تبلیغات
!*دانلود***خانه****رمان*!

!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟







رمان مهر زیبا از فریدا مولایی



فصل

http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png


__________________
فصل 5 ( قسمت اول)

فرزاد خسته و عرق ریزان از در وارد شد. با كفش اومد تو هال و خودشو انداخت روی كاناپه. كیفش رو هم پرت كرد یه طرف دیگه و داد زد: «مامان فرشته، آب، آاااب، مُردم از گرما»
چند لحظه بعد فرشته با یه لیوان آب كه قطعات یخ توش شناور بود از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: «اوهو، چه خبرته؟ چرا داد و قال می كنی؟ باز با كفش اومدی تو؟»
فرزاد در حالی كه سعی می كرد با پاهاش كفشهاشو درآره، لیوان آب رو از دست خواهرش گرفت و یه نفس تا ته سركشید و لیوان خالی رو دراز كرد طرفش: «یكی دیگه. زود باش مُردم از تشنگی»
فرشته ابرویی بالا انداخت، لیوان رو گرفت و دوباره غرغركنان رفت تو آشپزخانه. همون موقع ماهرخ، مادر فرزاد و فرشته، در حالی كه چادر نمازشو از سرش بر می داشت اومد تو هال و رو به فرزاد گفت: «چیه پسر خونه رو گذاشتی رو سرت. نفهمیدم چطوری نمازم رو تمام كردم. جای سلام علیكته؟» نگاهی به صورت خیس از عرق پسرش انداخت و دلش فشرده شد: «بمیرم الهی، بیرون گرمه. حق داری. فرشته، مادر توی لیوان آب خنك، چند قطره آب لیمو بریز عطش پسرم فروكش كنه. زود باش داداشت تشنشه.»
فرزاد خودشو لوس كرد: «آره مامان، تشنمه به خدا بیرون خیلی گرمه، هلاك شدم. این پیكان قراضه بابا هم كولر كه طلبش، یه پنكه هم نداره. وای، وااای، زود باش ف رشته»
فرشته خنده كنان با لیوان شربت آب لیمویی كه درست كرده بود از آشپزخانه اومد بیرون. سعی كرد جلوی خندیدنش رو بگیره. «خوبه، خوبه، خودتو لوس نكن. هی تشنمه، تشنمه. الان یه لیوان آب رو سركشیدی. انگار تو شكمش چاه داره. بیا این هم شربت آب لیموی آقازاده»
ماهرخ با محبت گفت: «نگو فرشته، پسرم گرمشه. بمیرم، گرمازده نشده باشی. آخه كی گفته بری ترم تابستونی برداری. عجله ات واسه چیه من نمی دونم والله»
فرشته نشست رو كاناپه و گفت: «مامان جان، این قدر لوسش نكن. اینكه لوس خدایی هست و تو هم هِی لیلی به لالاش می ذاری. خب تابستانه دیگه، هوا هم گرمه. دندش نرم می خواست ترم تابستونی نگیره»
فرزاد باقی مانده شربت را ریخت تو صورت فرشته «تو ساكت باش حسود خانم»
فرشته از جاش پرید و جیغ زد: «خیلی لوسی، بچه ننه. آه، همه صورت و لاسم نوچ شد. خدا بگم چیكارت بكنه»
فرزاد بلند شد. تو مسیر رفتن به حمام بلوزشو درآورد و پرت كرد یه طرف «من می رم یه دوش خنك بگیرم. فرشته وسایلمو جمع كن»
فرشته قبل از اینكه فرزاد بگه بلند شده بود و داشت كفشهای فرزاد رو كه هر لنگه اش یه طرف افتاده بود برمی داشت، با عصبانیت ساختگی گفت: «نوكر بابات سیاه بود آقا، بنده كه كلفت جنابعالی نیستم» و نگاهی به هیكل ورزیده رادرش انداخت و در دل ستایشش كرد.
ماهرخ گفت: «الهی مادر قربون قد و بالات بره. پسرم چند وقت دیگه مهندس می شه اون وقت نوكر سیاه هم می گیره»
فرزاد رفت تو حمام

فرشته و فرزاد گرچه به ظاهر همیشه مشغول بحث و جدل لفظی بودند، واقعیت این بود كه هر دو از این جر و بحث ها، كه رگه های شوخی و محبت توش كاملاً هویدا بود، لذت می بردند. فرشته سه سال از فرزاد كوچك تر بود و برادرش رو همچون بتی می پرستید. همیشه فكر می كرد كه هیچ پسر و مردی به اندازه داداش رازنده و با لیاقت نیست. احساس فرزاد هم نسبت به فرشته متقابلاً همین طور بود. شبها قبل از خواب همیشه یه سری به اتاقش می زد. درسهاش رو سبك سنگین می كرد و دستی به سرش می كشید. هر پولی هم كه به دستش می آمد، البته از طرف پدر و مادرش چون خودش هنوز دانشجو بود و بی پول، اول یه چیز كوچك به اندازه جیبش برای خواهرش می خرید. مهر و محبت بین این خواهر و برادر در بین تمام فامیل مثال زدنی بود. فرشته عاشق لوس بازیهای برادرش بود و نازشو به جان می خرید. از اون طرف، فرزاد هم همیشه حامی و هوادارش بود. كافی بود كه فرشته لباس یا وسیله ای طلب كنه و پدر و مادر مخالفت كنند، اینجا بود كه بیشتر از خود فرشته، فرزاد آنقدر پافشاری می كرد تا وسیله ای كه مورد توجه خواهرش قرار گرفته بود تهیه بشه. این رابطه از بچگی بینشون بود. وقتی فرشته شانزده ساله بود و پسری در راه مدرسه بهش نامه داده بود، او با چشمهای گریان فقط روش شد این موضوع رو به داداشش بگه، فرزاد هم نامه را خواند و عاقلانه راهنمایی اش كرد. چنان با هم صمیمی بودند كه انگار یك روح هستند در دو بدن.
ماهرخ و شوهرش رضا، از داشتن فرزندانی چنان برازنده به خودشون می بالیدند. فرزاد دانشجوی سال سوم رشته مهندسی ساختمان بود و فرشته هم تازه در رشته روانشناسی قبول شده بود.
فرزاد لوس و دردانه مادر بود و فرشته عزیز و یكدانه پدر. رضا سالاری، پدرشون، در یك شركت حسابدار بود و ماهرخ خانه دار، خانه ای جمع و جور و معمولی داشتند و یك ماشین پیكان كه بیشتر اوقات دست فرزاد بود. هم خودش باهاش می رفت دانشگاه هم فرشته رو می رساند. فرزاد ترم تابستانی گرفته بود، چون می خواست درسشو هر چه زودتر تمام كنه بره سر كار و كمك حال پدر و مادرش بشه. مسئله معافی هم به دلیل كهولت سن پدر و تك پسر بودن حل بود.

فرشته تازه از جمع كردن وسایل برادرش كه در هر گوشه اتاق ولو بودند فارغ شده بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. ماهرخ از آشپزخانه داد زد: «فرشته ببین كیه؟ در رو باز كن»
فرشته گوشی اف اف رو برداشت: «بله؟ اوا پریسا تویی؟ چرا گریه می كنی؟»
ماهرخ كه صدای فرشته رو شنیده بود قاشق به دست از آشپزخانه بیرون آمد و كنجكاوانه به دخترش نگاه كرد. فرشته ادامه داد: «آخه چی شده؟ تنهایی؟ خاله نرگس هم باهاته؟ ...»
ماهرخ داد زد: «دختر تو چقدر گیجی آخه در رو باز كن بیاد تو، بعد ازش بپرس. اِ !»
فرشته تازه به خودش اومد، فوری زنگ اف اف رو زد و رو كرد به مادرش و گفت: «هول شدم، آخه داره گریه می كنه»
ماهرخ در حالی كه به سمت در می رفت غر می زد: «آه، حتماً باز نرگس و محمودآقا دعواشون شده. این دختر معصوم كلافه شده به خدا. این دو تا آدم گنده هیچ به فكر بچه هاشون نیستند»
همون موقع پریسا وارد هال شد و خودش رو انداخت تو بغل ماهرخ و زد زیر گریه. ماهرخ كه از دیدن اشكهای پریسا متأثر شده بود، آروم آروم آوردش و رو مبل نشوند. در همان حال هم دلداریش می داد: «پریسا جون، چی شده آخه خاله؟ گریه نكن. این جوری دلم آتیش گرفت. بشین عزیزم. فرشته بدو یه لیوان آب خنك بیار. دختر بیچاره بس كه گریه كرده چشماش شده دو تا كاسه خون»
فرشته قبل از گفتن ماهرخ با لیوان آب بالای سرشون بود. «لازم نیست شما بگین من تو این خونه به وظیفه خودم آشنام. تا زنگ می خوره من اول می دوم دنبال لیوان آب، واقعاً اگه منو ...»
ماهرخ پرید تو حرفش : «بس می كنی یا نه؟ الان وقت این حرفهاست آخه؟ بعد لیوان را از فرشته گرفت و به لب پریسا نزدیك كرد. «بخور دخترم، هر چقدر هم دلت می خواد گریه كن، سبك می شی.»
فرشته نشست رو كاناپه روبروی پریسا و زل زد بهش.

نرگس، مادر پریسا، دوست قدیمی ماهرخ بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودند. یك سال بعد از ازدواج ماهرخ و رضا و به دنیا آمدن فرزاد، نرگس هم با محمود ازدواج كرده و پریسا و فرشته در یك سال به دنیا آمده بودند. البته بعد از آن چند سال نرگس صاحب یه دختر دیگه هم شد كه اسمشو گذاشتند پونه. روابط صمیمانه ماهرخ و نرگس باعث شده بود كه شوهرهاشون هم با هم رفیق بشوند. بچه هاشون تقریباً با هم بزرگ شده بودند و پریسا و فرشته دوستانی بسیار صمیمی بودند. پریسا دختری قدبلند و نسبتاً زیبا با چشم و ابرویی مشكی بود. روی هم رفته دختر برازنده ای بود. هر دو خانواده به وضوح و بدون اینكه بیان كنند، می دانستند كه پریسا از همان بچگی علاقه زیادی به فرزاد داشته كه به مرور زمان این علاقه پاك برادر خواهری، در دل پریسا تبدیل به عشق آتشینی شده. پریسا عاشقانه فرزاد رو دوست داشت. فرشته هر چند بار این موضوع رو با شوخی و متلك به فرزاد گفته بود ولی فرزاد به پریسا مثل خواهرش نگاه می كرد. دوستش داشت، ولی كاملاً خواهرانه.
برعكس صفا و صمیمیتی كه در خانواده ماهرخ و رضا و بچه هاشون موج می زد، نرگس و محمود مدام مشغول جنگ و دعوا بودند. مسئله اصلیشون هم سر زیاده خواهی های نرگس و هوسرانیهای محمود بود. محمود با اینكه صاحب دو دختر جوان و همسری بود كه بسیار دوستشان داشت و سن و سالی هم ازش گذشته بود، باز دست از شیطنت های جوانانه، كه هیچ هم برازنده اش نبود، بر نمی داشت. نرگس هم مدام مشغول تعقیب و گریز شوهرش بود، تا مچش رو بگیره كه این هم هیچ برازنده او با سن و سال جاافتاده اش نبود. نرگس از ترس اینكه محمود پولهاشو، كه خیلی هم زیاد نبود، برای زنان و دختران بیگانه هدر نده هر روز یه خرج تازه برای خونه می تراشید. به ماهرخ می گفت: «چیكار كنم، یخچال دارم خوب هم هست، ازش اضی ام، ولی می گم یه یخچال دیگه بگیره. جای اینكه پولهاشو بریزیه به پای این زن و دخترهای ول و از خدا بی خبر. بذار پولش تو خونه خرج بشه»
هر چی ماهرخ نصیحتش می كرد كه این راهش نیست، نرگس كه دل پری از محمود داشت دست بردار نبود.
فرشته دلش واسه پریسا می سوخت، ولی دیگه به این دعواهای خانوادگی اونها عادت كرده بود. هفته ای نبود كه پریسا گریه كنان و بی خبر نیاد خانه اونها و تو بغل ماهرخ یا فرشته زاد نزنه. البته فرشته با زیركی متوجه شده بود كه پریسا دقیقاً وقتهایی می آد خونشون و گریه و زاری راه میندازه كه فرزاد تو خونه س. همون موقع هم تو دلش فكر می كرد انگار این دختره تایمر داره. خاله نرگس و عمو محمود هم همیشه وقتی دعواشون می شه كه فرزاد می آد خونه. اِ، نه بابا، ما هم خریم و گوشامون دراز.
پریسا میان هق هق گریه نگاهی از زیر چشم به دور و بر اتاق انداخت. فرشته موذیانه فكر كرد ببین چه فیلمی می آد. وسط گریه با چشمهاش دنبال فرزاد می گرده. ای مار موذی.
ماهرخ پرسید: «خاله جون انگار آروم تر شدی ها. حالا بگو چی شده؟ بازم نرگس و محمودآقا به جون هم افتادن؟»
پریسا آهی كشید. در حالی كه لیوان آب رو تو دستهاش می چرخوند گفت: «آره به خدا واسه من و پونه اعصاب نذاشتن. شركت بابا اینا یه منشی تازه استخدام كرده، مامان صبح پا شده رفته شركت منشیه رو بینه كه بابا غافلگیرش می كنه. حالا از وقتی اومده خونه مدام دارن سر هم داد می زنن. بابا به مامان می گه تو داری آبروی منو تو شركت می بری»
ماهرخ گفت: «لا اله الا الله، این نرگس هم شورشو درآورده. حالا خوبه آقا محمود همچین برو روی حسابی هم نداره. حالا منشی جدیده همه رو تو شركت از مدیرعامل و معاون و بقیه، ول می كنه می آد می چسبه به بابای تو؟ آخه كسی نیست بگه ...« نگاش به پریسا افتاد كه سرش پایین بود : «پریسا جون ناراحت نشی ها، اتفاقاً بابات خیلی هم خوش تیپه یعنی می گم حالا این همه مرد تو اون شركت ریخته، منشیه بین همه اونها عاشق آقا محمود می شه؟»
فرشته خنده اش گرفت. «آره، آره، عمو محمود خیلی خوش تیپه. فقط اگه یه خورده، البته، یه كم وسط شرش موهاش بیشتر بود، شكمشم یه ده پازنده سایزی كوچكتر بود اون وقت می شد تام كروز»
ماهرخ بهش چشم غره رفت «چی چی خروس؟ هیچ خجالت نمی كشی؟ حالا من یه چیزی می گم، تو با هم سن و سالهای خودت شوخی كن، به عمو محمودت می گی خروس؟ پاشو برو تو آشپزخانه، سر غذا واستا» یهو متوجه قاشق تو دستش شد. شتابان از جاش بلند شد. «وای پیازم سوخت. حواسم رفت. ای فرشته ذلیل شده، حسابتو سر این اسم و لقب گذاشتن رو بزرگ تر از خودت بعداً می رسم. حالا باید دوباره پیاز خرد نم»
پریسا كه هیچ وقت حرفهای فرشته رو به دل نمی گرفت، شرمنده به ماهرخ گفت: «وای خاله جون ببخشید، تقصیر من شد. همیشه گریه و زاریم مال شماست. چه كار كنم. من كه واسه درد دل كسی رو جز شما ندارم»
صدای ماهرخ از آشپزخانه به گوش رسید: «نه عزیزِ خاله. تقصیر اون مادر و پدرته. خب می گفتی، حالا این منشیه چند سالشه؟ چه شكلیه؟»
همون موقع سر و صدای فرزاد كه سوت زنان در حمام رو باز كرد و بیرون آمد نگاه پریسا رو به طرف خودش كشاند. فرشته زیرلبی به پریسا گفت: «زود اش گریه كن، گریه كن، مورد اومد»
پریسا كه صدای فرشته رو شنیده بود از خجالت سرخ شد. نگاهشو كه رو فرزاد خیره مانده بود پایین انداخت، از جاش بلند شد و سلام كرد.
فرزاد در حالی كه با حوله موهای پرپشتشو خشك می كرد با خوشرویی جواب سلامشو داد: «بَه بَه سلام، خانم خانمها، چه عجب اینورا، اِ، باز كه چشمات بارونیه، چیه؟ خاله نرگس مچ گیری كرده یا عمو محمود پول كم آورده؟»
پریسا خندید : اِی، یه چیزی تو مایه هر دو تا»
فرشته زیر لب گفت: «ای آب زیركاه. تا حالا داشت گریه م كردا، حالا خندان شده»
پریسا دوباره سرخ شد. ماهرخ از تو آشپزخانه داد زد: «چی شد پریسا، نگفتی؟»
پریسا گیج جواب داد: «آره، دیگه، گفتم كه ...»
ماهرخ در حالی كه چاقو و پیادز پوست گرفته بزرگی تو دستاش بود اومد دم آشپزخانه: «پرسیدم منشیه چه جوریه؟ پیره؟ جوونه؟»
فرزاد هم حوله به دست اومد رو كاناپه كنار فرشته نشست . «خوب بَه بَه، داره به جاهای خوبش می رسه. پس پای یه منشیه ترگل ورگل وسطه بابا ای ول، این عمو محمود یه وقت بی كار نشینه حوصله اش سر بره»
پریسا باز خندید. «مامان می گفت جوونه. البته می گفت قیافه اش زشته و قدش هم بلند و بی قواره است، ولی خب شما كه مامان رو می شناسین هر وقت این جوری حرف می زنه یعنی اینكه هم خوشگله هم خوش قد و بالاست»
فرشته پرسید: «خب، حالا عمو محمود این وسط نقشی داره یا طفلكی بی گناهه»
پریسا آهی كشید: «چه می دونم والله، مامان می گفتن تحقیق كرده گویا دختره رو به شركت معرفی كرده، خودش هم ضامنش شده»
فرزاد گفت: «آهان پس بگو، این خاله مارپل ما خوب مچ گرفته، درست هم زده به هدف آفرین خوشم اومد، زن باید زرنگ باشه، خب حالا رشوه از عمو چی خواسته؟»
زیبا گفت: «هنوز به اونجا نكشیده بود كه من دیدم دیگه طاقت ندارم. از خونه زدم بیرون و اومدم اینجا، ولی قبل از اینكه بابا بیاد مامان همش تو فكر بود مرتب هم نگاهش به قالیها بود فكر كنم این دفعه بخواد فرشها رو عوض كنه. چه می دونم من كه از دست این دو تا اعصاب ندارم به خدا»
ماهرخ سرشو از آشپزخانه بیرون آورد. «پاشو دختر، پاشو لباساشو درآر، یه لباس راحتی از فرشته بگیر تنت كن، امشب اینجا بمون. منم عصری یه سر برم خونتون ببینم چه خبره انشاالله زودتر شوهر كنی از اون خونه بیای بیرون.»
فرشته داد زد: الهی به حقِ علی»
ماهرخ: «تو چته؟ مگه واسه تو دعا كردم»
فرشته سرخ شد: «اِ، مامان، من جواب دعای شما رو دادم»
پریسا زیرچشمی به فرزاد نگاه كرد: «خاله جون این حرفها چیه؟»
ماهرخ اومد طرفش. «الهی قربونت برم. من، تو و پونه رو عین فرشته خودم دوست دارم. از دست بابا مامانت هم خیلی شاكی هستم. هیچ ملاحظه شما دو تا رو نمی كنن. امشب با آقا رضا می ریم خونتون ببینم حرف حسابشون چیه. این كه نشد زندگی هیچ فكر نمی كنند دو تا دختر جوون دارن كه پس فردا صاحب سر و همسر می شن. خب طرز زندگی و شوهرداری رو باید از مادر و پدرشون یاد بگیرن دیگه اصلاً نرگس عوض شده. هیچ ملاحظه شما دو تا رو نمی كنه فرشته پاشو یه زنگ بزن بگو پونه هم بیاد اینجا اون طفلك هم گناه داره»
پریسا گفت: «نه خاله جون لازم نیست، مرسی پونه از صبح رفته بود خونه دوستش، از اونور هم قرار برن كلاس نقاشی. تا عصری فكر نكنم بره خونه»
ماهرخ غر زد: «اینه دیگه. تو خونه ای كه همش جنگ و دعوا باشه بچه ها از محیط خونه فراری می شن و می زنن بیرون، حالا به هر بهانه ای»
فرشته زیركانه گفت: «آره، مثلاً بهانه پونه كلاس نقاشیه، بهانه پریسا هم خوب دیگه ...»
ماهرخ كه منظور فرشته رو فهمیده بود، یواشكی طوری كه كسی نبینه، رو به فرشته لبشو گاز گرفت یعنی ساكت باش.
فرزاد همان طور كه پا می شد و به سمت اتاقش می رفت، گفت: «مامان، من یه چرت می خوابم. دو ساعت دیگه لطفاً بیدارم كنین با مرتضی قرار دارم»
ماهرخ گفت: «مادر جون نمی شه قرارتو بهم بزنی. بمون با من و پدرت بریم خونه نرگس اینا»
فرزاد گفت: «اِ، مادر من، من كجا بیام آخه. بنده كه نه سر پیازم نه تهش. به یه شرط می آم، اون هم اینكه شخصاً بفرستینم با منشیه صحبت كنم بلكه دست از سر عمو محمود برداره»
فرشته با صدای بلند خندید. ماهرخ به پسرش چشم غره رفت و با تحكم گفت: «فرزاد ...»
فرزاد گفت: «باشه بابا. اصلاً به ما نیامده كار خیر كنیم، ولی دو ساعت دیگه بیدارم كنین. ماشین رو می ذارم واسه شما و بابا، خودتون برین» و در اتاقش رو بست.
فرشته رو به پریسا گفت: «پاشو بریم یه لباس راحت بهت بدم تنت كنی»
__________________
فصل5 ( قسمت دوم)

دو تایی پاشدن رفتن تو اتاق فرشته. پریسا مشغول درآوردن مانتوش بود. فرشته نشسته بود رو تخت و خیره بهش نگاه می كرد. پریسا از وقتی شنید فرزاد قرره دو ساعت دیگه بیرون بره، تازه تو همین دو ساعتی هم كه خونه س رفته بخوابه حسابی پكر شده بود. یه دفعه متوجه نگاه فرشته شد. فوری تو آینه كوچك آویخته به دیوار اتاق صورتشو نگاه كرد. دید تمیزه، فقط چشمهاش یه خورده قرمزه. دوباره به فرشته نگاه كرد و دید همچنان بهش زل زده. رو كرد بهش و گفت: «ببخشید ما قبلاً جایی همدیگه رو ندیدیم؟»
فرشته زد زیر خنده.
پریسا گفت: «رو یخ بخندی»
فرشته با خنده جواب داد: «چیه؟ بلبل زبون شدی. جلو مامان و فرزاد زبونت نمی چرخه، ها؟»
پریسا بی حوصله گفت: «ول كن بابا، حوصله ندارم. یه لباس راحت بده بپوشم»
فرشته تو صورت پریسا نگاه كرد و بی مقدمه گفت: «تو عاشق فرزادی، آره؟»
پریسا یكه خورد. چند لحظه سكوت كرد. بعد تو چشمهای فرشته نگاه كرد و محكم گفت: «آره»
فرشته پرید بغلش كرد: «دیدی، دیدی فهمیدم از چند سال پیش می دونستم»
پریسا گفت: «ولم كن، حالا دونستن یا ندونستن تو فرقی به حال من نمی كنه، اونی كه باید بدونه متأسفانه ...»
فرشته خندید: «كی نمی دونه؟ خواجه حافظ شیراز؟»
«نه خره، آقا داداش بی احساس شما رو می گم. به من كه نگاه می كنه انگار به برگ چغندر نگاه می كنه. هر چی می خوام حالیش كنم نمی گیره موضوع رو»
فرشته در حالی كه لباس راحتی آبی رنگی به پریسا می داد گفت: «نخیر، داداش جونم باهوش تر از این حرفهاست. مطمئنه باش نه اون، بلكه همه از احساسات غلیظ جنابعالی خبر دارند. این شما هستین كه عین كبك سرتونو كردین زیر برف و فكر می كنیم هیچ كس متوجه نیست»
پریسا متعجب و هراسان گفت: «نه بابا، شوخی نكن، خاله ماهرخ چی؟ عمو رضا؟»
فرشته گفت: «همه، همه»
پریسا نشست رو تخت و صورتشو گرفت تو دستشا. «واای، ابروم رفت. خاك بر سرم كنم، دیگه روم نمی شه تو چشمشون نگاه كنم»
«چرا ؟ خوب عاشق شدی دیگه، چشمهای ور قلمبیده ات رو هم نمی تونی كنترل كنی. چه عیبی داره. احساسات و عشق و عاشقی داره از كله ات فوران می كنه. بده؟»
«جون فرشته شوخی نكن، واقعاً فرزاد هم فهمیده؟»
فرشته خودشو لوس كرد: «راستش اونو زیاد مطمئن نیست. آخه می دونی، فرزاد سرش به درس و دانشگاه خودش گرمه. با كسی از این حرفها نمی زنه. آدم نمی فهمه تو دلش چی می گذره. ولی مطمئنم به تو بی احساس نیست. حالا احساس خواهرانه است یا عاشقانه، من نمی دونم»
«احساس خواهرانه رو می خوام چه كار كنم. من عشقشو می خوام»
«اووه، چه پررو شدی، بی حیا»
«به خدا دیگه جونم به لبم رسیده بس كه احساسمو مهار كردم و دم نزدم. خیلی خوشحال شدم تو این موضوع رو مطرح كردی. حالا دیگه لااقل می تونم با تو درد دل كنم. به خدا فرشته، من فرزاد و خیلی دوست دارم»
«می دو نم بابا، كاملاً مشخصه، ولی خب باید اول دم خواهرشو ببینی. می دونی كه من و فرزاد خیلی به هم نزدیكیم. هوای منو داشته باش تا هواتو داشته باشم»
پریسا بغلش كرد: «قربونتم می رم. فقط قول بده به كسی چیزی نگی ها. یه راز. باشه؟»
فرشته پا شد: «باشه به كسی چیزی نمی گم، می دونی چرا؟ چون همه خودشون می دونن»

فرزاد در ازدحام جلوی تئاتر شهر با چشم در جستجوی مرتضی بود. از لابلای جمعیت او را دید كه روی سكویی نشسته و با یك تیكه مقوا خودشو باد می زنه. رفت طرفش.
«خیلی وقته منتظری؟»
«نه. ده دقیقه ای می شه . ماشینتو كجا پاركت كردی؟ بریم اینجا هم شلوغه هم خیلی گرمه»
«ماشین نیاوردم»«اَه، ضد حال»
«چكار كنم. تو خونه لازمش داشتن. یه مسئله ناموسی خانوادگی پیش اومده بود»
مرتضی با تعجب نگاهش كرد.
فرزاد خندید: «مربوط به عمو محمودم می شد، دیدیش كه. پدر و مادرم می خواستن برن خونه اونها منم ماشین رو براشون گذاشتم»
مرتضی با خنده گفت: «بعله، عمو محمود، همون كه پریسا خانم دخترشونه دیگه. خب تو هم می رفتی. غلط نكنم عمو محمود در آینده ای نزدیك می شه "پدر زن جان محمود"»
«اِ، تو دیگه چرا این حرفو می زنی آخه؟ اصلاً این حرفها چیه؟»
«بابا، من كه یكی دو دفعه بیشتر با پریسا خانم رو ندیدیم فهمیدم كه چه احساسی نسبت بهت داره، توی خنگ یعن هنوز متوجه نشدی؟»
«چی رو؟ چی رو باید متوجه می شدم؟»
«آخه پسر، تو چرا حالیت نیست. از نگاهاش معلومه دختر مردم پا عاشقته. یعنی واقعاً تو نفهمیدی؟ عجب بابا!»
«اشتباه می كنی. پریسا عین خواهرمه. عین فرشته س واسم»
«حالا ما گفتیم. خود دانی. ولی از حق نگذریم دختر خوب و سنگین و به چشم خواهری خوش قیافیه ایه ها. خانواده اش رو هم كه می شناسین. واسه ازدواج مورد بسیار بسیار خوبیه. تازه گناه هم داره. نشكون دل این دخترِ بیچاره عاشق رو»
«بس كن بابا. من می گم نره تو می گی بدوش. می گم جای خواهرمه. تازه الان چه وقت ازدواجه. درسم تموم شه كلی برنامه دارم»
«اینو كه راست می گی، ولی جفتمون از لحاظ سربازی شانس آوردیما»
«نمی دونم معاف شدن شانسه یا نه. از یه نظر دو سال از زندگیمون عقب نمی مونیم، از طرف دیگه چه می دونم. می گن سربازی آدمو مرد بار می آره»
«نه اینكه الان ما نامردیم. تو شاید، ولی بنده سه ساله دور از شهر و دیار و خانواده، تو این غربت دارم مثل خر هم درس می خونم هم كار می كنم. به نظرت اینها نشانه مردی نیست؟!»
«خب بابا حالا. یه كم دیگه بهت رو بدم بقیه نشانه ها رو هم عنوان می كنی. بیا بریم اونور خیابون یه آبمیوه فروشی هست، دو تا آب طالبی تگری بزنیم تو رگ» بعد جزوه هایی رو كه با خودش آورده بود بهش داد. «بیا این هم جزوه ها، ولی این جوری نمی شه ها. هِی تو غیبت می كنی من واست جزوه می آرم. زحمتی واسه من نیست. ولی این غیبتهات آخر كار دستت می ده. چند بار موقع حضور و غیاب، بچه های دیگه رو جات نشوندم. دیگه كم كم داره تابلو می شه»
«می گی چكار كنم. این صاحاب كارم هم هیچ نمی فهمه ترم تابستونی یعنی چی. حالا این یك هفته رو هم یه كاریش بكن. من این هفته رو مجبورم برم شهرستان خودمون. عروسی خواهرمه. نمی تونم نرم. صاحاب كارمم به زور راضی كردم یه هفته مرخصی بهم داده. تازه با پررویی می گم تو رو هم دعوت نمی كنم، چون باید تشریف ببرید دانشگاه و واسه جفتمون جزوه تهیه كنید»
«روتو برم پسر. من چقدر احمقم! اومدم با یه بچه شهرستانی كه آداب و معاشرت هم بلد نیست دوست شدم. باشه برو. از طرف منم پلوی عروسی بلمبون. خیالتم راحت باشه منِ خر اینجا هواتو دارم. ولی بعدش یه فكری بكن. می ترسم غیبت هات كار دستت بده و از ترم بندازتت»
«قربون تو رفیق مهربون برم من. راجع به عروسی هم شوخی كردم. اگه بتونی بیای قدم رو چشمامون می ذاری. می دونی كه مادر و خواهرم خیلی دوست دارن ببیننت»
«نه، راستش نیام بهتره. این هفته درسها سنگینه، خودم باشم واسه جفتمون بهتره. ایشاالله سر عروسی خودت می آم اونجا»
مرتضی خندید. «حالا شاید من بخوام با یكی از دخترهای شهر شما عروسی كنم»
«خب بكن، ما كه بخیل نیستیم. یكی از این هزاران دخترِ تو این شهر هم مال تو»
مرتضی گفت: «راستی شماره تلفن خونمون رو بهت می دم. اگه كاری، خبری از دانشگاه پیش اومدم بهم زنگ بزن، باشه؟»
فرزاد با خنده گفت: «بچه شهرستانی، مگه اونورا سیم كشی تلفن هم شده؟!»
مرتضی با شوخی زد رو شونه اش: «اوهو كجای كاری، تازه یه سینما هم زدن تو شهرمون. كم كم می خواد بشه استان خبر نداری»
و دوتایی خندید.

در یك هفته ای كه مرتضی نبود، فرزاد یا خودش جای اون می رفت سر كلاس یا اگر كلاسهاشون با هم تداخل پیدا می كرد از دانشجوهای دیگه خواهش می كرد كه موقع حضور و غیاب خودشون رو جای مرتضی جا بزنن.
در خانه، ماهرخ سرش غر می زد: «آخه این چه كاریه. خودت كم تو این گرمای تابستان می رفتی سر كلاسات. حالا باید جای مرتضی هم بری بشینی اصلاً این كار یه جور تقلبه»
آقا رضا هم حرفهای زنش رو تأیید می كرد: «آخه پسر، پس فردا كه مرتضی مدركشو گرفت هیچ سر كلاس بوده كه چیزی بارش باشه؟ حالا اون برگرده اصلاً استادها می شناسنش؟ یه وقت واسه تو مشكل پیش نیاد؟ دستت رو بشه آبروت می ره ها؟ به سلامتی جفتتون مهندسین آخه، این تقلب بازیها چیه؟ من این مترضی رو ببینم باید بشینم باهاش صحبت كنم»
فرزاد می خندید. «بابا نگران نباشین. این یه كار كاملاً رایجه. اون بیچاره عروسی خواهرشه، خب چه كار كنه، نره بیاد سر كلاس؟ مثلاً اگه فرشته خواست عروسی كنه، من كلاس داشته باشم باید عروسیِ خواهرمو ول كنم برم بشینم پای درس استاد، آره؟»
فرشته با خجالت گفت: «اِ، داداش. من این وسط چه كاره ام آخه؟»
فرزاد گفت: «خب حالا دیگه دارم مثال می زنم. من نمی دونم چرا هر وقت اسمی از عروسی تو می آد هول برت می داره، فوری تا گوشات سرخ می شی. زیاد به دلت صابون نمال، فكر نكنم تو دختر لوس حالا حالاها خواستگار پیدا كنی»
آقا رضا گفت: «خیلی دلشون بخواد بیان خواستگاری دختر گلم»
فرزاد گفت: «كیا؟»
آقا رضا گفت: «همون دیگه. خواستگارا»
«كدوم خواستگارا؟ حالاكاراشو ولش، كدوم خواستگار؟ ما كه تا به حال یكیشم ندیدیم»
فرشته صداش دراومد. «ای بابا. حرف خودتونو بزنین. چه كار به من دارین آخه؟»
ماهرخ گفت: «حالا عروسی خواهرشه، قبلش كه عروسی مروسی نبود باز هم تو براش جزوه می بردی دیگه. این جوری نبود مگه؟ این فرشته شاهد حی و حاضر»
فرشته: «خب حالا چه اشكالی داره. مرتضی و فرزاد با هم خیلی دوستند. الان فرزاد داره واسش یه كاری می كنه، من مطمئنم مرتضی بعداً هر جوری شده تلافی می كنه. شماها كه خودتون آقا مرتضی رو می شناسین. واقعاً جوان بافهم و شعوریه»
فرزاد گفت: «آفرین. همین دیگه. تازه بیچاره شهرستانیه. سر كار هم می ره. امتحاناشو خودش می ده. دیگه من كه نمی رم جاش بشینم امتحان پایان ترمشو بدم. جزوه های منو می خونه، یاد می گیره. می ره امتحان می ده. ماشاالله اینقدر هم باهوشه كه تا به حال حتی یه واحد هم نیفتاده»
رضا گفت: «مرتضی رو منم دوست دارم. بچه كاری و زحمت كشیه. ولی به خاطر خودش می گم. یعنی پس فردا مهندس شد یه چیزی بارش باشه»
فرزاد گفت:«فعلا كه نمره هاش از من هم درخشان تره»
* * *
ده روز گذشت و مرتضی برنگشت. فرزاد دیگه كلافه شده بود. از بس به این و اون رو انداخته بود كه جای مرتضی سر كلاسها بشینن خسته شده بود. از طرفی هم دلش برای دوستش شور می زد. می دونست صاحاب كار اون خیلی سخت گیره و یادش بود كه مرتضی گفته بود فقط یه هفته، اون هم به زور، تونسته ازش مرخضی بگیره. حتی فرزاد با محل كارش هم تماس گرفت و اونها گفتند قرار بوده چند روز پیش از مرخصیش برگرده. ولی خبری ازش نشده. یادش آمد آخرین باری كه مرتضی رو دیده بود شماره تلفنشو تو شمال بهش داده بود. ولی متأسفانه هر چی فكر كرد شماره رو كجا یادداشت كرده یادش نیامد. هی تمركز می كرد اون روز چه جزوه ها و كتابهایی دستش بوده، احتمالاً روی یكی از صفحات اونها شماره رو نوشته، ولی هر چی جستجو كرد، كمتر یافت.
__________________
_____________




طبقه بندی: رمان مهر زیبا از فریدا مولایی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس