابهایی رو که مال اون نبوده و حامی بدون اجازه درش دخل و تصرف کرده و بخشیده ؟ چرا به جاش پولش رو به طنین پرداخت نمیکنه؟
طنین ازش درخواست نکرد بعد هم قانون این اجازه رو نمیده که وقتی چیزی رو به میراث فرهنگی بخشیدی پس بگیری و گرنه حامی میخواست جبران کنه حتی گفت که میخواد خرج اقامت و تحصیل برادر طنین در خارج از کشور رو پرداخت کنه چون حقیه که برگردن اونه ولی طنین باز هم نمی پذیره ومیگه هیچ دینی بر گردن نداری
حامی چندین مرتبه میخواداین موضوع رو جبران کنه حتی وقتی میفهمه خواهر طنین میخواد با برادرش ازدواج کنه با این که فاصله طبقاتنی بینشون زیاد شده وبا وجود این که حامی خودش یه قطب اقتصادی بوده به راحتی این موضوع رو می پذیره چون میدونه که نامردی اسفندیار باعث ورشکستگی پدر اونها شده
حالا بریم سراغ کتاب فریب دل ،استار 69 پرسیدن که شخصیت های فریب دل واقعی بودن یا نه ؟
سرگذشت سوگند واقعی بود
مهسان پرسیده چرا در رمان فریب دل اسم شخصیتها در ابتدای گفتگوها نوشته شده ؟و گفتند که دلیل این سبک نگارش رو متوجه نمیشند و نمیتونه با این سبک ارتباط برقرار کنه ؟!!آیا فکر میکردید که خواننده دچار سردرگمی میشه و نمیتونه متوجه بشه چه شخصی داره صحبت میکنه یا این که دلیل دیگه ای داشته ؟
چون در رمان فریب دل شخصیتهای خیلی زیاد هستند من مجبور بودم چنین کاری رو انجام بدم که خواننده به راحتی متوجه بشه چه شخصی داره صحبت میکنه واگر این کار رو نمیکردم همون طوری که گفتید احتمال سردرگمی خواننده هم وجود داشت . بعدش هم میتونید اینم رو به حساب کار اول بودن بذارید و اون زمانی که کتاب من آماده چاپ شد چنین سبکی رایج بود و مثل الان نبود که خواننده راحت این مسائل رو هضم کنه
مهسان بازم پرسیدن که آخر داستانهای شما برای من قابل پیش بینیه آیا خودتون خواهان این هستید که خواننده بتونه آخر داستان رو حدس بزنه یا این که شرایط اینجور پیش میبره ؟
شما اگه داستانهای خارجی رو هم بخونید انتهاش رو میتونید پیش بینی کنید .مهم برای من بستر داستانه که شرایط چه جور پیش میره نه این که پیش بنی کنید که کی با کی می خواد ازدواج کنه و این به اون میرسه، مهم بستر داستانه که چه جور پیش میره تا این دو به هم برسند
با این همه یه سری اتفاقات پیش میاد که خواننده نمیتونه پیش بینی کنه به طور مثال در فریب دل اینجور به نظر میاد که یکتا بچه سوگنده در صورتی که اینطور نیست یا این که خواننده فکر میکنه وحید با سوگند ازدواج میکنه در صورتی که اونا فقط با هم نامزد میشن یا این که فکر میکنید وحید میخواد با سوگند فرار کنه یا این که وحید شبنم رو خارج از ایران به حال خودش رها میکنه پس می بینید حوادث غیر قابل پیش بینی توی داستان زیاده
پس شما میفرمائید این که بتونی پیش بینی کنی که کی به کی میرسه مهم نیست مهم اینه که بستر داستان (این که چطور ودر چه شرایطی به هم میرسن)رو نتونی پیش بینی کنی؟
دقیقا ، چون اتفاقاتی که توی داستان میفته خیلی متفاوته مثلا شما و آقای ایکس به هم علاقه دارید و علاقه تون رو نزد خواهرتون ابراز میکنید بعد شرایطی پیش میاد تا به اون آقای ایکس میرسید اون اتفاقات وشرایط رو شما نتونستید پیش بینی کنید بعد خواهرتون بگه که من پیش بینی میکردم که شما به هم برسید خوب چنین چیزهایی زیاد پیش میاد
ما یه تاپیکی توی سایتمون دارید به نام : سوتیهای رمانهایی رو که خوندید بگید که دراون اشتباهات سهوی نویسندگان که نمونه خوانها و ویراستارها هم اونها رو برطرف نکردن ، بیان میکنیم .توی این تاپیک سوتی رمان تمنای تو رو اینجور نوشتند که اول کتاب شخصیت میمنت با عنوان خاله معرفی میشه ولی اواخر کتاب این عنوان به عمه تغییر پیدا میکنه آیا شما متوجه این مسئله شدید؟
نه
! (با خنده)خانم هاشمی ویراستار نشر علی که دوستتون هستند چرا ازشون نخواستید در مورد کتابهای شما پارتی بازی کنند و دقت بیشتری به خرج بدند ؟ یکی از مسائل هم که باعث شد فکرکنم این رمان با عجله وبرای نمایشگاه نوشته همین بود!
بعضی مسائل رو من مقصر نیستم چون کارها رو نمونه خوان نهایی میخونند از اول داستان این خانم خاله بودند حالاچه جور توی آخر کتاب عمه شدند من متوجه نشدم . البته بعضی وقتها هم میتونه اشتباه تایپیست باشه خیلی وقتها هم اتفاق افتاده که بعضی قسمتها رو تایپیست جا انداخته توی اتش دل این اتفاق زیاد افتاده بود که من تذکر دادم ودرست شد . ولی این مورد رو حق دارید من باید توجه میکردم .
زرین هم در همین رابطه پرسیدند که در رابطه با ویرایش و نمونه خوانی کتاب تمنای تو کمی تعلل شده هرچند این مقوله از وظایف نویسنده نیست ولی از اونجایی که در دفع مخاطب تاثیر داره باید پرسید آیا بازخواستی از ویراستارتون در این رابطه کردید که البته شما مفرمودید که اصلا متوجه نشده بودید درسته ؟
بله ، البته به یه چیز هم حق باید بدید که خطای چشم هر جایی اتفاق میفته من نویسنده چون این اتفاق توی ذهنم هست ولی دارم با چشم میخونم خیلی جاها شاید بگذرم بی اون که متوجه بشم ولی همیشه توی کار وقتی حتی یه مقاله ای تهیه میکنید میگن بدید یه نفر دیگه هم بخونه یه چشم دوم اون رو بررسی کنه ولی بازم میگم چنین اتفاقی نباید بیفته
یه سئوال هم خودم ازتون دارم آیا از طرف ناشر برای زیاد کردن صفحات رمان بهتون توصیه ای میشه یا این که حجم کتاب بنا بر اتفاقات وسیر حوادثیه که توی ذهن نویسنده هست؟
ناشر یه پایه برامون میذاره مثلا میگه کمتر از 450 صفحه نشه این دیگه بستگی به قلم نویسنده داره که کتابش دو جلد بشه مثلا فریب دل 488 صفحه است تمنای تو پونصد و خرده ای صفحه ،آتش دل هم ششصد و خرده ای صفحه اینهادیگه بستگی به نویسنده داره که بیشتر از اون حدی که ناشر میگه رو بنویسه یا ننویسه ، وکمتر از اون حد هم برای این قبول نمی کنند که کار ضربه نخوره ، خیلی از خواننده ها هم کتابهای کم حجم رو نمی پسندن مثلا یه انتقادی که به من شده بود این بود که چرا تمنای تو این قدر کم حجمه ولی من سعیم اینه که با زیاد کردن صفحات داستان کش پیدا نکنه رو روال خودش رو طی کنه خودم به شخصه برام تعداد صفحات مهم نیست بلکه متن داستان مهمه
دقیقا من متوجه شده بودم که در قطور بودن رمانهای جدید دست ناشران توی کاره چون این اواخر قطر رمانها خیلی زیاد شده مثلا کتاب بازباران 1300 و خرده ای صفحه است و همه میگن مشخصه که کش داده شده که صفحات کتاب زیاد بشه
ببینید در باز باران بستر داستان اینطور ایجاب میکنه ولی یه کتاب مثل انتهای سادگی به نحو دیگه و هر دو هم دو جلدی هستن ، شما در انتهای سادگی نمیتونید بگید بعضی جاهاش رو حذف کن چون داستان دچار ابهام میشه ، شادی در باز باران بشه یه جاهایی روکه زیاده گویی و یا تکراری داره حذف کرد ولی باز هم هر چقدر هم که ازش کم کنیم بازم هزار صفحه میشد
کاربران سایت ما توی بحث ها گفته بودند که برای سرگذشت آنا و ترانه باید دو تا کتاب جدا گانه نوشته میشد نه یک کتاب دو جلدی !
قلم خانم رضا پور این سبکه ولی خوشبختانه خانم نوری(مدیر نشر علی) به هیچ وجه به ما در این زمینه تاکید نداره مثلا من نوعی وقتی داستانم تموم میشه میبرم میدم به این خانم ایشون میدن شورا میخونن ، بررسی میکنند و ممکنه بعضی جاهای کتاب رو حذف کنند وبگن این قسمتها اگه حذف بشه داستان زیباتر میشه ، این به هیچ وجه به ناشر بستگی نداره که بگه زیاد کنید صفحات رو یا کم کنید یا خیلی بنویسید یه وقتهایی براشون دردسر هم میشه یه کتابی که خیلی صفحاتش زیاده ، برای حروفچینی ، ویراستاری ،صحافی و طرح روی جلد از این بابت ها براشون مشکلاتی رو ایجاد میکنه
قیمت کتاب رو هم بیشتر میکنه که باعث میشه هرکسی بخصوص قشر نوجوون به نتونن بخرنش !
ولی بارها صحبت شده وایشون میگه ما میخوایم کار رو ارزونتر ارائه بدیم ولی اگر این کار رو بکنیم مجبوریم از کیفیت کار کم کنیم چون ورق گرونه حروفچین دستمزدش بالاست طرح جلد هزینه داره وما بهترین ورق و بهترین نوع مقوا برای جلد وبهترین امکانات رو استفاده میکنیم ، الان کتابهای نشر ما خیلی کم تر از کتابهای ناشران دیگه ورق ورق شده من از این بابت خیلی از انتشاراتم راضیم من نویسنده وقتی برای یه کار زحمت میکشم توقع دارم که کارم موندگار باشه نه یه کاری با صفحات کاهی و زود ورق ورق بشه بعضی از ناشران جدید هستن به غیر از استفقاده از کاغذهای نامرغوب ،فونت نامناسب برای خواندن و حتی غلط املایی زیادی هم توی کارهاشون هست
سئوال دیگه ام درباره رمان تمنای توهست ، مقوله ازدواج صوری این روزها خیلی زیاد توی رمانها مورد توجه قرار میگیره ، دلیل این امر چیه ؟
ببینید الان جامعه رو به تغییراته ف بعضی بنیانها تغییر میکنند وبعضی بنیانها وجود دارن ولی از درون متحول میشند
توی کشور ما فردی که ازدواج کنه از آزادی عمل بیشتری برخورداره مخصوصا خانمها ،خانمی که طلاق میگیره واسم یه آقا توی شناسنامه اش میاد ومیره خیلی ازادی بیشتری نسبت به زمان مجردیش داره ، خیلی ها هم با ازدواج روی کارهاشون سرپوش میذارن ، در مورد ازدواج صوری شاید برای آقایون تعدد ازدواج راحت باشه ولی برای خانمها دردسر سازه ، ولی خوشبختانه مهریه ها این مشکل رو تا حدودی حل کرده توی جامعه ما ازدواج صوری خیلی اتفاق میفته حتی حالت اشتراکی زندگی کردن بدون ازدواج رو هم میتونیم ببینیم
منظورم ازدواج صوری مثل رمانهای همخونه ، قصه تنهایی ، به رنگ شب و .... هست که خانم و آقا ازدواج کردن وتوی یه خونه زندگی میکنند ولی ارتباط زناشویی بینشون اتفاق نمیفته
بله حتی کتاب آینده ام به نام دور از من هم توی همین سبکه
ان شالله کی چاپ میشه؟
داره مراحل چاپ رو میگذرونه ان شالله تا اواخر سال 89 اماده میشه
براتون آرزوی موفقیت دارم و خیلی متشکرم بابت وقتی که در اختیار ما گذاشتید




طبقه بندی: مقالات،
برچسب ها: مقالات،
[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس