تبلیغات
!*دانلود***خانه****رمان*!

!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟






رمان مهر زیبا از فریدا مولایی



فصل 6

http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png


فصل 6 ( قسمت اول )

خسته و هلاك در خانه رو باز كرد و طبق معمول كه از راه می رسید، با سر و صدا داد زد: «سلام، من اومدم. چرا كسی تحویل نمی گیره؟ یه لیوان آب بدین به منِ تشنه لب»
ماهرخ از آشپزخانه سرشو بیرون آورد: «سلام پسر گلم، بیا تو آشپزخانه بشین برات شربت آب لیموی خنك درست كنم. آخر مادرت بمیره برات، چه عرقی رو سرو صورتت نشسته»
فرزاد باز خودشو لوس كرد. «نه مامان جون، گرمه اونجا. همین جا رو كاناپه روبروی كولر می شینم بیار اینجا. فرشته كو؟» داد زد: «فرشته»
ماهرخ از تو آشپزخانه جواب داد: «فرشته با پریسا تو اتاقشه»
فرزاد گفت: «اِ پریسا هم اینجاس. خوب اومده یا بد اومده؟»
ماهرخ در حالی كه لیوان شربت خنك را به دستش می داد گفت: «خوب و بد یعنی چی؟»
فرزاد لیوان رو یكسره سر كشید: «آخیش، جیگرم خنك شد. یعنی اینكه باز پای منشی ای چیزی در میان بوده و خرید فروش و اسباب و وسایلی یا اینكه نه، همین جوری خوش خوشان اومده؟»
ماهرخ خندید: «خدا بگم چیكارت نكنه. خوب می دونی این دختره اول و آخرشو بگیری می آد اینجا. توی آتیش به جون گرفته هم علتشو می دونی»
«اِ، مادرِ من، باز شروع شد. من از كجا بدونم. اصلاً خوب می كنه می آد، مثل فرشته س برامون دیگه، نه؟»
ماهرخ صداشو یواش كرد: «مثل فرشته س برامون، ولی برای شما كه نباید مثل فرشته باشه»
و خندید و بلند شد رفت تو آشپزخانه.

فرزاد رفت تو فكر. كاملاً متوجه نگاه های سوزان پریسا نسبت به خودش بود. به خصوص این اواخر انگار دیگه پریسا زده بود به سیم آخر. مرتب چشم به فرزاد می دوخت، طوری كه فرزاد سعی می كرد هر وقت اون خونشون هست بره تو اتاق خودش. چند وقتی بود كه از مادرش، فرشته حتی مرتضی گوشه و كنایه راجع به احساسات پریسا می شنید. كمی فكر كرد. پریسا به نظرش دختر بسیار سنگین و محترم و از لحاظ قیافه هم برازنده بود. اتفاقاً خوش هیكل هم بود. با خودش گفت: حالا كه همه اینو می گن بد نیست یه خورده بیشتر روش فكر كنم. بعد به خودش نهیب زد: خر نشو پسر، اول برو سر كار، بعد فكر زن گرفتن به سرت بزنه. پریسا هم همیشه هست.
پا شد كیفشو برداشت و رفت به سمت اتاقش. در اتاق رو كه باز كرد دید پریسا رو تختش نشسته و بالش اونو گرفته تو بلغش. فرشته هم روی صندلی، پشت میز تحریر با آب و تاب مشغول تعریف كردن ماجرایی برای اونه.
پریسا چنان غرق در حرفهای فرشته، یا شاید هم تفكرات خودش بود كه هیچ متوجه فرزاد نشد. فرزاد در چند لحظه متوجه شد كه پریسا همون طور كه بالش تو بغلشه، آروم آروم نوازشش می كنه. حس عجیبی تو تنش دوید. برای اولین بار احساس كرد حسی كه به پریسا داره خیلی هم خواهرانه نیست. فرزاد زل زده بود به پریسا كه بی توجه به اون به فرشته نگاه می كرد. عاقبت هم این فرشته بود كه متوجه حضور برادرش شد. «سلام داداش، چیه ماتت برده؟»
پریسا سریع از جاش بلند شد و بالش رو گذاشت رو تخت. «سلام فرزاد»
فرزاد سریع لبخندی رو لبش نشوند. «سلام دخترها، تو اتاق بنده چی كار می كنین شما دو تا وروجكها؟»
پریسا گفت: «ببخشید تو رو خدا بی اجازه اومدیم اینجا. فرشته گفت كه ...»
فرشته پرید تو حرفش: «آره داداش می گفتم بیایم، دیدم بیكاریم، به یادم افتاد تو واسه مرتضی، دوستت، نگرانی و چند روزه دنبال شماره تلفنش می گردی، اومدیم با پریسا اتاقتو مرتب كردیم. فكر كردم شاید یه گوشهای افتاده باشه. نمی بینی اتاقت چه تمیز شده؟»
«آره، آره برای همین هم اول كه اومدم ماتم برد، فكر كردم عوضی اومدم. دستتون درد نكنه، حالا شماره رو پیدا كردین یا نه؟»
پریسا: «نه، حتی زیر پایه های تختت رو هم گشتیم شاید تكه كاغذی افتاده باشه، ولی هیچی نبود»
فرشته: «حالا خیلی نگرانشی؟»
«اولاً، خانمهای خوشگل بفرمایین بیرون می خوام لباس عوض كنم. دوماً، بعله نگرانشم. آخه سابقه نداشت این جوری منو بی خبر بذاره. حالا بفرمایید»
فرشته غر زد. «عوض دستت درد نكنه است. حداقل از پریسا یه تشكر درست و حسابی بكن. طفلك خیلی زحمت كشید. هر چی بهش گفتم فایده نداره، دو ساعت دیگه دوباره اینجا می شه مثل بازار شام گوش نمی داد»
فرزاد نگاهی سرشار از قدرشناسی و محبت به پریسا انداخت و گفت: «پریسا همیشه مهربون بوده. دستت درد نكنه خانومی»
پریسا سرشو انداخت پایین و از این خانمی گفتن فرزاد حظ كرد. انگار بال درآورد. اصلاً زبونش بند اومد. اولین بار بود كه فرزاد با این لحن باهاش حرف می زد. فرشته هم متوجه لحن محبت آمیز و نگاه غیرمعمول فرزاد شده بود. تو دلش واسه پریسا خوشحال بود و لبخندی روی لبش پدیدار شد. دست پریسا رو گرفت و از اتاق آورد بیرون.
پس از رفتن اونها، فرزاد نشست روی تخت و رفت تو فكر. چشمهای مشكی و زیبای پریسا از جلوی نظرش دور نمی شد. ناخودآگاه بالشی رو كه چند لحظه پیش تو دستهای پریسا بود بغل كرد و مثل اون نوازش كرد. احساس می كرد یه كمی احساس عاشقانه تو قلبش داره جوونه می زنه. برعكس همیشه كه وقتی پریسا پیش اونها بود خودشو تو اتاقش سرگرم می كرد، تندی لباس راحتی پوشید و اومد تو هال پیش بقیه نشست.
فرشته گفت: «داداش چی بیارم بخوری؟»
«هیچ چی گوگولی، مامان شربت داد خوردم»
فرشته: «اَه، به من نگو گوگولیآ
. حس می كنم بچه ام»
فرزاد: «تو اگه شوهر هم كنی، بچه دار هم بشی، باز واسه من گوگولی هستی. حالا پاشو واسم یه چایی بیار»
فرشته: «گفتم عجیبه نه گفتی، پس یادت نبود من در نقش ساقیِ این خونه هستم»
«پاشو زبون درازی نكن. واسه پریسا هم بیار، طفلك اومده مهمونی كشوندیش به كار»
پریسا در حالی كه از فرط خرسندی لپهایش گل انداخته بود نگاهی به فرزاد انداخت و زیر لب تشكر كرد.
فرشته همان طور كه به سمت آشپزخانه می رفت زیر لب گفت: «چیه باز جلوی فرزاد زبونت ورپرید؟» چند لحظه بعد صدای فرشته از تو آشپزخانه بلند شد: «می گم داداش، من یه فكری كردم»
فرزاد با خنده گفت: «اِ، مگه تو فكر هم می كنی؟»
فرشته اومد رو كاناپه، كنار پریسا نشست.
فرزاد: «چایی پس چی شد؟»
فرشته: «مامان گفت خودش می آره. می گم ببین، تو كه شهرستان مرتضی رو بلدی. هوشت هم كه خوبه. كد شهرستان رو از صد و هجده می گیریم. بعد شاید یه خورده تمركز كنی باقیش یادت بیادها؟ تو شهرستانهای كوچك هم معمولاً سه تا شماره اولشون همشون یه جوره. می مونه دو سه تا رقم آخر. اینها رو كنار هم بذاریم یهو یادت بیاد»
فرزاد فكری كرد و گفت: «بد هم نگفتی ها خانم روانشناس پاشو تلفنو بیار یه امتحانی بكنیم»
فرشته خوشحال از تأیید برادرش پاشد و گوشیِ تلفن رو داد دستش.
ماهرخ با سینی چای اومد تو هال. «بابا حالا این پسره یه چند روزی تو عروسی خواهرش گیره، تو چرا اینقدر دل دل می كنی واسش. صبر كن خودش می آد دیگه پسرم»
فرزاد گفت: «نه مامان جون، سابقه نداشت مرتضی این جوری بی خبر دیر كنه. حداقل به شركتش خبر می داد. دلم واسش شور افتاده»
ماهرخ كه همیشه منتظر بهانه ای بود كه قربان صدقه پسرش بره گفت: «الهی من قربون اون دل مهربونت برم»
فرشته: «خب بابا بسه. بیا فرزاد، بسم الله بگو شروع كن » خودش هم نشست و یه ورق یادداشت و خودكار رو گذاشت جلوش.
فرزاد از شماره صد و هجده كد شهرستان رو پرسید. بعد سوال كرد كه شماره های اون شهرستان با چه رقمی شروع می شوند. اپراتور جواب داد كه باید از اطلاعات همون شهر بپرسین، كه اون رو هم فرزاد پرسید و بلند تكرار كرد و فرشته هم یادداتش كرد.
پریسا گفت: «اصلاً از اطلاعات همون شهرستان تلفن این آقا مرتضی رو بپرسین»
فرزاد گفت: «آخه مطمئهن نیستم خط تلفن به اسم خودش باشه» بعد به اطلاعات شهرستان زنگ زد و برای اطمینان ازشون پرسید كه با اسم شهراسبی شماره تلفن دارند؟ اپراتور جواب داد كه شماره به نام شهراسبی زیاده و باید اسم كوچك را داشته باشید. فرزاد اسم مرتضی را داد، نداشتند. سوال كرد كه شماره های شهرستان با چه رقمهایی شروع می شود. اپراتور سه شماره اول را داد و گفت چون شهر كوچك است، بیشتر شماره ها با این سه رقم شروع می شوند و سه تای بقیه فرق می كنند. فرشته اون سه رقم رو هم كنار كد شهرستان نوشت و گذاشت جلوی فرزاد. «خب داداش حالا خوب نگاه كن و فكر كن ببین، حالا شماره رو داریم فقط سه رقم آخرش نامعلومه. باید خوب فكر كنی ببینی چی بود» بعد رو كرد به پریسا: «شرط ببندیم؟ من می گم فرزاد یادش میفته»
پریسا گفت: «خب منم می گم یادش میفته»
«منو باش ببین با كی شرط بندی می كنم. تو باید بگی یادش نمیفته»
«آخه مطمئنم فرزاد با هوش سرشاری كه داره حتماً یادش می آد»
فرزاد بلند گفت: «بابا ساكت باشین بذارین یه خورده فكر كنم دیگه» بعد زل زد به شماره های روی كاغذ.
فرشته و پریسا همچنان پچ پچ می كردند.
ماهرخ گفت: «پسر پاشو تو اتاقت فكر كن. این دو تا انگار مسابقه هوش راه انداختن. هی حرف می زنن. حواست پرت می شه»
فرزاد ساكت ورقه رو برداشت و رفت تو اتاقش. حالا دیگه می خواست جلوی پریسا كم نیاره. می خواست حرف پریسا كه گفته بود فرزاد باهوشه به اثبات برسه. از خودش تعجب كرد. زیر لب گفت: «از كی تا حالا پریسا اینقدر مهم شده؟» بعد خندید و ذهنشو دوباره متوجه كاغذ كرد. بعد از بیست دقیقه از اتاق خارج شد.
فرشته گفت: «اَه، تو هم انگار معمای فیثاغورس حل می كنی. سه تا شماره ناقابله دیگه، حالا یادت افتاد؟»
فرزاد: «آره، به گمانم. به نظرم می آد رقم آخریه هشت بود، دو تای قبلیش هم مثل هم بودند كه همون موقع فكر كردم چه رونده. مثل دو تا هفت یا دو تا شش یه همچین چیزهایی»
پریسا خندید و با شوق گفت: «می دونستم یاد می افته، دیدی فرشته خانم؟»
فرشته: «من كه خودم زودتر اینو گفتم»
فرزاد گوشی رو برداشت تا شماره ها رو بگیره.
فرشته رو به پریسا گفت: «حالا دیگه بیا شرط ببندیم. تو می گی شماره ای كه توش دو تا هفته درسته یا اونی كه توش دو تا ششه»
پریسا مِن مِن كرد و گفت: «نمی دونم آخه اصلاً نمی شه گفت»
فرشته: «خب شرط یعنی همین دیگه. باید آخرش معلوم نباشه. حالا تو یكیشو بگو»
ماهرخ گفت: «دختر، تو بابات قمارباز بوده یا جد بزرگوارت؟ ول كن هی شرط شرط»
فرشته با لب و لوچه آویزان گفت: «باشه، ولی من می گم اونی كه توش دو تا هفت داره درسته»
فرزاد خندید: «به خاطر خواهرم اول دو تا هفتیه رو می گیرم» شماره رو گرفت. صدای مردی تو گوشی پیچید. فرزاد فوری پرسید: «منزل آقای شهراسبی؟»
«نخیر، اشتباه گرفتین»
«ببخشید آقا، شما آقای مرتضی شهراسبی نمی شناسین؟»
«گفتم كه اشتباه گرفتین» و تق گوشی رو قطع كرد.
پریسا با صدایی آروم، طوری كه ماهرخ نشنوه گفت: «فرشته، كاش باهات شرط بسته بودما، خیط شدی»
فرشته بهش چشم غره رفت.
فرزاد گفت: «حالا این یكی شماره رو می گیریم»
فرشته گفت: «داداش زود قطع نكن. درست حسابی ازشون سوال كن. شهر كوچیكه، احتمال اینكه همدیگه رو بشناسند زیاده»
فرزاد شماره رو گرفت. صدای لطیف زنانه ای در گوشی پیچید: «ببخشید خانم، منزل آقای شهراسبی؟»
«نخیر آقا، اشتباه گرفتین»
فرزاد سوال قبلی رو تكرار كرد: «ببخشید خانم، شما مرتضی شهراسبی نمی شناسین؟»
«خیر نمی شناسم»
فرزاد تندی گفت: «خانم محترم، خواهش می كنم قطع نكنین. ببینید من از تهران تماس می گیرم. دوستم مرتضی شهراسبی چند وقته به خاطر عروسی خواهرش اومده اونجا. البته ساكن اون شهره. حالا ازش بی خبر موندم. فكر كردم چون شهر شما كوچیكه، شاید همدیگه رو بشناسید. من خیلی نگرانشم. شما می تونین برای پیدا كردنش بهم كمك كنین؟ ثواب می كنین به خدا»
__________________
فصل6 ( قسمت دوم )

زیبا كه همیشه آماده خدمت كردن به مردم بود با مهربانی جواب داد: «آخه می دونین این فامیل شهراسبی تو این شهر زیاده. چشم، من هر كاری بگین می كنم. ولی این اسمی كه گفتین، مرتضی شهراسبی، رو نمی شناسم. حالا اگه نشونی دیگه ای ازش دارین بگین. به قول شما شهر ما كوچیكه بالاخره می شه ایشون رو پیدا كرد»
فرزاد كه محسور صدای لطیف زیبا شده بود گفت: «وای، چقدر شما مهربونید خانم. نشانی كه ندارم. فقط ... فقط یادمه یكی دو بار گفته بود از پنجره خونشون یه میدون می بینه كه مجسمه یه قوی سفید توشه»
زیبا گفت: «آره، آره. اون فلكه اصلیِ شهره. پس حتماً خونشون دور و بر میدانه»
فرزاد گفت: «من واقعاً شرمنده ام كه دارم وقتتون رو می گیرم. ولی به خدا چاره ای ندارم. راستش عجیب نگرانش هستم. اسمش مرتضی شهراسبیه. ده دوازده روز پیش عروسی خواهرش بود كه اومد اونجا، خودش هم تو تهران دانشجوه. دانشجوی مهندسیِ عمران»
زیبا گفت: «خواهش می كنم. اصلاً لازم نیست تعارف كنید. من همین امروز می رم اون دور و برها سر و گوش آب می دم، اگه پیداشون كردم چی بگم؟»
فرزاد گفت: «شما یه فرشته هستین به خدا خانم. بهش بگین من، یعنی فرزاد سالاری، نگرانشم. بهم زنگ بزنه. دستتون درد نكنه»
زیبا گفت: «پس شماره خودتون رو بدین، شاید یه وقت شماره یادش رفته كه تا به حال باهاتون تماس نگرفته یا شاید من خودم باهاتون تماس بگیرم و نتیجه رو بهتون اطلاع بدم»
«شماره منو یادداشت كنین، ولی شما زنگ نزنین. باعث زحمتتون می شه. بیشتر از این نمی خوام شرمنده تون بشم. من خودم تماس می گیریم و نتیجه رو می پرسم، ولی چطوری از خجالت شما دربیام؟»
زیبا خنید: «خواهش می كنم. از این حرفها نزنین تو رو خدا. زحمتی نیست كه. خوشحال هم می شم كمكی كرده باشم. حالا شماره رو بگین من بنویسم»
فرزاد شماره خودشو گفت و گوشی رو گذاشت.
فرشته و ماهرخ و پریسا زل زده بودند بهش. همه با هم گفتند: «چی شد؟»
فرزاد چند لحظه مكث كرد: «بابا آفرین، چ خانم مهربونی بود. واقعاً این شمالیها خونگرم هستند. خانمه گفت می ره دور و بر اون نشونی كه من دادم تحقیق می كنه بلكه پیداش كنه. چقدر هم قشنگ صحبت می كرد»
ماهرخ از جاش پاشد: «خب خدا رو شكر، انشاالله پیداش می كنه، تو هم چاییتو بخور یخ كرد. برم فكر شام باشم»
فرشته گفت: «حالا خیالت راحت باشه دیگه. من دلم روشنه كه همین خانمه یه خبری بهمون می ده، تازه مگه ده روز پیش چند نفر می تونن تو اون شهر عروسی كنن»
فرزاد ولی تو فكر بود. تا به حال چنین صدای ملیح و آرام بخشی نشنیده بود و تحت تأثیر مهربانی اون زنِ غریبه قرار گرفته بود.
دقیقاً دو ساعت بعد، مرتضی خودش زنگ زد. فرزاد كه خودش گوشی تلفن را برداشته بود از خوشحالی داد زد: «وای كجایی تو پسر؟ سالمی؟»
مرتضی خندید: «بعله سالم و سرحال. ببخشید بی خبر گذاشتمت. به خدا این قدر سرم شلوغ بود كه فرصت نشد بهت زنگ بزنم. ماجراهایی اتفاق افتاد كه بعد برات می گم. تو بگو چه خبر؟»
«اون خانمه اومد بهت گفت زنگ بزنی؟»
«خانمه؟ كدوم خانمه؟»
«بابا من كلی گشتم، یه شماره تو شهرتون رو گرفتم. فرشته مهربون رو اونجا پیدا كردم. قرار شد بیاد دنبالت بگرده»
«فرشته مهربون پسر جان مالِ پینوكیو بود. من همین جا تو تهرونم. همین یه ساعت پیش رسیدم، با خانواده هم اومدم. عروس و داماد رو هم آوردم مثلاً ماه عسل»
«خدا بگم چیكارت كنه. هم توی دانشگاه مشكل پیدا كردی، هم سركارت. واست خط و نشون كشیدن، هم دل من بدبخت هزار راه رفت. بگو جنابعالی هفت شب و روز در عروسی مشغول پایكوبی بودی، حالا هم اومدین دسته جمعی ماه عسل یه زنگ می زدی خب»
مرتضی شرمنده گفت: «نشد به خدا» بعد صداشو یواش كرد: «همچین جشن و پایكوبی هم نبود. مادربزرگ داماد دو دقیقه قبل از عقد مرد. همین باعث كلی جنجال شد. حالا مفصلش رو بعداً می گم»
«اِ، یعنی عقد نكردن طفلكها»
«آخه گیج و گول، اگه عقد نكرده بودند كه الان ماه عسل نمی اومدند. عقد كردند، ولی با هزاران مكافات عقدشون افتاد برای بعد از شب سوم مادربزرگه. جالب اینه كه خانم مرحومه كه نود و هفت ساله بود درست گذاشت بعد نود و هفت سال زندگی، دو دقیقه قبل از بعله گفتن خواهرم مرد»
ماهرخ و فرشته كه متوجه شده بودند مرتضی پشت خط است، به حرفهای فرزاد گوش می دادند. پریسا هم رفته بود خونه خودشون. بعد از تمام شدن صحبت فرزاد، ماهرخ گفت: «الحمدلله كه این پسره پیداش شد. یه زنگ بزن به اون خانومه تو شهرستان، الكی تو این گرما نره آواره كوچه خیابانها بشه»
فرزاد دوباره یاد صدای ملیح و مهربان آن خانم افتاد: «آره راست می گی مامان جون، الان زنگ می زنم» تا اومد دوباره گوشی رو برداره تلفن زنگ خورد. فرزاد گوشی رو برداشت. صدای جادویی دوباره گوششو پر كرد. «ببخشید آقای فرزاد سالاری هستند؟»
فرزاد نگاهی به ماهرخ و فرشته انداخت و بهشون اشاره كرد كه همون خانمه س و گوشی به دست رفت تو اتاقش و در رو هم بست.
فرشته متعجبانه گفت: «اِ، چرا رفت تو اتاقش در رو بست؟»
ماهرخ شانه ای بالا انداخت.

فرزاد جواب داد: «بله بله، خودمم. الان می خواستم بهتون زنگ بزنم»
زیبا گفت: «آقا، من رفتم خونشونو پیدا كردم، ولی هر چی در زدم كسی باز نكرد. فكر كنم آدرس درست باشه. شماره تلفنشون رو هم از همسایشون گرفتم، البته مشكل شما رو توضیح دادم تا شماره رو دادند، ولی همسایشون گفت گویا رفتن مسافرت. حالا اگه خودكار دمِ دستتون هست یادداشت كنید»
فرزاد اومد بگه مرتضی خودش تلفن كرده، ولی فكر كرد كه با گفتن این حرف تمامِ زحمات این به قول خودش پریِ مهربان، بی ارزش می شه. این بود كه فت: «خانم من واقعاً شرمنده این همه محبت شما هستم. هیچ انتظار نداشتم یه غریبه این قدر دلسوز باشه. و به این سرعت اقدام كنه. كمك واقعاً بزرگی به من كردین، لطفاً بگین من بنویسم»
زیبا شمرده شمرده شماره تلفن رو گفت و فرزاد خودش رو زد به اون را كه داره یادداشت می كنه. زیبا گفت: «انشاءا.. دوستتون رو صحیح و سلامت پیداش می كنین. باز هم اگه كمكی از دست من برمی آد بگین»
فرزاد: «قطع نكنین تو رو خدا. راستش می خوام بگم خیلی خوشحال هستم كه این ماجرا باعث شد من با شما آشنا بشم. شما علاوه بر اینكه خیلی خیلی مهربانید، صدای بسیار قشنگ و جذابی هم دارین. می تونم اسمتون رو بپرسم؟»
زیبا كه اولین بار بود یه مرد ازش تعریف می كرد، اون هم با این كلمات دلنشین، حسابی هول شد و نمی دونست چی جواب بده، ناخودآگاه تلفن رو قطع كرد.
فرزاد: «الو، الو، اِ، قطع كرد» از خودش لجش گرفت و زیر لب غر زد: «حالا ببین مثل لنگه كفش حرف آخر رو اول زدم. دختره اومد محبت كنه حالا فكر می كنه من مزاحم بودم. بین تو رو خدا، ولی چه دختر سنگینیه. اگه ناراحت هم شد چقدر با شخصیت بود كه جوابمو نداد، می تونست فحش بده»
* * *
از اون طرف زیبا ماتش برده بود. تمام تنش می لرزید. خیسی عرقی رو كه از زیر بغش جاری شده بود احساس می كرد. از حرفهای قشنگ فرزاد شوكه شده بود. زیر لب گفت: «نكنه داره مسخره ام می كنه. نكنه دستم انداختن» بعد فكر كرد: نه بابا، معلوم بود تلفن از راه دوره. تازه نشانی های اون دوستش هم درست بود. دوباره رفت تو فكر. كلمات فرزاد تو سرش مثل ضربه های طبل صدا می كرد: گفت صدام جذابه، اسممو پرسید.
مرضیه با سینی برنج وارد شد. دید دخترش كنار تلفن رو زمین نشسته و غرق در تفكر زل زده به لهای قالی. «زیبا، زیبا چیه؟ نشانی رو دادی به اون مَرده؟»
زیبا سرشو بلند كرد: «آره، گفتم بهش»
مرضیه دستشو تكیه داد به زانوش و سینی به دست نشست رو زمین و در حالی كه برنجهای تو سینی را پاك می كرد گفت: «خوبه، یه كار ثواب انجام دادی، خدا خیرت بده»
زیبا جواب نداد.
مرضیه ادامه داد: «حالا چرا ماتت برده؟»
«مامان صدای من جذابه؟»
مرضیه گفت: «جذاب یعنی چی؟ این حرفهای قلنبه سلنبه رو از توی این فیلمها یاد می گیری ها»
زیبا گفت: «حالا بگین شما»
مرضیه یكه خورد: «چی شده مگه؟»
زیبا معصومانه گفت: «این پسره گفت. گفت صداتون خیلی قشنگه. اسمم رو هم پرسید»
مرضیه مشغول پاك كردن برنج گفت: «خب گفت كه گفت. اسمتو كه نگفتی؟»
زیبا سریع جواب داد: «نه، نه. زودی قطع كردم»
مرضیه: «خوب كردی دخترجان! این هم از كارِ خیر، مردم به جای تشكر كردن پررو می شن»
زیبا دوباره پرسید: «مامان صدای من قشنگه مگه؟»
مرضیه نگاهی به دخترش كرد و دلش فشرده شد. این دختر تا این سن تا حالا نه هیچ خواستگاری داشت نه كسی ازش تعریف كرده بود. تو دلش گریه كرد. سینی رو گذاشت زمین و اومد دخترشو بغل كرد: «دختر عزیزم. ماهِ مهربونم. تو صدات قشنگه، معلومه كه قشنگه. مهمتر از اون، قلب مهربون و بزرگی هم داری عزیزم. قشنگی به ظاهر آدم نیست كه. دل آدم باید پاك باشه، روح آدم باید قشنگ باشه. فدای تو بشه مادر. درسته تو از زیبایی بهره ای نبردی، ولی عزیزم عقل مردم به چشمشونه، واسه دیدن دل و روح دیگران كورن. این هم سرنوشت تو و منه»
زیبا مادرش رو بغل كرد. «مامان من خیلی زشتم؟»
مرضیه آهی كشید. «به چشم من كه تو خیلی هم قشنگی. چون مهربونیات چهره ات رو هم زیبا می كنه. صدات هم حتماً قشنگه كه این پسره بهت گفته دیگه. دخترم من مثل كوه پشتت واستادم. دلم نمی خواد غصه چیزی رو بخوری. خدا بزرگه و محرم بندگانش. من مرتب دارم واست دعا می كنم. می دونم بالاخره بختت از راه می رسه. تازه نرسید هم باز چیزی رو از دست ندادی. مگه من كه شوهر كردم بابات چه گلی به سرم زد. همیشه فكر می كنم كاش هیچ وقت شوهر نمی كردم. از وقتی بابات مرده به خدا من راحت ترم»
بعد دخترشو از خودش جدا كرد. «حالا پاشو، نرو تو فكر، برو حیاط یه جارویی بكش عزیزم.» حیاط خونه تمیز بود، ولی مرضیه اینو گفت كه زیبا با كار كردن از فكر و خیال بیرون بیاد. دلش واسه جگرگوشه اش خون بود. همان طور كه برنج رو پاك می كرد اشكهاش چكه چكه تو سینی می ریخت. زیر لب مویه می كرد: «خدایا! این چه نصیب و سرنوشتی بود كه به من دادی؟ خدایا حكمتت چیه آخر؟ این دختر پاكه، دلش صافه، خودت كمكش كن. پشت و پناهش باش. ای خدا اگه یه روز من بمیرم تكلیف این چی می شه»
زیبا ولی در حین جارو زدن هم همش به فكر صدای مردانه فرزاد بود. به نظرش مهم ترین اتفاق زندگیش افتاده بود. احساس می كرد عاشق فرزاد شده. با خودش فكر می كرد: عین فیلمها.

چند روز گذشت. بدون اینكه حتی لحظه ای، چه تو خواب و چه تو بیداری، زیبا بتونه حرفهای فرزاد رو تو دلش تكرار نكنه، تُن صدای مردونه اش مرتب تو گوشش طنین می انداخت: «شما چه صدای جذابی دارین، اسمتون چیه؟» فرزاد رو ندیده بود، ولی مرتب اون رو با چهره های مختلف و در قالب مردهای جذابی كه تو تلویزیون دیده بود مجسم می كرد.
مرضیه كاملاً متوجه بود چند روزه كه دخترش هوش و حواسش بر جاش نیست. درد دلش رو پیش پری خانم برد. «این دختره با شنیدن دو تا كلمه حرف محبت آمیز اون هم تازه چی، به تعریف آبكی واسه خاطر خرحمالی كه واسه یه غریبه انجام داده بود پاك هوایی شده، تو عالم هپروت سیر می كنه. چیكار كنم خواهر، دلم براش شور می زنه»
پری: «ای بابا، چیزی نشده كه. بذار مثل دخترهای همسن و سالش یه كم از این حرفها بشنوه، بلكه از این زندونی كه خودشو توش پنهان كرده بیاد بیرون. چه اشكالی داره حالا یه مدت به حرفهای اون غریبه دل خوش باشه. كم كم فراموش می كنه دیگه. خودمونیما مرضیه خانم شما هم زیادی می ری تو كوك این دختره ها»
__________________
فصل6 ( قسمت سوم )

از اون طرف، فرزاد هم نمی تونست از سحر و جادوی صدای خوش طنین و لطیفی كه از پشت كیلومترها سیم تلفن شنیده بود دربیاد. بعد از چهار روز فكر و خیال تصمیم گرفت دوباره شماره رو گیره. با خودش گفت: صحبت نمی كنم، فقط صداشو بشوم.
با دستی لرزان شماره رو گرفت. زیبا گوشی رو برداشت و فرزاد رو دوباره با صدای ملیحش تحت تأثیر قرار داد. فرزاد می خواست حرف نزنه و فقط گوش بده. ولی چند بار كه زیبا الو گفت یه وقت دید داره صحبت می كنه.
«سلام خانم، من فرزاد هستم. چند روز پیش مزاحمتون شدم»
زیبا از هولش سكوت كرده بود.
فرزاد: «الو، الو، قطع كردین؟»
زیبا این چهار روز بارها و بارها از خودش سوال كرده بود كه پسر تهرونی دوباره زنگ می زنه یا نه و آرزو داشت كه فرزاد دوباره بهش زنگ بزنه. از ترس اینكه یه وقت فرزاد قطع نكنه سریع گفت: «نه، كاری داشتین؟»
فرزاد: «بله، می خواستم ازتون عذرخواهی كنم. من اون روز خیلی گستاخانه رفتار كردم. خواهش می كنم منو ببخشید. شما در حق من لطف كردین. من اجازه نداشتم اسمتونو بپرسم. خواستم ازتون خواهش كنم منو ببخشید، ولی به خدا هیچ منظوری نداشتم»
زیبا سكوت كرده بود.
فرزاد گفت: «الو، الو»
زیبا: «دارم گوش می كنم. شما حرف بدی نزدین كه. من بد كردم تلفنو بدون خداحافظی قطع كردم»
فرزاد كه از لحن حرف زدن زیبا دل و جرأت پیدا كرده بود و لحظه به لحظه هم بیشتر شیفته متانت و ادب این دختر می شد گفت: «راستی من اون روز تا حالا تو فكر شمام. با اینكه ندیدمتون، ولی مهربانی و محبتتون خیلی رو من تأثیر گذاشته. پس مطمئن باشم ازم دلخور نیستین؟»
زیبا گفت: «نه اصلا، چرا باید دلخور باشم»
فرزاد مكثی كرد و با احتیاط پرسید: «می تونم گاهی زنگ بزنم حالتونو بپرسم؟» در حین گفتن این دو جمله دودل بود كه نكنه دوباره داره گستاخی می كنه و دختره دوباره تلفنو قطع كنه.
زیبا اما سكوت كرد.
فرزاد آروم گفت: «اگه دوست ندارین دیگه مزاحمتون نمی شم، فقط یك كلمه بگین»
زیبا صدای پای مرضیه رو شنید كه داشت از پله ها می آمد بالا، پس تندی گفت: «آره»
فرزاد گفت: «آره چی؟ زنگ بزنم؟»
زیبا: «بله، چه اشكالی داره؟»
فرزاد كه از شنیدن این جواب خوشحال شده بود متوجه شد دختره هول هولكی حرف می زنه، پرسید: «چی شده؟ دیگه نمی تونین صحبت كنین؟ كسی اومد؟ آه اصلاً حواسم نبود، نكنه شما ازدواج كردین؟»
زیبا فوری گفت: «نه، نه به خدا، مادرم داره می آد تو» بعد بدون اینكه مهلت حرف زدن به فرزاد بده تندی گفت: «خداحافظ» و تا فرزاد بیاد جواب خداحافظیشو بده گوشی رو قطع كرد.
فرزاد به گوشی تلفن نگاه كرد. احساس عجیبی داشت. با خودش گفت: «نخیر، مثل اینكه مفت و مسلم دارم دلمو می بازم. اون هم به این دختر ندیده و نشناخته»
مرضیه كه رسید تو اتاق دید باز زیبا كنار تلفن نشسته و زل زده به گلهای قالی.
«كی بود زیبا؟»
زیبا جواب نداد.
مرضیه اومد جلوش. «می گم كی بود دختر؟ چرا باز ماتت برده. نكنه همون پسره دوباره تلفن زد، آره؟»
زیبا سرشو بالا آورد و نگاهش كرد و آروم سرش رو به نشانه مثبت تكان داد.
مرضیه نشست روبروی دخترش. «ببین، اگه باز دوباره تلفن زد جواب نده، قطع كن. اینها مزاحم هستند و بیكار. باشه دخترم؟»
زیبا خجولانه گفت: «نه مامان مزاحم نیست. خیلی قشنگ حرف می زنه. همش ازم تعریف می كنه»
همون موقع پری كه دیده بود در بازه، اومد تو اتاق سلام داد و دید مادر و دختر آروم جوابشو می دن. فهمید باز خبریه، پرسید: «چی شده؟ مرضیه خانم اتفاقی اتفاده؟»
مرضیه نالان جواب داد: «پری خانم جان، شما به چیزی به این دختره بگو اون پسر تهرانیه الان باز بهش زنگ زد. نمی دونم چی تو گوش این دختر بیچاره می خونه كه اینو این طوری جن زده می كنه. وای خدا، بدبختیم كم بود خدایا ...»
پری نشست كنارشون. «خیلی خب خواهر. تو هم این قدر شلوغش نكن. بذار ببینم چی شده آخه. خب زیبا جون پسره باز چیكارت داشت؟»
زیبا خجولانه گفت: «هیچ كاری نداشت. می خواست ازم معذرت خواهی كنه. فكر می كرد چون اون دفعه اسممو پرسیده و من قطع كردم ناراحت شدم. تازه خیلی پسر خوب و باادبیه به خدا. یه بار خودتون باهاش حرف بزنین می فهمین»
مرضیه زد رو پاهاش. «یه بار ما حرف بزنیم؟ مگه قراره باز زنگ بزنه؟»
زیبا سرشو انداخت پایین. «خب ازم اجازه گرفت، منم گفتم چه اشكالی داره، حرفِ دیگه. تازه همش ازم تعریف می كنه»
مرضیه كه دیگه پاك عصبانی شده بود داد زد: «آخه تو تعریف داری مگه؟ اون ندیدتت. بگو یه بار بیاد از نزدیك قد و بالای رعنات رو ببینه، ببین باز تعریفتو می كنه یا نه؟»
پری: «اِ، مرضیه خودتو كنترل كن. چیزی نشده كه. زیبا تو هم پاشو برو تو اتاقت من با مامانت حرف دارم. پاشو دخترم.»
زیبا از خدا خواسته پا شد رفت تو اتاقش. دلش می خواست ساعتها بشینه و به حرفهای فرزاد فكر كنه. دنیا براش شده بود كلماتی كه از پشت گوشی تلفن می شنید. یهو یاد حرف مادرش افتاد «اگر تو رو ببینه بازم تعریف می كنه؟» چشمهاش پر از اشك شد. آروم پا شد در اتاق رو قفل كرد و روسری آبی رو از تو كشو درآورد و ...
مرضیه در حالی كه دست و سرشو به چپ و راست تكون تكون می داد، ناله می كرد: «دیگه نمی ذارم دست به گوشی تلفن بزنه. خودم تلفنها رو جواب می دم. كم انگشت نمای عام و خاصیم، همین مونده بگن پالونشم كجه. دیگه باید سرمو بذارم زمین بمیرم. وای خدا»
پری: «شلوغش نكن این قدر، زیبا دختر جوونیه، بابا دل داره. چه اشكالی داره حالا با یه پسر از پشت تلفن چهار تا كلمه حرف بزنه. به خدا مرضیه گناه داره. دخترها تو سن و سال اون هزار تا شیطنت می كنن. این بیچاره كه همش خونه س، تنها تفریحش چیه؟ بشینه پای تلویزیون. هیچ دوستی هم كه نداره. این تلفن رو ازش دریغ نكن. بذار اون هم چهار تا حرف محبت آمیز از یه مرد بشنوه. نذار عقده ای بشه.»
مرضیه: «چی می گی خواهر؟ هوایی می شه. پس فردا دیگه نمی شه كنترلش كرد. هر كی ندونه تو كه خوب می دونی اون تا به حال با هیچ مردی هم كلام نشده. حالا اگه بشینه پای این جور، چه می دونم، حرفهای عاشقانه یه مرد غریبه روش باز می شه. دیگه نمی شه نگهش داشت. آخه من به كی بگم بابا. این دختر كمبود محبت داره. تازه گیریم حرف زد. پسره چشمش بهش بیفته دمشو می ذاره رو كولش در می ره، اون وقت بیا و درستش كن. من دخترمو می شناسم، می زنه خودشو می كشه. هیچی نشده عاشق شده واسه من. نمی بینی چند وقته گیج گیج می خوره؟»
پری تو دلش حرفهای مرضیه رو تأیید می كرد، ولی دلش واسه زیبا هم می سوخت. پاشد از یخچال یه لیوان آب آورد داد دست مرضیه. «اون جورها هم نیست. پسرها و دخترها از این حرفها زیاد می زنن. تازه پسره مال تهرانه. كِی آخه زیبا رو می بینه؟ یه خورده راحتش بذار، بذار جوونی كنه، بذار دلش حداقل به صدای تلفن خوش باشه. دوستی تلفنی كه ایرادی نداره. به خصوص با شرایطی كه دخترت داره براش لازمه والله. بذار مزه عشق و عاشقی رو یه كم بچشه» با دیدن سكوت مرضیه ادامه داد: «تازه من و تو هم هستیم، هواشو داریم. خوشبختانه زیبا آن قدر ساده س كه مثل دخترهای دیگه چیزی رو پنهان نمی كنه. می بینی كه هر وقت با این پسره حرف زده اومده كلمه به كلمه اش رو گذاشته كف دست تو و من. ما هستیم هواشو داریم. یه خورده آسون بگیر»
مرضیه كه حرفهای پری روش اثر گذاشته بود و مهر مادری هم بر عصبانیتش غلبه كرده بود گفت: «باشه. هر چی تو بگی. بمیرم الهی براش. دخترم دلش پاكه، ساده س، قربونش برم. بذار حرف بزنه. نذار حرفهای عاشقانه نشنوه. راست می گی، پسره كه اینجا نیست. بذار مزه عشق و عاشقی رو بچشه. شاید دیگه فرصتی پیش نیاد براش. آره، شاید دیگه فرصتی پیش نیاد ...» و زد زیر گریه. بعد یك دفعه رو كرد به پری. «ولی خواهر جون باید واسم قسم بخوری. قسم بخور جون جفت بچه هات كه انشاا... هزار سال زنده و سلامت باشند، از این ماجرا به كسی چیزی نگی. این حرف اگه بپیچه تو این شهر آبروم می ره، می شم انگشت نمای مردم»
پری حرفشو قطع كرد: «این حرفها چیه می زنی. به خدا من زیبا رو مثل خواهر كوچیك خودم دوست دارم. خیالت تختِ تخت. از دهن این در و دیوارها حرف بیرون می ره از دهن من جایی درز نمی كنه. تازه، حالا انگار من تو این شهر كسی رو می شناسم. من جز شما كه با كسی رفت و آمدی ندارم. حالا هم پا می شم می رم پیش زیبا ببینم با پسره چی گفته، چی شنیده»
مرضیه در حال فین فین كردن گفت: «برو خواهر. برو باهاش صمیمی تر شو. باز من مادرشم شاید روش نشه بعضی چیزها رو به من بگه. تو واسش بشو خواهر. مثل همیشه اون با تو روش بازتره. برو كاری كن لااقل هر چی می گه و می شنوه به تو بگه. تو هم نصیحتش كن. بهش بهفمون این حرفها مثل باد بهاری زودگذره، دلشو زیاد خوش نكنه. هواشو داشته باش. تو رو خدا پری جان ما كه جز تو كسی رو نداریم. تمام زحمتمون افتاده سر تو، ببخش تو رو خدا. اگر خدا عمری بده جبران می كنم. اگه هم نشد خدا اون بالا هست»
پری پاشد. «باشه الان می رم بالا تو اتاقش. تو هم نیا، بذار باهاش تنها باشم. در ضمن من این قدر مزاحم شما هستم كه این تعارفها دیگه واقعاً اضافیه. اگه تو این شهر غریب شما نبودین من تا به حال هزار بار دق كرده بودم. به خدا نمی بینی تا بچه ها می خوابن می دوم می آم اینجا دلم وا شه»
مرضیه گفت: «خدا عمرت بده، قدمت روی جفت چشممون. من اصلاً می رم تو حیاط، والله پری جان من از این اوضاع بوی خوشی به مشامم نمی رسه»
پری در حال رفتن به اتاق زیبا صداشو یواش كرد: «اِ، باز شروع كردی، هنوز چیزی نشده كه دو كلمه با پسر غریبه ای كه هزار كیلومتر اون طرف تره حرف زده. بو از كجا بیاد آخه»
«نمی دونم والله. نمی دونم چرا دلم شور افتاده. آخ، آره دلم خیلی شور افتاده، دلم بدجوری ...»
پری دیگه گوش به حرفهای مرضیه نداد و رفت در اتاق زیبا رو باز كنه كه دید قفله، چند تقه آروم به در زد «زیبا، زیبا. منم. درو باز كن»
زیبا كه روسری آبی سرش بود درو باز كرد. پری یه لحظه با تعجب نگاش كرد: «اِ، ببین چه خوشگل شدی. این روسری چقدر بهت می آد. رنگ چشماته. چرا تا حالا سرت ندیده بودم؟»
زیبا در حالی كه با خجالت روسری رو بر می داشت و با دقت تا می كرد، گفت: «پری خانم جان اینو حیفم می آد سرم كنم، ولی دیگه می ذارم سرم. قشنگه؟ بهم می آد؟»
پری دلش سوخت. البته روسری به زیبا می آمد. فقط هیكلش ... فوری گفت: «اره عزیزم. بعله كه قشنگه خیلی هم بهت می آد. ببین من اومدم بگم مامانتو راضی كردم گاهی تلفنی با پسره صحبت كنی. فقط شرطش اینه كه هر چی شد باید به من یا مادرت بگی . خب؟»
زیبا ذوق زده گفت: «یعنی مامان اجازه داد؟ پس دیگه با خیال راحت با فرزاد حرف بزنم؟»
پری خندید «آهان پس اسمش فرزاده. آقا فرزاد، چه اسم قشنگی، ولی خوب باید حواستو جمع كنی. مادرت حق داره كه غر می زنه و از این كار تو راضی نیست. ببین پسرهای این دوره و زمانه رو فقط خدا می تونه بشناسه. فقط می خوان واسه سرگرمی با دخترها دوست بشن. تو هم مثل خودش باش. فقط واسه وقت گذرونی و سرگرمی باهاش صحبت كن. چون پسره راه دوره، مامانت اجازه داد. ولی هر وقت دیدی حرف خارج از محدوده زد فوری باید باهاش قطع رابطه كنی، خب؟»
زیبا گفت: «خارج از چه محدوده ای، پری خانم جان؟»
پری تو دلش فكر كرد حالا خارج از محدوده هم حرف زد كه زد. چی می شه مثلاً؟ به زیبا گفت «هیچی اصلاً هر چی گفت یا به مادرت بگو یا اگه روت نشد به من بگو. منم مثل خواهر نداشته ات هستم. باز تجربه ام بیشتره. خودم راهنماییت می كنم. باشه؟»
زیبا با سادگی خوشحال شد و جواب داد: «باشه، باشه می گم. هیچ چیز بدی نمی گه كه بخوام قایم كنم. پری خانم جان، یادته یه بار گفتی صدام قشنگه. فرزاد هم همینو گفت. گفت چه صدای قشنگی داری»
پری خندید «ای ذلیل مرده. دیدی من چاخان نكردم. صدات پشت تلفن خیلی لطیف و قشنگ می شه»
اون شب فرزاد اون قدر خوشحال بود كه تا فرشته دهن وا كرد و ازش خواست كه اونو با پریسا و پونه برای شام ببره بیرون سریع قبول كرد. پریسا از خوشحالی داشت بال درمی آورد. فرزاد اون شب با هر سه تاشون بیش از روزهای معمولی گفت و خندید. ولی پریسا هر چه در نگاه فرزاد احساس دفعه قبل رو جستجو كرد چیزی نیافت. فرزاد رفتارش كاملاً معمولی و خواهرانه بود. اون شب بعد از گردش شبانه، پریسا تا صبح نتونست بخوابه. دچار تردید شده بود و از خودش می پرسید: یعنی اون دفعه اشتباه كردم؟ آخه نگاهش یه جور دیگه بود. پس چرا این دفعه تو رفتار و نگاهش هیچ برقی نبود.
فرزاد هم اون شب بهش ثابت شد كه پریسا واسش واقعاً مثل فرشته خواهرش، می مونه. حتی یه لحظه هم صدای جادویی ای كه سحرش كرده بود از تو گوشش در نمی آمد. از هر فرصتی برای فكر كردن به اون دختر غریبه استفاده می كرد . از اینكه تلفنو یه دفعه قطع كرده بود، حدس می زد باید دختر محجوب و سنگین رنگینی باشه. طرز صحبت كردنش هم خیلی مودبانه بود و صداش مثل موجهای دریا لطیف و گوشنواز.
فرزاد باز هم به زیبا زنگ زد. خوشبختانه زیبا تو خونه تنها بود. صدای فرزاد رو كه شنید از خوشحالی داشت سكته می كرد. فرزاد اسمشو ازش پرسید و وقتی فهمید اسمش زیباست، كلی ازش تعریف كرد. «وای، چه اسم برازنده ای. هم مهربانی، هم متین و باوقاری، هم خوش صدایی و هم زیبایی»
زیبا با شنیدن این حرفهای فرزاد احساس می كرد مثل فرشته ها سبك شده و روی ابرها راه می ره. محو كلمات قشنگ و صدای مردانه فرزاد می شد. زمان و مكان رو از یاد می برد و زل می زد به یه گوشه و با تمام سلولای بدنش به حرفهای فرزاد گوش می سپرد.
زیبا گفت: «ولی من زشتم. اصلاً خوشگل نیستم. عوضی این اسم رو روم گذاشتن»
فرزاد: «امكان نداره. این حرفت ناشی از شكسته نفسی و فروتنی توئه. دخترها عادت دارن اول بگن زشتن. بعد طرفو ذوق زده كنن»
زیبا: «خب چرا؟»
«چرا دروغ می گن؟»
فرزاد كه هر لحظه شیفته تر می شد، مست از سادگی دخترانه و شهرستانی وارِ زیبا خندید.
دختر ساده دل و چشم و گوش بسته بی اختیار گفت: «وای چقدر شما قشنگ می خندید.»
_____


طبقه بندی: رمان مهر زیبا از فریدا مولایی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس