فصل 7 ( قسمت اول )

تلفنها ادامه داشت. هم فرزاد دل به صدای افسونگر زیبا داده بود و هم زیبا تمام مدت در انتظار تلفن فرزاد بود. زندگیش خلاصه شده بود در اون چند دقیقه ای كه در طول روز با فرزاد حرف می زد. بقیه ساعتهای روز و شبش، چه موقع كار كردن، چه موقع خوابیدن و كلاً در همه حال تو دلش مشغول مرور حرفهای فرزاد بود. به فیلمهای تلویزیون با دقت بیشتری نگاه می كرد، حرفهای عاشقانه رو تو ذنش یادداشت می كرد تا پشت تلفن تحویل فرزاد بده. حتی دفتر كوچكی تهیه كرده بود و بعضی كلمات و سخنان سنگین تری رو كه تو ذهنش نمی موند توی اون می نوشت. از این كار به شدت لذت می برد.
مرضیه از این وضع همچنان ناراضی بود، ولی وقتی دید لپهای دخترش گل انداخته و روز به روز سرزنده تر می شه و صدای خنده هاش بیشتر به گوش می رسه حرفی نمی زد و با خودش می گفت: حق با پری خانمه. بد نیست بذارم این دختره یك كم آزاد باشه و یه خورده خوشی كنه. اون كه شانسی واسه ازدواج نداره.
گاهی هم پری خانم می آمد پیش زیبا و اون هر چی رو كه از فرزاد می شنید براش تعریف می كرد. البته زیبا در تعریف كردن حرفهای فرزاد برای پری هیچ ابایی نداشت چون با تكرار اونها در واقع خودش بیشتر لذت می برد.

دیگه ماهرخ و فرشته هم فهمیده بودند كه هر روز فرزاد تو اتاقش پشت در بسته با كسی تلفنی صحبت می كنه. قبراق تر و سرحال تر از قبله و گاهی هم می ره تو فكر.
یه روز ماهرخ كه طبق معمول تو آشپزخانه مشغول پخت و پز بود و فرشته هم كمكش می كرد به دختر گفت: «غلط نكنم یه خبرهاییه؟»
فرشته جواب داد: «منم غلط نكنم همچین، یه خبرهاییه»
ماهرخ: «می گم برو باهاش صحبت كن ببین موضوع چیه؟ اون همه چی رو به تو می گه»
فرشته: «موضوع چیه؟ خوب معلومه با یه دختر دوست شده، اینكه دیگه مشخصه. حالا گیریم برم بپرسم اون هم برام همینو گفت، بعدش جواب پریسا رو چی بدم؟»
ماهرخ كمی رفت تو فكر: می گم شاید با پریسا تلفنی صحبت می كنه.
فرشته: «هه، زیاد فكر نكن مامانی، حیفه، مغزت خسته می شه»
ماهرخ خندید: «اِ، پس با پریسا حرف می زنه. بمیرم الهی واسه جفتشون»
فرشته: «بابا تو دیگه شورشو درآوردی ها. حواست كجاست مامان خانم. همین دیروز پریسا اینجا دمغ نشسته بود و آقا پسرت تو اتاق داشت با تلفن یك ساعتی پچ پچ می كرد»
ماهرخ متعجب گفت: «آهان، پس پریسا نیست؟ ای بابا پس كیه این دختره، ها؟»
فرشته: «من چه می دونم»
ماهرخ: «حتماً باهاش صحبت كنی ها. ازش بپرس ببین دختره آشناست؟ هم دانشگاهیشه؟ كیه؟»
فرشته: «جواب پریسا رو چی بدیم؟»
ماهرخ اخمهاشو كرد تو هم: «اصلاً به پریسا چه دخلی داره؟»
«اِ، مامان چرا خودتو به كوچه علی چپ می زنی. تو كه می دونی پریسا عاشق بی قراره پسر لوس و عزیز دردونتونه»
«آره می دونم، ولی هنوز چیزی نشده كه. حرفی زدیم ما؟ نه.»
«خب درسته، ولی گناه داره، دلش می شكنه»
«بابا پسرها تو این سن و سال با ده نفر دوست می شن تا یكی رو انتخاب می كنن. تو هم فعلاً به پریسا چیزی نگو، راست می گی دلش می شكنه، گناه داره. این عشق داداشت هم شاید همین روزا تمام شد»
«نه، من كه چیزی نمی گم. ولی چند باری كه پریسا اینجا بود و فرزاد تو اتاقش مثل دیروز تلفنی صحبت می كرد، طفلك انگار بهش الهام شده باشه خیلی ناراحت بود»
«وا، خب بهش می گفتی با دوستهای دانشگاهیش راجع به درس و كتاب حرف می زنه»
«بابا مگه خره؟ اونی كه عاشقه اول از همه می فهمه دور و برش چه خبره، باور كن پریسا قبل از من و تو موضوع رو گرفته»
ماهرخ دست به كمر به فرشته زل زد. «به به چشمم روشن، اونی كه عاشقه، چه حرفها و تجربیات گرانبهایی رو تو دانشگاه بهت یاد می دن؟»
«ای بابا، بدهكارم شدیم. باز شروع كردی مامان؟ من نمی تونم دو تا كلام حرف بزنم با شما»
ماهرخ همان طور زل نگاهش كرد «نكنه تو هم بعله. ها؟»
«بس كن بابا چی چی رو بعله. من این وسط چكاره ام آخه؟»
«چه می دونم والله. آدم از كار شما جوانها سر در نمی آره كه» بعد برگشت در قابلمه رو برداشت و در حالی هم زدنش گفت: «طفلی پریسا، تو خونه كم دردسر از دست پدر و مادرش می كشه، این هم از عشق و عاشقیش. جلوی چشمش، بیچاره دلم واسش می سوزه»
«بابا هنوز كه چیزی نشده»
«ولی فرشته تو با داداشت صحبت كن. ببین موضوع چیه؟ نكنه جدی باشه؟»
«صد بار گفتین، چشم صحبت می كنم، ولی در یه فرصت مناسب، خب؟ حالا از فردا هی نگی صحبت كردی چی شد چی نشدها؟ دارم می گم در یه فرصت مناسب، حالا یا فردا یا امروز یا شاید چند هفته دیگه یا ...»
«خب بابا، تو هم طاقچه بالا می ذاری واسم، اِ»

صحبت های تلفنی فرزاد و زیبا، بر خلاف تصور ماهرخ و مرضیه و پری چندین ماه ادامه یافته بود. فرزاد پاك اشق شخصیت، متنانت و طرز صحبت كردن زیبا شده بود. به قول معروف ندیده و نشناخته دل باخته بود. زیبا هم هیچ فكر و ذكری جز فرزاد نداشت. مرضیه سخت نگران دخترش بود. اون كه انتظار داشت طبق گفته پری این تلفن بازیها یه هوس جوانانه باشد و زود تمام شه می دید كه زیبا هر روز مشتاق تر از روز پیش چشم به تلفن می دوزه و منتظر زنگ پسر غریبه است. به پری خانم می گفت: «خواهر، پاك رفته تو عالم از ما بهترون سیر می كنه. موقع كار كردن هم زیر لب با خودش حرف می زنه. تلفن هاشون دیگه داره كم كم به یك ساعت و دو ساعت می كشه. من نمی دونم این دختر چشم و گوش بسته این همه حرف از كجا می آره به این پسره می گه. دلم شور افتاده. دختره عاشق شده. اگه این پسره یه روز تلفن هاشو قطع كنه، این می میره»
پری: «والله منم یه خورده نگرانم. دوستی تلفنیشون طولانی شده. تازه زیبا هفته پیش می گفت پسره درسش تمام می شه، می خواد بیاد اینجا اونو ببینه»
مرضیه دو دستی زد تو سرش. «وای خاك بر سرم شد. اگه ببیندش می ترسم تو صورتش تف بندازه. پری خانم دستم به دامنت، با زیبا صحبت كن بگو یه جوری پسره رو از صرافت این كار بندازه. بینه دخترم قوزیه یه چیزی بارش می كنه. ای خدا یه خواستگار كور و كچل هم نمی آد درِ این خونه را بزنه دختره رو شوهر بدم، بعد سرمو بزارمو با خیال راحت بمیرم»
پری: «وا خدا نكنه. این حرفها چیه. تا باشه سایه شما بالای سر زیبا بمونه. اون جز شما كسی رو نداره، ولی راست می گی، اگه یه نفر بیاد خواستگاری همه چی خود به خود حل می شه. زیبا تشنه محبته، اون كه تلفنی دل به صدای یه پسر ندیده و غریبه سپرده، اگه كسی از نزدیك بهش محبت كنه، من مطمئنم تلفنها رو فراموش می كنه»
مرضیه: «ولی كو آخه؟ كو خواستگار؟»
پری خانم رفت تو فكر و گفت: «ببین مرضیه خانم. زیبا دیروز یه چیزی بهم گفت، ولی قسمم داد به تو نگم. حالا كه فكر می كنم می بینم بد موردی نیست»
مرضیه زل زد به چشماش: «خب بگو، بگو چی گفت؟»
پری: «اول قول بده بهش نگی. اعتمادش از من سلب می شه»
مرضیه بی تاب گفت: «بگو خواهر، این قدر كش و واكش نكن، نمی گم بهش»
پری گفت: «گویا چند روز پیش كه زیبا داشته می رفته نون بگیره، این سیگارفروش سر كوچه بهش متلك انداخته»
مرضیه اخمهاش رفت تو هم. «متلك؟ غلط كرده. كدام سیگارفروش؟»
پری: «شلوغش نكن، بذار حرفمو بزنم. همین پسره كه سر كوچه بغل بقالی آقا عبدالله دكه گذاشته. زیبا داشته رد می شده، بهش گفته خوشگله كجا می ری، بعد هم موقع برگشتنِ زیبا بهش گفته خوشگله بر گشتی؟»
مرضیه سرشو با افسوس تكان داد: «اِی خواهر، به این می گی متلك؟ پسره لاتِ بی سر و پا مسخره اش كرده. تو دیگه چرا نمی فهمی؟»
پری: «نمی دونم، ولی زیبا خوشش اومده بود. منم همینو بهش گفتم دختر جان بهت متلك گفته اصلاً بهش نگاه نكن و جوابشو نده، ولی زیبا گفت هر وقت می ره نون بگیره پسره خیلی نگاش می كنه»
مرضیه با گوشه روسریش، اشكشو پاك كرد. «دیدی گفتم با این تلفنها دختره هوایی می شه. یكی با مسخره هم بهش می گه خوشگله، خوشش می آد. اگه این پسر تلفنیه از همین فردا دیگه زنگ نزنه، از پس فردا زیبا چشم و گوششو می گردونه یه صدای محبت آمیز دیگه گیر بیاره. حالا خر بیار و باقالی بار كن. خدایا من چقدر بدبختم. دیگه نمی ذارم بره نون بگیره. حالا ببین سیگارفروش و بقال چقال دور و برش چقدر پشت سر این دختر بهش می خندند»
پری: «من این طوری به موضوع نگاه نمی كن. می گم شاید واقعاً خواستگار باشه. شاید از زیبا خوشش اومده»
مرضیه: «بابا چه دل خرسندی داری تو»
پری: «حالا تو رضایت بده من یه امتحانی بكنم. به یه بهانه ای زیبا رو می فرستم مثلاً یه نخ سیگار از این پسره بخره ببینم چی می شه، ها؟»
مرضیه: «سیگار واسه چی بگیریم. حالا پسره و كسبه محل فكر می كنن زیبا سیگاری هم هست»
پری: «ای بابا، من هر چی می گم تو یه چیزی می گی. به جهنم كه فكر كنن. بالاخره پسره جز سیگار چیز دیگه ای كه نمی فروشه. بهانه دیگه ای نیست»
مرضیه آهی كشید. «نه این جوری خوب نیست. فردا آش نذری می پزم. یه كاسه می دم زیبا ببره بده به این سیگارفروشه»
پری خندید: «آهان، آفرین. گل گفتی. این بهترین راهه»
* * *
فصل 7 ( قسمت دوم )

از اون طرف، زیبا كلیه اتفاقات روزانه اش رو به فرزاد می گفت، ماجرای متلك گفتن سیگارفروش سر كوچه رو هم واسش تعریف كرد، البته یه خورده با لفت و لیس.
«می دونی، داشتم می رفتم نون بخرم، سوپرماركت سرِ كوچمون یه پسر داره، پسرش بهم گفت خوشگله كجا می ری»
فرزاد: «بیخود كرد. می خواستی جوابشو ندی»
زیبا: «پس چی كه جواب ندادم. آدم نیست كه. اصلاً هر وقت از اون ور رد می شم همش نگام می كنه»
فرزاد: «نكنه بیاد خواستگاریت؟»
زیبا: «نه بابا، فكر نكن. من كه بهش رو ندادم تا به حال»
فرزاد: «ببین زیبا، این طوری كه نمی شه. الان من چند وقته می خوام بیام ببینمت تو نمی ذاری. هفته دیگه همین دوستم مرتضی، داره می آد اونجا. من هم باهاش می آم. بلكه یه دقیقه ببینمت. مردم از بس تو رو با چهره های مختلف تو ذنم مجسم كردم. می خوام ببینمت، دیگه هم به حرفت گوش نمی دم»
زیبا: «وای نه، نیا. من كه نمی تونم بیام بیرون ببینمت، هم مامانم نمی ذاره، هم اینكه این شهر كوچیكه. اگه ما رو ببینن، هزار تا حرف واسم درمیار. تو كه از محیط اینجا خبر نداری چه جوریه»
فرزاد: «زیبا می ترسم تو رو از دستم دربیارن. تو شهرهای كوچیك واسه دخترها همش خواستگار می آد، بالاخره یكیشون مقبول مادرت واقع می شه. تو كه همیشه می گی خواستگار نداری، من كه می دونم تو واسه اینكه من مزاحمت نشم، این حرف رو می زنی. الهی قربون اون فهم و شعورت برم من»
زیبا خندید. «خدا نكنه، ولی تو رو خدا نیا. فرزاد من خیلی زشتم. اگه منو ببینی ازم بدت می آد. بذار همین طوری دلم به صدات خوش باشه»
فرزاد: «عزیز دلم. الهی فدای اون صدای قشنگت بشم. اگه زشت بودی كه مردم بهت خوشگله نمی گفتن. تازه سیرت انسان باید قشنگ باشه. صورت خیلی زود عادی می شه. تو اگه خدای نكرده چاق باشی، لاغر باشی، كر و كور هم باشی، كه می دونم هیچ كدوم اینها نیستی، باز من دوستت دارم. چون عاشق افكارت شدم. عاشق مهربانیت شدم. تو فكر می كنی دخترها و زنهای خوشگل دور و بر من كم هستند. تو دانشگاه و محیط بیرون پُره، ولی من هنوز تو رو ندیده عاشقتم. الان مدتهاست داریم با هم تلفنی حرف می زنیم، دیگه به جیك و پوك كلیه رفتارها و اخلاقهات آشنا شدم. همین خوبه. ظاهر هیچ مهم نیست، مهم باطن و قلب صافیه كه تو همشو داری»
زیبا غرق در دریایی از لذت، گوش به سخنان دلنشین فرزاد سپرده بود. فرزاد ادامه داد: «حالا یه قول بهم می دی؟»
زیبا: «تو جون بخواه»
فرزاد: «اگه منو دوست داری دیگه طرفِ اون سوپرماركت نرو، باشه؟ قول می دی؟»
زیبا: «آره عزیزم، قول می دم دیگه اصلاً اون طرفی نمی رم. قسم به جالن خودت كه از همه دنیا واسم عزیزتری»

فردای صحبت مرضیه و پری، وقتی آشت نذری آماده شد هر كاری كردند زیبا حاضر نشد بره، كاش آش رو بده به سیگارفروشه. پری خانم هاج و واج مونده بود. گفت: «خب پیش اون پسره نبر. بده سوپر آقا عبدالله نذریه، می خواهیم به همه بدیم دیگه»
زیبا: «نه پری خانم جان. من اصلاً اون وری نمی رم. دیگه الان چند روزه كه از كوچه پشتیه می رم نان می گیرم و بر می گردم.»
مرضیه كه از صبح مشغول سبزی پاك كردن و پختن آش بود همون جا از خستگی رو زمین نشست و بلند گفت: «خب، این هم از این»

چند روز بعد فرزاد به زیبا خبر داد كه فردا قراره با مرتضی بیاد شهرشون.
«زیبا جون فكرشو كه می كنم تو شهری نفس می كشم كه تو هم از هوای همون جا تنفس می كنی، جاهایی رو می بینم كه تو هم می بینی، تنم می لرزه. آخ كه چقدر دلم می خواد این چند ساعت باقیمانده زودتر تمام شه تا ببینمت»
زیبا كه از شنیدن اومدن فرزاد هیجان زده شده بود و اینو از لرزش صداش كاملاً می شد فهمید، گفت: «به اون دوستت كه چیزی نگفتی؟ اینجا شهر كوچیكیه ها، اگه یه وقت از دهنش در بره آبروی من می ره»
فرزاد: «الهی من قربون اون لرزش صدات برم. نه مطمئن باش از هیچی خبر نداره. فكر می كنه واسه هواخوری دارم می آم. الان چند ساله هی می گه باهاش به سفر بیام اونورها. اولهاش كه خودم مایل نبودم بعدش هم كه تو نمی ذاشتی بیام. وقتی بهش اعلام كردم كه باهاش همسفرم خیلی خوشحال شد. امشب هم می آد خونه ما می مونه تا صبح زود با هم حركت كنیم»
زیبا: «وای چقدر تو خوب و آقایی. مرسی ازت»
فرزاد: «می گم زیبا، یه شمه ای از خودت برام بگو. من كه هر وقت ازت می پرسم چه شكلی هستی می گی من زشتم. البته می دونم زنهای خوشگل همیشه به دیگران می گن من زشتم كه خودشونو خوشگل تر جلوه بدن، ولی بهم بگو چه شكلی هستی. می خوام تو این یه شب آخری كه مونده تا ببینمت یه تصویر نزدیك تر به واقعیت تو ذهنم تجسم كنم، باشه؟»
زیبا: «تو كه گفتی برات فرقی نمی كنه، پس چرا می پرسی؟»
«آره به خدا، قسم می خورم تو هر جوری كه باشی من همین قدر كه الان دوستت دارم، دوستت داشته باشم، ولی بهم بگو حداقل چشمات چه رنگیه؟»
زیبا با خوشحالی گفت: «آبی»
«وای، من عاشق چشم آبی هستم. موهات چی؟»
زیبا با خجالت گفت: «موهام قهوه ای روشنه. صاف هم هست»
فرزاد نفسش بند اومد. «دختر تو كه خیلی خوشگلی. پس چی چی می گی كه زشتم. ای بدجس، موهای قهوه ای و چشمهای آبی. دیگه باقیشو نگو تا خودم ببینمت»
زیبا: «ولی من كه نمی تونم بیام ب یرون فرزاد، یه وقت ناراحت نشی ها»
«نه، نه. از پشت پنجره از دور می بینمت، همون طور كه خودت گفتی، باشه؟»
زیبا: «باشه»
بعد از قطع تلفن، زیبا چند لحظه نشست تا بتونه هیجانی رو كه با شنیدن اومدن فرزاد بهش دست داده بود كنترل كنه. با تعجب متوجه شد اصلاً نگران نیست، بلكه خیلی هم خوشحاله. خوشحال از اینكه بعد از ماهها، قراره پسری رو كه عاشقانه می پرستیدش ببینه. بعد از چند دقیقه، یه دفعه از جاش بلند شد و تندی دوید طرف خانه پری خانم. مرضیه كه تو حیاط رو تخت چوبی كوچكی كنار حوض گذاشته بودند نشسته بود به حركات شتاب زده زیبا نگاه كرد و داد زد: «كجا زیبا؟ چی شده؟»
پری هراسان از داخل خانه بیرون آمد. «چیه زیبا چی شده؟ واسه مادرت اتفاقی اتفاده؟»
زیبا: «نه خدا نكنه پری خانم جان. بیا یه دقیقه كارت دارم»
پری از پله های ایوان خانه آمد پایین تو حیاط: «چی شده؟ بگو ...»
زیبا با صدایی لرزان گفت: «اینجا نه، بریم یه جا بشینیم حرفم طولانیه»
پری دستشو گرفت و بردش تو اتاق. «بشین ببینم چی می گی»
«فرزاد فردا داره می آد اینجا منو ببینه»
پری ماتش برد.
زیبا ادامه داد: «به خدا بهش گفتم من زشتم. خودش می گه هر جوری باشی قبولت دارم»
پری در سكوت تو دلش به بخت این دختر بیچاره لعنت می فرستاد.
زیبا ادامه داد: «پری خانم جان دستم به دامنت. بهش گفتم نمی تونم باهاش تو كوچه و خیابان قرار بذارم. گفت از پشت پنجره یه دقیقه منو می بینه و می ره»
پری نفسشو داد بیرون. پیش خودش فكر كرد: «این جوری بهتر شد» و رو به زیبا گفت: «زیبا این قدر بهت گفتم نذار پسره بیاد اینجا شهر كوچیكه، بده یكی بفهمه آبرو واسه تو و مامانت نمی مونه»
«دیگه نشد، هر چی گفتم گوش نداد. حالا دیگه از این حرفها بگذر. یه خواهشی دارم»
صدای مرضیه اومد: «چیه؟ تو كه كار خودتو كردی، دیگه خواهشت چیه؟»
مرضیه از حركات شتاب زده دخترش نگران شده بود. دلش طاقت نیاورده و اومده بود دنبالش ببینه چه خبر شده. زیبا با شنیدن صدای مادرش از خجالت سرشو انداخت پایین.
مرضیه ادامه داد: «از همین می ترسیدم كه پسره بخواد بیاد اینجا. آخه دختر تو فكر نكردی اگه ببیندت فكر می كنه سرشو كلاه گذاشتی؟»
زیبا به مادرش بُراق شد: «چرا؟ مگه چی شده؟»
پری لبشو گاز گرفت.
مرضیه بی توجه ادامه داد: «تو واقعیت رو نمی بینی؟ تو نقص جسمانی داری، بهش گفتی اینو؟»
زیبا سرشو انداخت پایین. «آره، یعنی نه گفتم خیلی زشتم. ولی اون گفت براش مهم نیست. می گه، یعنی همیشه می گه، باید سیرت آدم قشنگ باشه، خب راست می گه دیگه»
مرضیه با حرص گفت: «تو چقدر خامی آخه، اینها حَرفه. چشمش بهت بیفته می ذاره می ره. دیگه پشت سرشم نگاه نمی كنه. حالا من دارم بهت می گم. می دونم دلت می شكنه، ولی می خوام آمادگیشو داشته باشی. ببین زیبا، تو دختر خوبی هستی، به قول همین پسره دل بزرگی داری، ولی عقل مردم به چشمشونه. تو باید با یكی مثل خودت دوست باشی، یا انشاءا... ازدواج كنی. اگه فردا پسره دیدت و گذاشت رفت بعدش دیگه بهت تلفن هم نكرد، نزنی تو سر و جونت ها. من مادرتم. وظیفه دارم اینها رو بهت بگم. واسه خودت می گم كه آمادگی همه چیزو داشته باشی. پس فردا زیاد غصه نخوری»
زیبا چشمهاش پر از اشك شد.
پری دلش سوخت. «خب حالا مرضیه خانم، پسره می خواد از تو كوچه زیبا رو ببینه. یه نظر از پشت پنجره، اشكالی نداره كه. شاید اصلاً خدا داره بهتون نگاه می كنه. اصلاً شاید پسره هم مثل زیبا ... یعنی می گم شاید اون هم زیاد خوش تیپ و خوش بر و رو نباشه»
زیبا یه دفعه خندید. «آره، آره من تا حالا ازش چیزی نپرسیدم»
پری: «آره خب، شاید بختت باز شده. مرضیه جان تو هم یه كم خوش بین باش. هی نه نیار. حالا بگو زیبا جون چیكار داشتی با من؟»
زیبا با خجالت گفت: «جلوی مامان روم نمی شه»
مرضیه: «بگو دختر، كارِ من از این حرفها گذشته»
زیبا با خجالت و مِن مِن گفت: «می خواستم یه كم اگه می شه ... یعنی یه خورده ابروهامو ور داری پری خانم جان. این سبیلهامم بند بنداز»
مرضیه با كف دست زد تو صورتش: «كه چی بشه؟»
زیبا كه به صورت مادرش نگاه نمی كرد، آروم گفت: «هیچی همین طوری خب من دیگه بزرگ شدم چه اشكالی داره؟»
پری خندید. «راست می گه خواهر چه اشكالی داره. همین الان این كار رو می كنم» و پا شد جلوی چشمهای بهت زده مرضیه، موچین و بند آورد و رو صورت زیبا مشغول شد.

بدون اینكه فرزاد خودش خبر داشته باشد صحبت های تلفنی مشكوكش در خانه به صورت یك ماجرا درآمده بود. اوایل كه ماهرخ فكر می كرد هوسی جوانانه است و برای پسری در سن و سال او طبیعیه كه ارتباطاتی با جنس مخالف برقراره كنه، ولی با طولانی شدن مدت زمان و حالاتی كه در رفتارهای فرزاد به چشم می خورد با غریزه های مادری اش فهمید كه ماجرا جدی تر از این حرفهاست. فرزاد كه به طور كلی پسری سرحال و شوخ و شنگ بود حالا گاهی خیلی عمیق تو فكر می رفت، گاهی انتظار تو صورش موج می خورد و گاهی مثل قبل خیلی بشاش و سرحال بود. به قول آقا رضا اخلاقش مثل هوای بهاری متغیر شده بود. ماهرخ ماجرا ر به آقارضصا، شوهرش، هم گفته بود. رضا خندیده بود. «پسر جوونه دیگه، چه اشكالی داره؟»
ماهرخ: «اشكالی كه نداره. ولی آخه بهتر نیست ما هم بدونیم دلشو به كی داده؟ دختره رو بشناسیم بهتره خب. یه وقت پسره رو گول نزنتش»
رضا: «بد به دلت راه نده. فرزاد خودش عاقله. اگه لازم باشه خودش بهمون می گه. به نظر من كه میون همسن و سالهای خودش خیلی پخته تر به نظر می آد. حالا اگه بخواهیم خیلی هم دست بالا بگیریم فوقش عاشق شده باشه، اینكه اشكال نداره»
ماهرخ با نگاهی عاقل اندر سفیه به شوهرش گفت: «تُركی بیلمیرم؟»
رضا: «چی؟»
ماهرخ: «تو زبون منو نمی فهمی انگار. می گم عاشق شده. دوست دختر گرفته باشه قبول. ولی بد نیست ما هم بفهمیم با كی داره دل و قلوه می ده. فرزاد عاقله آره، ولی این دو تا بچه های من در عینِ اینكه به قول جنابعالی خیلی عاقلند، ولی زیادی هم ساده و احساساتی هستند. می ترسم یه قوت یكی از این دخترهای هفت خط گولش زده باشه»
رضا: «چرا گولش بزنه؟ كه یه وقت بهش مثلاً دست درازی كنه؟»
ماهرخ كلافه جواب داد: «مرد انگار تو هیچ تو این دنیا نیستیها؟ تو این دوره و زمونه ...»
رضا پرید تو حرف همسرش: «خب تو كه این قدر نگرانی ازش بپرس. اینكه دیگه اما و اگر نداره. مادرشی، حقته. برو باهاش صحبت كن بگو اصلاً به زور دختره رو بیاره ما هم ببینیمش»
ماهرخ: «دِ همین دیگه. فرشته باهاش صحبت كرده. می دونی كه این خواهر و برادر هیچی رو از هم مخفی نمی كنند. فرزاد بهش گفته خودش هم هنوز دختره رو ندیده. فقط تلفنی باهاش حرف می زنه»
رضا كه موضوع تازه براش جالب شده بود گفت: «اِ عجب بی عرضه است این پسر من!»
«بی عرضه نیست. گویا دختره هفت خطه. الان یك سال بیشتره با هم ارتباط دارند، ولی دختره هنوز اجازه نداده فرزاد ببینتش. خب این چی رو نشون می ده؟ می خواد تشنه ترش كنه. فرزاد رو حسابی عاشق كنه بعد با قلابش بگیردش»
رضا: «چرا این قدر بدبینی. شاید از روی حجب و حیاست. شاید شرایط خانوادگیش طوریه كه نمی تونه با یه پسر قرار بذاره. اصلاً اگه همدیگه رو ندیدن، چطوری با هم دوست شدن؟»
«والله نمی دونم. فرزاد به فرشته زیاد توضیح نداده. تازه با حجب و حیا كدومه؟ چطور شرایط خانوادگیش می ذاره ساعتها پشت تلفن با یه پسر غریبه حرف بزنه، ولی نمی تونه یه تك پا بیاد سر كوچه ببیندش؟»
آقا رضا هم كه با حرفهای ماهرخ كم كم مشكوك شده بود با نارضایتی گفت: «راست می گی. آخه زن خوب من، بنده كه از صبح تو این خونه نیستم واسه یه لقمه نون صبح تا شب دارم جون می كنم. تو باید حواست به این بچه ها باشه دیگه»
«اره راست می گی. یه كم كوتاهی كردم. هی گفتم جوونه، كم كم از سرش می افته. حالا می بینم مسئله داره جدی می شه. تازه مشكل یكی دو تا كه نیست»
رضا دیگه روزنامه ای رو كه تو دستش بود تا كرد و گذاشت كنار: «یعنی چی؟ مگه فرشته هم؟»
«نه بابا، این دختر معصوم همش سرش به درس و كتابشه. پریسا رو می گم. اونو چی كار كنم؟»
رضا: «چی، راست می گی. اون هم فهمیده؟»
«پس تو هم می دونی؟»
«همین كه پریسا عاشق زارِ پسرته؟»
رضا خندید: «فكر كردی ما بوقیم؟ خب اینو كه دیگه همه می دونن. حتی محمود و نرگس خانم هم فكر كنم تا به حال متوجه شده باشند. حالا دختر بیچاره فهمیده یا نه؟»
ماهرخ آهی كشید «آره، آره. وای رضا نمی دونی چقدر دلم واسش می سوزه. كم از دست دعواهای احمقانه و بچه گانه پدر و مادرش عذاب می كشید. حالا غم فرزاد داره از پا درش می آره. تازگی ها خوب نگاش كردی؟ شده پوست و استخوان. بس كه غصه می خوره. به فرشته گفته اگه فرزاد با كس دیگه ای ازدواج كنه خودشو می كشه»
رضا خندید: «می بینی ماهرخ، پسری داریم كه دخترها واسش سر و دست می شكونن»
ماهرخ هم خندید: «الهی قربونِ قد و بالاش برم من. بس كه با اخلاق و با كمالاته. زیر دست خودم بزرگ شده»
رضا باز خندید: «می گم فرزاد كه به پریسا قولی، چیزی نداده؟ ها؟»
ماهرخ: «نه بابا، عشق یه طرفه بوده. فرزاد می گه پریسا واسش عین خواهر می مونه، ولی به گفته فرشته، پریسا عاشقه. به فرشته گفته از بچگی دوستش داشته»
رضا با دلسوزی گفت: «طفلك دختر معصوم. به خدا ماهرخ، پریسا برام مثل فرشته عزیزه. پیش خودمون باشه، ولی منم دلم می خواست عروس آینده ام پریسا باشه. حالا دیگه هر چی خدا بخواد. قسمت هر چی باشه همونه. پریسا دختر خوشگل و متین و سنگینی هم هست. از فرزاد تعجب می كنم، پریسا كه دم گوششه رو ول كرده چسبیده به یه صدا»
«آره، معمولاً مردها این جورین. قدر اون چیزهایی رو كه دم دستشونه نمی دونن، می رن دنبال اون چیزی كه براشون ناشناخته است»
رضا: «والله ما كه این جوری نبودیم. من كه همیشه قدر تو رو دونستم»
ماهرخ با محبت گفت: «آره آقا رضا، من اگه یه بار دیگه هم به دنیا بیام بازم دلم می خواد تو شوهرم باشی»
رضا با رضایتی كه در دلش احساس می كرد دستشو گذاشت رو دست همسرش. «حالا تو نگرانش نباش. من همین امشب با این پسر صحبت می كنم. موضوع پریسا رو هم بهش می گم، بهتره همه چی باز بشه»
ماهرخ: «جدی؟ پریسا رو هم می گی؟»
رضا: «آره، بذار تكلیف همه روشن بشه. می خوام با پسرم مثل دو تا مرد صحبت كنیم. بذار بیاد خونه»
ماهرخ: «انشاالله هر چی خدا بخواد همون بشه. خیر هم باشه»
رضا: «ولی ماهرخ، اگه فرزاد بگه پریسا مثل خواهرشه و واقعاً عاشق دختره ناشناس شده باشه، ما نباید اصرار و اخم و تَخم كنیم ها. فرزاد باید خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره. درسته پریسا هم برامون مثل فرشته س، ولی خب اون هم یه كم آه و زاری می كنه و تموم می شه. مطمئن باش هیچكی هم خودشو نمی كشه، اینها همه حرفه»
ماهرخ: «وا، آقا رضا، همچین می گی انگار قراره فرزاد همین فردا عروسی كنه. بهش بگو اگه قصد ازدوج هم داره تا كاملاً سر كارش جا نیفتاده این خبرها نیست، خب؟»
«تو نگران نباش. من باهاش صحبت می كنم. خیالت راحت باشه. اون هم پسر عاقلیه. تو هم هوای پریسا رو داشته باش و یواش یواش بهش بهفمونه كه فرزد چه حسی نسبت بهش داره. حالا پاشو یه چایی واسه من بیار»
ماهرخ در حالی بلند شدن از جاش گفت: «خدا به خیر كنه. الهی جفت بچه هام عاقبت بخیر بشن»

فصل7 ( قسمت سوم )

اون شب آقا رضا نتوانست با فرزاد صحبت كند. عصر فرزاد با مرتضی به خانه آمد. قرار بود صبح زود راهی شهرستان مرتضی بشوند. رفاقت بین فرزاد و مرتضی روز به روز محكم تر می شد. هم فرزاد پس مهربانی بود و هم مرتضی دوست باوفا و با معرفتی. در مورد قضیه زیبا، فرزاد بارها و بارها در موقعیت های مختلف نزدیك بود سفره دلشو پیش صمیمی ترین دوستش باز كنه، ولی هر بار با به یاد آوردن قولی كه به زیبا داده بود مبنی بر اینكه به خصوص به مرتضی كه همشهری اونه چیزی نگه جلوی زبونشو گرفته بود. زیبا می گفت چون شهرشون كوچیكه و اغلب مردم همدیگه رو می شناسند فقط كافیه از دهن مرتضی ناخواسته اسم اون بیرون بیاد و اونوقته كه واسش باعث آبروریزی می شه. فرزاد هم بهش حق می داد و از اینكه زیبا این قدر برای شخصیت خودش احترام قائل بود در دل ستایشش می كرد.
فرزاد اگرچه به مرتضی اطمینان كامل داشت و بارها و بارها در شرایط مختلف، مرتضی در دهن قرص بودن امتحانشو پس داده بود، ولی چون به زیبا قول داده بود، هیچ سخنی در این رابطه بهش نگفته بود. البته مرتضی در جریان بود كه فرزاد ماههاست كه تلفنی با دختری خوش صدا و فهمیده دوستی محكم و صمیمانه ای برقرار كرده كه روز به روز هم جدی تر می شه، ولی چون فرزاد از این مقوله زیاد صحبت نمی كرد، مرتضی هم ازش سوالی نمی پرسید.

فرزاد، مرتضی رو یكراست به اتاق خودش برد. بعد برای پذیرایی كردن از اون تنهاش گذاشت و وارد آشپزخانه شد. ماهرخ كه همزمان با ورود مرتضی مشغول مهیا كردن شربت و شیرینی و سبد كوچكی میوه بود، با دیدن فرزاد یاد مسافرت فرداش افتاد و دچار دلشوره شد.
فرزاد با دیدن سور و ساتی كه مادرش در حال آماده كردن بود گفت: «الهی قربون مامان خوشگلم برم من. آخه چقدر تو فهمیده ای»
ماهرخ: «مادر جون، مرتضی هم مثل تو می مونه واسه من. چرا بردیش تو اتاقت. یه وقت غریبی می كنه. بیارش تو هال پیش خودمون بشینه»
فرزاد در حالی كه سینی رو از مادرش می گرفت گفت: «نه بابا، می دونی كه یه كم خجالتیه، همون جا راحت تره»
رضا وارد آشپزخانه شد: «پسرم می خواستم امشب باهات صحبت كنم، مرد و مردونه. ولی چون مهمان داری و فردا هم عازم سفری، انشاءالله وقتی بر گشتی»
فرزاد در حالی كه سینی رو دوباره رو میز آشپزخانه می گذاشت پرسید: «خیره انشاءالله بابا جون؟»
رضا خنده معنی داری كرد: «انشاءالله كه خیر باشه»
فرزاد: «نگرانم كردین، الان بگین»
«نه پسرم خیره خیره. نگران نباش و با خیال راحت برو مسافرت. می خوام بهت خوش بگذره ها، چهار سال درس خوندی، این سفر برات لازم بود. راستی دوستت كجاست؟»
«تو اتاقه، خجالت می كشه بیاد بیرون»
فرشته وارد آشپزخانه شد: «چرا؟ نگه ما غریبه ایم؟»
«چه می دونم. اون جا راحت تره دیگه»
رضا: «پس من باهات می آم تو اتاقت، باهاش یه حال و احوالپرسی هم بكنم»
رضا و فرزاد وارد اتاق شدند. مرتضی كه از پنجره بیرون رو نگاه می كرد، با ورود آقا رضا فوری اومد طرفش و دستشو به طرفش دراز كرد.
آقا رضا پدرانه چد ضربه محبت آمیز به پشتش زد. «سلام پسرم، خوش اومدی»
مرتضی: «ما نمك پرورده هستیم»
«این حرفها رو نزن دلخور می شم. حالا كه درستون تمام شده، ولی اینجا رو همیشه خونه خودت بدون. ببین فرزاد به تو هم می گم، دوستیتون با تمام شدن درس و دانشگاه نباید از هم گسسته بشه. سعی كنین تا آخر عمر مثل دو تا برادر پشت هم باشین»
فرزاد: «بابا جون تازه اول دوستیمونه. با مرتضی نشستیم. فكر كردیم شراكتی به دفتر ساختمانی بزنیم»
مرتضی: «بله آقا رضا، اگه خدا بخواد، از سفر كه برگشتیم جدی تر بهش فكر می كنیم»
رضا: «اتفاقاً خیلی هم خوبه. به جای اینكه جایی استخدام بشین می رین واسه خودتون كار می كنین. ولی قبلش تمام جوانب كار رو بسنجین. دفتر و شركت باز كردن همین طوری الكی نیستها. اگه همون اولش ضرر كنین می خوره تو ذوقتون. باید حسابی مایه بذارین و جفتتون آمادگیه هر جور ضرر و زیان رو هم اوایل كار داشته باشین»
مرتضی: «بله، كاملاً درسته»
آقا رضا ادامه داد: «در ضمن در كارهای حسابداریش هم رو من حساب كنین»
فرزاد: «ببخشیدها باباجون، قبل از پیشنهاد شما، ما روی كمك شما حساب كرده بودیم»
رضا از ته قلب خوشحال شد. با دیدن فرزاد یاد جوانی های خودش می افتاد. روی پسرش خیلی حساب می كرد و از داشتن او به خودش می بالید و حالا كه می دید فرزاد هم متقابلاً رو پدرش حساب می كنه، احساس می كرد مزد این همه سال كار كردن و زحمت كشیدن رو گرفته. به هر حال آقا رضا در سن بازنشستگی بود و این به دلیل احتیاج بود كه در سن بالا همچنان به عنوان حسابدار در شركتی مشغول به كار بود. رفت طرف فرزاد و پیشانیش را با محبت بوسید: «پسرم تا وقتی من زنده هستم در هر كاری می تونی رو من حساب كنی» و لبخند زنان از اتاق بیرون آمد.
مرتضی با حسرت گفت: «خوش به حالت فرزاد. چه پدر مهربانی داری»
فرزاد كه می دونست مرتضی چند سال پیش پدرش را از دست داده، فوری لبخند زد: «فعلاً كه جنابعالی رو بیشتر از من تحویل می گیره. توی مارمولك خوب بلدی چطور تو دل پدر و مادر من جا باز كنی. مادرم كه الان تو آشپزخانه می گفت تو هم براش عین منی»
همان موقع رضا دوباره در اتاقشون رو باز كرد: «راستی مرتضی جان، در این سفر هوای فرزاد رو داشته باش. جون تو و جون فرزاد. جفتتون مراقب خودتون باشید.
فرزاد: پدر من، من دیگه بزرگ شدم، آخه این خرفها این چیه. فقط اگه می ذاشتین با ماشین شما بریم بهتر بودها.
رضا با اخمی مصنوعی گفت: اون دیگه نه بابا. دلم راه نمی ده تا اونجا خودتون رانندگی کنین. اگه با این ماشین قراضه راه بیفتین، تا برین و برگردین من و مادرت هزار جور فکر و خیال به سرمون می زنه. جونمون به لبمون می رسه. این دفعه رو با اتوبوس برین، خب بابا؟
فرزادک چشم هر چی شما بگین!
با رفتن رضا، فرشته با سینی شربت وارد شد. بدون کلامی حرف سینی رو گذاشت رو میز تخریر و با صورت برافروخته رفت بیرون.
فرزاد: این چرا زبونشو موش خورده بود؟
مرتضی یه لیوان شربت برداشت و چیزی نگفت. فرزاد نگاش کرد و گفت: تو هم که قرمز شدی.
مرتضی خودشو زد به نشنیدن و فوری حرف رو عوض کرد: چه عجب از پریسا خانم خبری نیست.
فرزاد که هنوز تو فکر بود اومد جواب بده که زنگ خونه به صدا دراومد: بفرما اقا مرتضی، شرط می بندم پریساست، ولی چی شد سراغ اونو گرفتی؟
مرتضی چشمکی زد و با شینطت گفت: آخه هر وقت من اینجا بودم این خانوم هم حضور داشتند. الان احساس کردم جاش خیلی خالیه.
فرزاد هم با لحن معناداری جواب دادک باشه، نوبت ما هم می رسه متکل بارکنیم آقای مهندس.
پریسا که در این یک سال اخر از کم مهری های به قول خودش عاشقانه فرزاد یک چشمش خون بود و یک چشمش اشک، همین که تلفنی از فرشته شنید فرزاد قراره چند روزی بره سفر فوری شال و کلاه کرد و روانه خانه انها شده بود. با اینکه می دانست فرزاد دلش جای دیگه ای بنده و به اون هیچ احساسی، البته از اون نوع احساساتی که دلخواه پریسا بود نداره، ولی هر کاری می کرد نمی توانست عشق فرزاد رو از دلش بیرون بباره. به فرشته اقرار کرده بود که اگه فرزاد زن هم بگیره باز واسه من فرقی نمی کنه و تا اخر عمر عاشقش باقی می مونم. یا خودمو می کشم یا دیگه شوهر نمی کنم.
پریسا از در حیاط وارد شد دید فرشته نشسته لب حوض و با حالت رمانتیم و متفکرانه ای دستشو آروم آروم تو آب حوض تکان می ده و امواج رو بز سطح حوض ایجاد می کنه. فرشته چنان غرق در فکر و خیال بود که حتی متوجه صدای زنگ و نزدیک شدن پریسا هم نشد.
پریسا که خودش هم دل و دماغی نداشت با دیدن حالت متفکرانه اون تعجب کرد. اومد کنارش نشست: مثلا من اومدما. سلام خانم.
فرشته یکهو سرشو بالا اورد و خندیدک ا تویی پریسا؟ کی اومدی؟
پریسا متعجب جواب داد: کی؟ همین الان از در حیاط اومدم تو. صدای زنگ رو نشنیدی؟
فرشته با لبخند جواب داد: نه، حواسم نبود.
پریسا: حواست کجا بود؟
فرشته: تو اتاق فرزاد.
پریسا: چرا؟ مگه اون تو چه خبره؟
فرشته منگ جواب داد: چه خبر باید باشه؟ دارن با هم دیگه حرف می زنن.
پریسا اهی عمیق کشید: تلفنی دیگه.
فرشته: نه تو اتاقشه.
پریسا محکم با دست زد رو لپش: وای، پس اخر اومد. خودشو نشون داد.
بعد اشک از چشمهاش سرازیر شد.
فرشته هول کرد: چیه؟ چرا گریه می کنی؟
پریسا: ازش خوشت اومده؟ آره؟
فرشته : به تو چه؟ مگه فضولی؟
پریسا در حالی که گریه اش شدیدتر می شد، گفت: باشه فرشته خانم دستت درد نکنه، نیامده طرفدارش شدی؟ منو باش که دلم خوش بود پیش تو لااقل درددل می کنم. حالا دیگه من فضول شدم؟
فرشته: بابا چرا ناراحت می شی. تو هم که این روزها اشکت دم مشکته. به خدا چیزی نیست. حالا که اصرار داری میگم. هیچ حال خودمو نمی فهمم. چند وقته فهمیدم نسبت بهش حس خاصی دارم. حتی پریسا، باور کن احسا می کنم اون هم همین طوریه، فقط رعایت حال فرزاد رو می کنه. نمی دونم شاید هم زیادی دارم احساساتی می شم، شاید همش خیالبافی باشه.
پریسا نالید: چرا؟ اخه من چقدر بدبختم. خاله ماهرخ چی؟ اون هم ازش خوشش اومده؟
فرشته: آره بابا. مامان که می گه خیلی انسان و با معرفته. می گه واسم مثل فرزاد می مونه.
پریسا مبهوت به روبروش خیره شد.
فرشته از سکوتش تعجب کرد: اصلا تو چرا ناراحتی؟ نکنه تو نسبت به اون هم احساس داری؟ بابا تو که میگی عاشق فرزادی.
پریسا متعجب با چشمهای اشک الود به فرشته نگاه کرد: تو اصلا از کی حرف می زنی؟
فرشته: آقا مرتضی دیگه. دوست فرزاد.
پریسا عصبی پا شد و کیفشو برداشت و رفت طرف ساختمان: خاک بر سرت کنم. خوبه سکته نکردم. فکر کردم دختره اومده تو اتاق فرزاد نشسته، خاله ماهرخ هم ازش خوشش اومده. نصفه جونم کردی.
فرشته: دختره؟ کدوم دختره؟
پریسا: بابا همون پری دریایی جادویی اقا داداشت رو میگم.
فرشته خندید: هر کی به فکر خودشه، کوسه به فکر ریشه. من چی میگم تو چی میگی.
پریسا که نزدیک درب ساختمان بود، یکهو ایستاد و برگشت: فرشته، تو گفتی بهش احساس داری. منظورت مرتضی بود؟
فرشته هول شد: نه، من کی گفتم؟
پریسا برگشت کنارش لب حوض نشست: نه به خدا، یه دقیقه پیش خودت گفتی. اون وقت که تو عالم هپروت بودی. ای ناقلای شیطون، از دهنت در رفت، پس تو هم عاشقی. هه هه،خوب مچتو گرفتم.
فرشته: خبه. خبه. حرف مچ گیری و عشق و عاشقی رو نزن که خودت دست همه رو از پشت بستی.
پریسا: خب، حالا تعریف کن ببینم تا کجاها پیش رفتی؟
فرشته: هیچ جا به خدا پریسا. همین جوری یه چیزی ته دل منه. از اون خبر ندارم، ولی هر وقت منو می بینه صورتش سرخ می شه و انگار دست و پاشو گم می کنه. خب حتما....
پریسا: آره عزیزم، حتماً! یکپسری وقتی دختری می بینه، اگه حالتش مثل فرزاد نسبت به من باشه یعنی بلبل زبونی کنه و عین خیالش نباشه یعنی هیچ احساسی نسبت بهش نداره، اما اگر سرخ و سفید بشه و زبونش بند بیاد یعنی عاشقه جونم، عاشق.
فرشته: راست می گی؟
پریسا: آره که راست می گم. این تجربیات نفیس رو من از برادر شما کسب کردم. چون حدود یک سال پیش حس کردم یه چند روزی عاشقم شده، ولی بعد دوباره شد داداشی بنده.