تبلیغات
!*دانلود***خانه****رمان*!

!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟






دوستان این رمان در (ادامه مطلب) تا چند فصل دیگر تاپیك میكنم.

رمان مهر زیبا از فریدا مولایی



فصل 3 تا فصل4 

http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png


فصل 3

عزت تا یك هفته پیدایش نشد. مرضیه كه احساس می كرد بر خلاف پیش بینهایی كه كرده بود قدم این بچه نه تنها باعث نشد كه مردش به خانه و زندگی پایبند تر بشه، بلكه حتی اونو فراری داده، به شدت از این نوزاد متنفر بود. بالاخره با اصرار زنان همسایه و نصیحت آنان كه مرتب در گوشش می خواندند این از قضا و قدر و سرنوشت اون بوده و طفل معصوم گناهی نداره، عاقبت مادر دل شكسته حاضر شد طفل رو در آغوش بگیره و بهش شیر بده. با اولین مكیدن شیر، مهر طفل بی گناه و زشت رو به دل مادر بیچاره افتاد. تا اونجا كه مرضیه كه اول با چندش به بدن دخترش دست می زد با مهری مادرانه برآمدگی بدتركیب و ناهنجار میان دو شانه طفل را نوازش كرد و بوسید و همان جا با خود و خدای خود عهد بست كه تا آخرین رمق برای كودكش مادری كند. می دانست با این مصیبت شوهرش دیگر برگشتنی نیست و این طفل هم آینده ای غیرعادی در انتظارشه.
گرچه زنهای همسایه مدام مرضیه رو دلداری می دادند، ولی در خفا و دور از چشم او مرتب از زشتی سر و صورت و هیكل ناهنجار دخترك معصوم سخن می گفتند و حتی اقرار می كردند كه با كراهت بدن نوزاد را لمس می كنند.
مرضیه بعد از شیر دادن به دخترش وقتی متوجه شد كه زشتی و زیبایی، ناقصی یا كاملی این طفل موجب نشده كه مهر مادری را از دست بدهد. به دقت اندام كودك را زیر نظر گرفت. تنها چیزی كه باعث شد كمی رنجش او كمتر شود، رنگ به شدت آبی چشمان طفل بود كه برای چشمان كودكی چندروزه كه هنوز به صورت كامل شكل نگرفته زیادی آبی بود.
در آن شهرستان كوچك شمالی كه بیشتر مردم همدیگر را می شناختند، خبر به دنیا آمدن طفل گوژپشت و ناهنجار عزت و مرضیه، آن هم بعد از سالها انتظار، مثل توپ تركیده و شده بود نقل محافل شبانه هر خانه ای.
پس از یك هفته با وساطت دوست و آشناها، عزت؛ كه مثل پدرش كارمند شهرداری بود، به خانه بازگشت. گرچه مرضیه هیچ انتظار برگشت او را نداشت، با دیدن شوهرش متوجه شد كه از بازگشتش خوشحال نیست. می دانست كه آینده سخت و دشواری در انتظار خود و دخترش است و بهش الهام شده بود كه مردش دیگر نمی تواند تكیه گاهی برای آنان باشد.
عزت بدون اینكه حتی نیم نگاهی به طفل خوابیده بر روی تشك كوچك گوشه اتاق بیندازد وارد اتاق شد. مرضیه فوراً برایش چای آورد. عزت كه، مثل نه ماه پیش، مست و پاتیل بود با لگد فنجان چای را پرت كرد. بعد بلند شد، كمربندش را باز كرد و به جان مرضیه افتاد و زن بیچاره كه هنوز دوران نقاهتش تمام نشده و با زایمان سختی هم كه پشت سر گذاشته بود به شدت رنجور و ضعیف شده بود زیر مشت و لگد و ضربات كمربند گرفت. از یك طرف صدای فریادای مرضیه و از طرف دیگر صدای گریه نوزاد فضای كوچك اتاق را پر كرده بود و از میان دیوارها به گوش همسایه های كنجكاو می رسید. باز هم زنان و مردان همسایه بودند كه وساطت كرده و زن بیچاره را از زیر مشت و لگد عزت بیرون آوردند.
عزت داد می زد: «آبروی منو بردی. این هیولا رو باید بكشیم. دختری كه این شكلی باشه تا آخر عمر مایه رنج و عذاب و خجالت ماست. بچه نیاوردی نیاوردی آخر هم این هیولا رو تحویل من دادی. خاك بر سر بی عرضه ات كنم. این بدتركیب رو از جلوی چشمم دور كن. وقتی چشمم بهش می افته احساس نكبت و بدبختی می كنم»
اون شب گذشت و شبهای دیگر آمدند و رفتند. عزت هر شب دیروقت، مست و تلوتلو خوران به خانه می آمد. به طفل كوچكترین توجهی نداشت، با مرضیه هم حرف نمی زد. بعد از یك ماه مرضیه ریش سفیدهای محل را واسطه كرد كه عزت رو مجبور كنند برای گرفتن شناسنامه دخترش اقدام كند. خودش جرأت نمی كرد راجع به این كودك از همه جا بی خبر با شوهرش حتی كلامی حرف بزند.

یك شب عزت، طبق معمول شبهای دیگه، تلوتلو خوران در حالی كه بوی گند عرقی كه خورده بود از چند متری مشام را آزرده می كرد به خانه آمد. مرضیه كه دخترك را تازه خوابانده بود با دیدن شوهرش، آرام او را بغل كرد و به پستو بردش و پشت پرده گذاشتش. تا جایی كه می توانست سعی می كرد دخترش را از جلوی چشمان عزت دور نگه دارد.
عزت با تمسخر به حركاتش نگاه می كرد. با صدای كشدار و بی حالی كه نشان از مصرف زیاد الكل بود به مرضیه گفت: «چیه؟ دوست داری این جونورو، آره؟» بعد سكسكه ای كرد و گفت: «برو بیارش، می خوام خوب ببینمش»
مرضیه با ترس و لرز بچه را از پشت پرده برداشت و به طرف پدرش آورد. عزت اول دستشو دراز كرد كه كودك رو از مرضیه بگیره، بعد پشیمان شد و دستشو عقب كشید.
مرضیه به خودش جرأت داد و گفت: «وبا كه نداره، بگیر بغلش كن»
عزت با تمسخر گفت: «كاش وبا داشت. من چندشم می شه این نكبتو دست بزنم. خودت پتوشو باز كن می خوام ببینم دیگه كجاهاش لنگ و لوچه»
مرضیه آرام پتو را باز كرد. عزت گفت: «مرده شور برده چه خواب سنگینی هم داره. كاش خواب به خواب بره» بعد از چند لحظه ادامه داد: «اه اه، مثل شتر كوهان داره. نگاه كن تو رو خدا» بعد با كف دست محكم كوبید تو سر مرضیه و گفت: «خاك تو سرت با این بچه زاییدنت، ببریم بدیم سیرك هم قبولش نمی كنن»
سكسكه دیگری كرد و ادامه داد: «ببر این انترو از جلوی چشمام دورش كن بسه دیگه، می ترسم یه وقت خفه اش كنم خون كثیفش بیفته گردنم، ببرش» بعد از جیبش شناسنامه درآورد و پرت كرد كف اتاق: «بیا اینم شناسنامه اش بخوره تو سر و تو و اون هیولا. هیچ دلم نمی خواست فامیل من پشت اسم این نكبت باشه، ولی چاره ای نبود»
مرضیه كه از شنیدن حرفهای عزت و توسری حقارت آمیزی كه خورده بود اشك می ریخت با دیدن شناسنامه خوشحال شد. بچه رو كه هنوز خواب بود گذاشت پشت پرده و سریع اومد شناسنامه رو از كف اتاق برداشت. با خوشحالی به صفحه اولش نگاه كرد و شوكه شد. برای اولین بار بعد از زایمان شوهرش داد زد: «این چه اسمیه روش گذاشتی؟»
عزت خندید: «چیه مگه؟ بده؟ خوشت نیومد؟»
مرضیه غرید. «تو پدرشی. از تخم و تركه خودته. چطور تونستی این كار رو باهامون بكنی. دخترمونو كردی مسخره عام و خاص. مگه ...»
عزت فریاد زد: «خفه شو، كثافت، بی عرضه بی لیاقت. همینه كه هست می خوام تا آخر دنیا، خواری و ذلت تو و اون هیولای بدتركیب رو كه منو خانه خراب و مسخره عام و خاص كردین ببینم» بعد صداشو بلندتر كرد: «اگه اسمی جز این كه تو شناسنامه اش هست صداش كنی، من می دونم با تو. به خدا اول تو رو می كشم بعد اونو. اسم این نجاست باید همین باشه، شیرفهم شد؟»
مرضیه فقط اشك می ریخت.
عزت اسم دختر زشت رویش را گذاشته بود زیبا.
****************************************************************
فصل 4

زمان می گذشت زیبا هم در محیطی كه از هر طرف نفرت و انزجار و چشمهایی با نگاه های مختلف گاهی كنجكاو، گاهی دلسوزانه و گاهی كینه توزانه احاطه اش كرده بودند بزرگ می شد. پدرش حتی حاضر نبود بهش نیم نگاهی بیندازه. خیلی زود فهمید كه كوچه محل بازی برای همه بچه هاست ولی جای او نیست. بچه ها هو می كردنش و گاهی به طرفش سنگ پرتاب می كردند. در و همسایه ها هم نگاه خوبی نداشتند. پیرو خرافاتی كه از بچگی در ذهنشان بود فكر می كردند دختر بدقدم و شومیه. حالا از كجا به چنین نتیجه ای رسیده بودند خدا داند. عقیده داشتند كه با به دنیا آمدن او، عزت از خانه اش گریزان، مرضیه بدبخت شده است. انگار یادشون نبود كه قبل از زیبا هم عزت كم دنبال الواطی و عرق خوبی نبوده.
مرضیه كه اوایل فكر می كرد با گذشت زمان مهر دختر به دل پدر می شینه فهمید كه كاملاً برعكسه. عزت روز به روز از زیبا متنفرتر می شد و هر روز در الواطی و عرق خوبی خود بیشتر غرق می شد. كم كم یك خط در میان خانه می آمد. تنها چیزی كه موجب تعجب مرضیه و همه دوست و آشناها شده بود این بود كه چرا عزت زن نمی گیره. عزت با زنان زیادی رابطه داشت، ولی هرگز حاضر نشد سر مرضیه زن بگیره و این سوالی بود كه مرضیه هیچ وقت به علتش پی نبرد.
وقتی مرضیه ازش می پرسید شبهایی رو كه به خانه نمی آد كجا می گذرونه، عزت جواب می داد: «هر جا غیر از اینجا. چشمم كه به تو و زیبا می افته غم دنیا به دلم می شینه و یاد خفت و خواری ام می افتم كه با به دنیا اومدن این بچه نجس رو شونه هام نشسته»
زیبا هر چه بزرگ تر می شد برآمدگی بین شونه هاش بیشتر نمایان می شد. مرضیه با حسرت و افسوس نگاهش می كرد، بغلش می كرد و اشك می ریخت. می دانست دختر معصومش آدم بدبختیه و آینده نكبتی ای در انتظارشه. گاهی با دخترش فكر می كرد كه ای كاش همون روز اول كه به دنیا آمده بود می كشتش.
زیبا پنج ساله بود كه عزت دیگر پیدایش نشد. بعد از سه هفته بی خبری مطلق، جسدش رو در یك خانه خرابه پیدا كردند. تشخیص داده شد كه به علت استعمال زیاد مواد مخدر همراه با نوشابه های الكلی مرده و گویا جسدش رو همپالكیهایش آنجا انداخته و رفته بودند.
با مرگ عزت، مرضیه گرچه به ظاهر گریه و اری می كرد و خودشو عزادار نشان می داد، در دل خشنود بود. از كارهای خلاف و متلك ها و رفتارهای زشت و وحشیانه اش به خصوص كتك هاش ذله شده بود. چون عزت كارمند اداری بود حقوقش به مرضیه و زیبا می رسید. خانه پدری عزت هم كه هنوز در آن زندگی می كرد برایشان ماند. مرضیه خدا رو شكر می كرد كه از لحاظ مادی محتاج كسی نیست. از مادرش كمی خیاطی یاد گرفته بود و گاهی اگر پیش می آمد سفارش دوخت لباس ساده ای را از اطرافیان قبول می كرد و مزدی می گرفت. همیشه فكر می كرد اگر خانه پدری و حقوق عزت برایشان نمانده بود با این طفل علیل یاد چطور روزگار رو می گذروند.
در ذهن زیبا پدرش فقط به صورت خاطره ای بد ماندگار شد. پدری كه همیشه از دهانش بوی الكل به مشام می رسید و همواره باید خودش را از جلوی چشم او پنهان می كرد

حالا زیبا بیست و دو ساله بود. یك دختر جوان با صورتی دراز، لبهایی به نازكی نخ كه هنگام خندیدن و حرف زدن كج می شد و دندانهای كج و معوجش را با وقاحت تمام به نمایش می گذاشت. صورت و هیكلش پر از مو بود. برعكس، موهای سرش كم پشت و كم جان بودند. موهایی نازك و چنان صاف و بی حالت كه گاهی مرضیه می گفت: «حالا كه خدا بهت هیچ خوشگلی نداده، ای كاش، سرت رو هم كچل می كرد. این موها بیشتر زشتت كردند»
چشمهای زیبا، آبی روشن بود. چنان آبی كمرنگی كه نظیرش هیچ كجا پیدا نمی شد. شاید رنگ قشنگی داشت، ولی چون خیلی ریز بود و پوست صورتش هم سبزه تند بود بدجوری توی ذوق می زد. قدش كوتاه مانده بود. گردن، به قول مرضیه كه انگار اصلاً نداشت. خودش لاغر بود. ولی برآمدگی پتش چنان بزرگ بود كه اونو یه آدم قدكوتاه و گرد و قلنبه جلوه می داد.
هجده سالش بود كه دیپلم گرفت و خانه نشین شد. مرضیه دست به دعا برداشت كه یك نفر پیدا بشه و از زیبا خواستگاری كنه. ولی آرزویی عبث و بیوده بود. در این سالها حتی یك نفر هم در خانه آنان را جهت خواستگاری نكوبیده و حتی كسی اشاره ای هم به این موضوع نكرده بود.
مادر دلشكسته كه تحت فشار اعصاب و تنهایی، اخلاقش مثل سگ هار شده بود كم كم به این نتیجه رسید كه این دختر روی دستش مانده. ناخودآگاه چپ و راست بهش متلك می گفت. دعواش می كرد و زشتیشو به رخش می كشید. بارها بهش یادآوری می كرد كه با اومدن اون زندگیش بهم ریخته. بارها بهش گفت كه اگر اون نبود یا الان عزت، شوهرش زنده بود یا اینكه تا به حال صاحب یه شوهر دیگه شده بود. گرچه، پس از گفتن این حرفهای تند و زننده خیلی زود پشیمان می شد و مهر مادری بر عصبانیتش غلبه می كرد، دخترش رو بغل و های های با هم گریه می كردند.
گرچه زیبا زشت رو بود، قلبی پرمحبت داشت. دوست داشت به همه كمك كنه. دلش می خواست به هر نحوی برای خودش جایی در دل اطرافیانش باز كنه. در واقع، زیبا، محبت گدایی می كرد. چون از بچگی گوشه گیر و منزوی بار آمده بود برای جلب توجه و مورد محبت قرار گرفتن، با كار كردن بی دریغ برای این و آن و توجه نكردن به تمسخرهای اطرافیان و خدشو به اون راه زدن سعی می كرد با مردم ارتباط برقرار كنه. در میان در و همسایه ها هر جا مهمانی بود زیبا برای كمك آماده بود. بی ریا و خالصانه زحمت می كشید و كار می كرد. چند بار سعی كرد با دخترهای همسن و سالش كه هم محلی اش بودند دوست بشه، ولی وقتی با تمسخر و خنده های زیرلبی و پچ پچ های مشكوك آنان مواجه می شد رنج می برد و خودشو كنار می كشید.
كم كم از این تلاش مذبوحانه برای ارتباط با اطرافیان خسته شد و خودشو از همه كنار كشید. تنها تفریحش، گاهی خرید نان از نانوایی سر كوچه یا رفتن به بقالی و یا تلویزیون نگاه كردن بود. با دیدن فیلمهای تلویزیون در رویا فرو می رفت و خودش رو جای قهرمانان زیبای فیلمها مجسم می كرد. یكی از بازیهایش تقلید رز حرف زد و ادا و اطوار هنرپیشه های خوشگل در خلوت خودش بود. مرضیه هم به خاطر دخترش ارتباطش را با همه قطع كرد. البته تا زمانی كه خیاطی می كرد كم و بیش رفت و آمدهایی به خانه شان انجام می گرفت، ولی در چند سال آخر كه درد كمر و گردن و ضعف در بینایی باعث شده بود كار خیاطی رو كاملاً كنار بگذارد، دیگه كسی هم در خانه آنان را نمی كوفت. مادر و دختر منزوی و تنها مانده بودند.
زیبا در سنی بود كه تشنه محبت بود. پری خانم كه چند سالی می شد همسایه آنان شده بود نسبت بهش محبت داشت. حتی گاهی برای قوت قلب دادن از صورتش تعریف می كرد. مرضیه كه گرفتار تارهای تنهایی با پری دوست و غمخور شده بود گاهی بهش اعتراض می كرد: «پری خانم جان، نگو این حرفها رو چرا دختره رو هوایی می كنی آخه؟»
«وای، تو هم دیگه مرضیه خانم جان خیلی سخت می گیریا. این دختر كه شب و روز تو لاك خودشه. با چهار تا كلمه حرف من ببین چه خوشحال می شه. چه اشكالی داره گاهی ازش تعریف كنیم. بابا گناه داره. از تو كه جز سركوفت چیزی نمی شنفه»
مرضیه آه كشید: «یعنی تو فكر می كنی من از قصد گاهی بهش یه چیزهایی می گم. نه به خدا مگه من جز این دختر كس دیگه ای رو دارم؟ گاهی دلم آتیش می گیره. دو كلمه حرف بهش می گم، خودشم می دونه حرفهام از روی عصبانیه، وگرنه اگر دوستش نداشتم این همه سال به دندون نمی كشیدمش. اولادمه، جونم واسش درمی ره. به خدا تو نمی دونی، تازه اومدی تو این محل، اگه بدونی من سر زیبا چقدر سركوفت شنیدم. چقدر متلك از همین در و همسایه ها بارم شده. چرا دیگه باهاشون رفت و آمد نمی كنم؟ به خاطر زیبا. بس كه هر وقت این دختر بیچاره رو می بینن انگار یه موجود مریخی دیدن، زیر نگاهشون آبش می كنن. از عالم و آدم بریدم. تو كه شاهدی»

چند سالی بود كه خط تلفن به خونشون كشیده بودند و خونه پری خانم كه دیوار به دیوار آنان بود تلفن نداشت. پری، البته با اجازه مرضیه شماره اونها رو به فامیلهاش در شیراز داده بود تا گاهی زنگ بزنند. این بود كه هر وقت كس و كار پری تلفن می زدند زیبا یا مرضیه، پری رو صدا می كردند و اون می آمد و با فامیلهاش صحبت می كرد. همین رفت و آمدها باعث شده بود رشته دوستی بین مرضیه و پری محكم تر شود. مرضیه به خاطر زیبا با كسی رفت و آمد نمی كرد و پری خانم كه زنی خوش بر و رو، مهربان و خوش صحبت بود برای دوستی و همدردی براش غنیمتی بود. پری هم به دلیل مأموریت شوهرش كه او هم شیرازی بود ساكن آن شهر كوچك شده و چون در آنجا غریب بود از مصاحبت با مرضیه و حتی زیبا استفاده می كرد و كمی از درد غربتش كاسته می شد. زیبا هم از وقتی پای پری خانم به خانه آنان باز شده بود از مصاحبت با این زن مهربان و رئوف خوشحال می شد. اغلب پیش می آمد وقتی كه پری، كه زن نسبتاً جوانی ود، با مرضیه مشغول حرف زدن می شد، زیبا با حسرت به اندام صاف و خوش تركیب و صورت نسبتاً جذابش نگاه می كرد و می رفت تو عالم هپروت و خودشو جای اون می دید. پری هم گرچه نسبت به زیبا محبت داشت و همیشه باهاش مهربان بود، ولی از نگاه زُل این دختر ناخودآگاه مورمور می شد. تندی به خانه می آمد و اسپند دود می كرد و دور سر خودشو بچه هاش می چرخوند. از خودش و كارش در دل شرمنده می شد، ولی این طور استدلال می كرد كه زیبا و مرضیه كه نمی فهمند هر چی باشه این دختر ناقصه و یه وقت ناخواسته من و بچه هامو چشم می زنه. حالا یه اسپند دود كردن كه ضرری نداره.
پری سعی می كرد با زیبا خیلی خودمانی رفتار كنه، ولی ناخودآگاه دلش نمی كشید. مثلاً از دست پخت زیبا كه بد هم نبود بخوره. بارها سر این مسئله خودش را سرزنش كرده بود، ولی این احساس دست خودش نبود. زشتی ظاهری زیبا باعث می شد كه آدم چندشش بشه.
یك بار كه با مرضیه تنها بود ازش پرسید: «مرضیه جان منم مثل خواهرت، به خدا زیبا رو خیلی دوست دارم كه اینو می گم. ناراحت نشی ها، ولی خب رو حساب علاقه ای كه به زیبا دارم این حرف رو می زنم»
مرضیه: «بگو خواهر جان، چی می خوای بگی؟»
پری دل به دریا زده و حرف دلش رو گفته بود: «می گم این اسم زیبا رو از روی این دختر بردارد. گناه داره این بیچاره كه قشنگ نیست. شما هم همش بهش می گین زیبا. انگار دارین مسخره اش می كنین. بیا از امرو به یه اسم دیگه صداش كنین. تو رو خدا از حرف من ناراحت نشو. ولی این دختر گناه داره والله»
مرضیه با افسوس آهی كشید و در حالی كه دست و سرشو به چپ و راست تكان می داد با بغض گفت: «وای خواهر، چی بگم این اسم مسخره رو اون بابای گور به گور شده اش روش گذاشت» دوباره آهی كشید و ادامه داد: «تو نبودی كه ببینی من چه مكافاتها سر این دختر كشیدم، حتی سر همین اسمش كه خودش یه حكایته. بعد از اینكه بدون مشورت با من، یعنی هیچ وقت منو آدم حساب نمی كرد كه باهام مشورت كنه، شناسنامه براش گرفت با دیدن این اسم مسخره كلی داد و بیدار كردم. اون هم غدغن كرد كه باید همه با این اسم صداش كنن. خدا نیامرزدش. به جای اینكه براش پدری كنه. خود این طفلك كه مسخره بود این اسمم كه روش گذاشت پاك كردش دلقت تو مدرسه. اگه بدونی دخترم چه غذابهایی سر این اسمش كشید، اگه بدونی چه طور مسخره اش می كردند و اسمشو صدا می زدند. این میراث اونه. حالا من چه كار كنم. بعد از این همه سال بیام اسمشو عوض كنم؟ آخه دیگه به زبونم نمی آد چیز دیگه ای صداش كنم»
پری كه از شنیدن حرفهای مرضیه چشمهاش تر شده بود گفت: «عادت می كنین. یه اسم مقبول دیگه روش بذارین. بعد از یه مدت عادت می شه به خدا. بقیه هم یادشون می ریه از اول اسمش چی بوده. می ریم می دیم شناسنامه اش رو هم با اسم جدید عوض كنند»
«نه، نه، نمی شه. خودش چی می گه. دلم براش كبابه به خدا. نمی گه چون زشتم اسم زیبا رو از روم برداشتن گذاشتن یه چیز دیگه. من سواد اونچنانی ندارم، ولی اونقدر می دونم كه با این كار ضربه روحی می خوره. الان تو سن جوانیه، خطرناكه»
پری گفت: «اونش با من. خودم باهاش حرف می زنم. هر چی باشه درس خونده. دیپلم داره، خیلی هم فهم و شعورش بالاست. اتفاقاً خودم بهش می فهمونم كه این اسم برازنده اون نیست»
«نه، نه، دلش می شكنه. تازه، مثلاً چه اسم دیگه ای روش بذاریم؟ مثلاً مریم؟ رباب؟ نسرین؟ هیچ چی برازنده اش نیست. مگه اینكه اسمشو بذاریم زشت. یا به قول پدر خدانیامرزش نكبت یا اكبیری ...»
پری دیگه چیزی نگفت. خودش هم فكر كرد مرضیه حق داره. دختره كه خودش زشت هست، حالا بعد از بیست سال بهش بگن بیا اسم زیبا رو كه مثل داغی مسخره چسبیده رو پیشونیش عوض كن كه چی بشه؟ بختش كه عوض نمی شه، حالا اسمش هر چی باشه.

پری و شوهرش در تعطیلاتی كه پیش می آمد اغلب به شیراز، پیش خانواده هاشون می رفتند. در مدت غیبتشون خانه شان را به دست مرضیه می سپردند كه مراقب باغچه و گلها باشد كه البته این كار رو زیبا با جان و دل انجام می داد. در یكی از مسافرتها پری از شیراز به منزل آنان زنگ زد. زیبا گوشی رو برداشت. پری صدای لطیفی رو كه اون طرف خط بود نشناخت و فكر كرد عوضی گرفته، قطع كرد و دوباره شماره گرفت. باز زیبا گوشی رو برداشت. پری مردد سوال كرد: «ببخشید منزل مرضیه خانم؟»
زیبا گفت: «بله، پری خانم شمایین؟ منم دیگه زیبا»
«اِ، صداتو نشناختم. دختر تو پشت تلفن چه صدای ملیحی داری»
زیبا با خوشحالی جواب داد: «وای پری خانم جان، گوشهاتون قشنگ می شنوه»
«قربونت برم عزیزم، حالت خوبه؟ مامانت هست؟»
«بله هست، به باعچه هاتون هم هر روز خودم آب می دم. تازه حیاطتون رو هم جارو می كنم. این جا همش باد می آد. برگ می ریزه تو حیاط. حوض خونتون رو هم آبشو خالی كردم و توشو شستم. شما اونجا خیالتون راحت باشه. من مراقب خونه تون هستم»
«الهی من قبون مهربونیات برم دختر. تو چقدر بامحبتی، دستت درد نكنه. پس همه چی روبراهه، آره؟»
«بعله، بعله، شما نگران نباشید. حالا گوشی رو می دم به مامان. من خداحافظی می كنم. راستی اگه كار دیگه ای هم داشتین بگین من براتون انجام بدم»
پری شرمنده از این همه محبت زیبا، دوباره ازش تشكر كرد و بعد با مرضیه خوش و بش كرد. بعد از قطع تلفن رفت تو فكر. كمی بعد دستهاشو گرفت رو به آسمون و گفت: «ای خدا، به این یه ذره قشنگی و ظرافت زنانه ندادی، به جاش این صدای ملیح رو اون هم تازه از پشت تلفن، بهش دادی. حكمتت چیه خودت می دونی. ای كاش صداش پشت تلفن بد بود، ولی قوز پشتشو نداشت، خدایا كرمتو شكر»




طبقه بندی: رمان مهر زیبا از فریدا مولایی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس