تبلیغات
!*دانلود***خانه****رمان*!

!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟






فصل 2
رمان مهر زیبا از فریدا مولایی

http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png



فصل 2

مرضیه و عزت هفت سال بود كه ازدواج كرده بودند. ازدواجی عاشقانه و عجولانه. خانواده عزت، مرضیه رو برای همسری تنها پسرشان مناسب نمی دانستند. مرضیه پدر نداشت و مادرش با خیاطی كردن در خانه برای این و آن روزی خودش و دخترش را تأمین می كرد. مرضیه شانزده ساله بود و بر و رویی داشت. عزت هم، همچنین خانواده ثروتمندی نداشت. پدرش كارمند شهرداری بود و تنها مشكل، تك فرزند بودنش بود كه موجب به وجود آمدن آرزوهای دور و درازی در سر مادرش شده بود.
خانه هایشان دو سر یك كوچه بود. همان بار اولی كه چشم عزت در كوچه به صورت گرد و جوان مرضیه افتاد، عاشقش شد. پس از سه ماه عالم عشق و عاشقی كه پر از شور و شیدایی بود، عزت به خانواده اش اعلام كرد كه به جز مرضیه حاضر به ازدواج به دختر دیگری نیست.
خانواده اش، به خصوص مادرش، كه برای عزت دخترهایی از خانواده های بالا را در نظر داشتند سخت مخالفت كردند. ای بود كه یك روز عزت غرق در دنیای عشق و شیدایی دست مرضیه را رفت و به محضر برد و عقدش كرد و پدر و مادرش را در مقابل عمل انجام شده قرار داد. بعدش هم مرضیه بی جهیزیه رو برداشت به خانه پدر و مادرش برد. خانواده عزت كه رشته كار از دستشان در رفته بود به اجبار تن به بازی روزگار دادند. پس از چند ماه كم محلی، توهین و تحقیر نسبت به عروس ناخواسته عاقبت با گذشت زمان، به حضور او به عنوان عروس عادت كردند.
مرضیه دختری كاری و پرتلاش بود و از وقتی پا به خانه شوهر نهاده بود نمی گذاشت مادر عزت دست به سیاه و سفید بزند. پس از یكی دو سال، وقتی مرضیه حامله نشد، حرف و سخن و متلك بود كه از دوست و فامیل و آشنا نثارشان می شد. مادر مرضیه كه نگران زندگی دخترش بود شروع كرد به پرس و جو برای درمان نازایی دخترش. هر روز از این دكتر به آن دكتر، از این عطاری به آن عطاری. پنج سال گذشت و هیچ نتیجه ای نداد. مرضیه حامله نشد كه نشد. در این فاصله هم مادر مرضیه مرد، هم مادر عزت.
عزت مرتب به زنش سركوفت می زد كه این دو نفر از غم بچه دار نشدن تو دق كردند و مردند.
كم كم عزت دیر به خانه می آمد. مرضیه متوجه بود شبها كه مردش به خانه می رسد دهانش بوی الكل و هزار تا كوفت و زهرمار دیگر می دهد. چند باری هم از همسایه ها خبر به گوشش رسید كه شوهرش را در حال بیرون آمدن از خانه این زن و آن زن دیده اند. مرضیه كه حالا دیگر كسی را جز عزت نداشت به جادو جنبل متوسل شد و باز نتیجه ای نداد.
دو سال بعد، پدر عزت هم فوت كرد. در واقع از دست كارهای پسرش دق كرد. بهش می گفت: «خب پسر، برو یه زن دیگه بگیر. دیگه چرا داری خودتو به باد می دی. چرا با كارهای زشت داری آبروی منو می بری»
بعد از مرگ پدر عزت، مرضیه دید دیگه باید بجنبه. به تازگی به گوشش رسیده بود كه عزت با فلان زن بیوه زیاد دیده می شود و حتی دیگر علنی و جسورانه با آن زن در كوچه و خیابان ظاهر می شدند. این خبر نشان دهنده این بود كه عزت به فكر زن گرفتن افتاده. مرضیه با راهنمایی یكی از زنهای همسایه پیش یه دعانویسی كه به گفته زن همسایه كارش حرف نداشت روانه شد. پیرزن بعد از گرفتن صد تومان پول شروع كرد به خواندن ورد و دعا و همراه با یك تكه كاغذ تا شده كه نخ سبزرنگی به دورش گره خورده بود دو بسته حاوی پودر به او داد.
«از این گرد قهوه ای هر شب یه قاشق چایخوری تو لیوان شوهرت می ریزی و می دی بخوره. نگران نباش هیچ طعم و مزه ای نداره. اگه زرنگ باشی نمی فهمه. این باعث می شه مهر و محبتش بیاد طرفت و بقیه زنها جلوی چشمش دیو و دد می شن. از اون پودر زرد رنگ هم خودت روزی سه بار، یه قاشق تو لیوان آب ولرم حل می كنی. با این دعایی كه بهت یاد می دم می خونی و سر می كشی. یادت باشه روزی سه بار. بعد از سه ماه بچه دار می شی. اگه نشدی كه هیچی، اگه حامله شدی بیا شیرینی منو بده»
مرضیه تا به حال از این كارها زیاد كرده بود، ولی هیچ نتیجه ای نگرفته بود. ناامید به خانه آمد. دو ماه تمام گرد زردرنگ را طبق توصیه پیرزن خورد. سهم عزت رو هم هر شب یواشكی می ریخت تو چایی و بهش می داد. سه ماه كه گذشت عادت ماهانه اش قطع شد. وقتی اولین حالت تهوع كه نشانه حاملگی بود، بهش دست داد، از خوشحالی یك ساعت تمام اشك شوق ریخت. شب كه شوهرش به خانه آمد خبر حامله بودنش را به او داد.
عزت كه باورش نمی شد، گفت: «یعنی بع از هفت سال، ممكنه؟»
مرضیه موضوع دعانویس و گردی رو كه روزی سه بار می خورد برایش تعریف كرد. عزت گفت: سرتاپای دعانویسه رو طلا می گیره. همون فرداش دوتایی راه افتادند كه برن مشتلق پیرزن دعانویس رو بدن. هر چی گشتن پیداش نكردن. گویا از اونجا رفته بود. بعدها مرضیه همیشه افسوس می خورد و می گفت اگه شیرینی دعانویسه رو داده بودند این جوری نمی شد. نه ماه و نه روز عزت شد مرد خونه. شبها به موقع می آمد نازِ زنش را به جان می خرید و اسمهای مختلف برای كاكل زریش انتخاب می كرد. زندگی شان شده بود دنیایی از مهر و محبت و مرضیه هم تا آنجایی كه می توانست تلافی این هفت سال بی مهری رو در می آورد. مرتب ناز و ادا راه می انداخت و ویارانه هوس می كرد. درد زایمان كه شروع شد برای مرضیه قشنگ ترین دردهای روی زمین بود.

شبی سرد و زمستانی بود. چنان بارانی می بارید كه از نیم متری چشم چشم رو نمی دید. باد به شدت زوزه می كشید. از اول غروب درد تو پهلو و زیر شكم مرضیه پیچیده بود. عزت هم با بی تابی دور و برش می پلكید. ساعت ده شب با شدت گرفتن درد مرضیه، عزت رو به دنبال چند تا از زنهای همسایه فرستاد. با آمدن آنها، عزت كه مطمئن شد زنش تنها نیست به دنبال قابله رفت. زیر رگبار باران می دوید. زن قابله رو با خود به خانه آورد. عزت تو ایوان قدم می زد. پشت سر هم سیگار می كشید و با نگرانی به صدای ناله های زنش گوش می داد. درد مرضیه و ناله ها و فریادهایش تا ساعت سه صبح ادامه داشت. زن قابله وامانده بود و می گفت: «سر بچه پایینه، ولی گیر داره نمی دونم چرا درنمیاد»
پس از آخرین جیغ گوشخراش مرضیه، صدای خوش طنین گریه نوزاد به گوش عزت رسید. زیر باران روی زانوهاش خم شد و دستهاش رو به آسمون گرفت و خدارو شكر كرد. تو اتاق، مرضیه از درد طاقت فرسایی كه تحمل كرده بود بی حال و بی هوش با لبخندی رو لباش از حال رفته بود. حتی ونقدر حس نداشت سرشو یه كم بالا بیاره و به نوزادی كه در دستان ورزیده قابله از پا آویزان بود نگاهی یبندازه. زنهای همسایه همه سكوت كرده بودند. قابله چند لحظه ماتش برد و بعد بلند گفت: «یا امام زمان ...» و فوری یه پتو برداشت و دور نوزاد پیچید و روی تشك كوچكی كه گوشه اتاق پهن بود خوابوندش، وسایلشو برداشت، چادرشو سر كرد و راه افتد بره. نوزاد همچنان گریه می كرد. زنهای همسایه مات زده زیر لب دعا می خواندند. مرضیه كه از به دنیا آمدن فرزندی كه سالها انتظارش را كشیده بود خیالش راحت شد از خستگی در حالی كه به صدای شیرین گریه نوزادش گوش می داد خوابش برد.
قابله به حیاط آمد و با شتاب از كنار عزت رد شد. عزت دنبالش دوید و پرسید: «چی شد باجی؟ دختره یا پسر؟»
قابله تندی گفت: «دختره، در پناه خدا باشه»
عزت همانطور كه دنبالش می دوید خندید و گفت: «صبر كن ببینم كجا می ری، صبر كن مزدتو بدم»
قابله كه می خواست زودتر از اونجا بره، هول هولكی گفت «نه پسرم هیچی نمی خوام برای خدا انجام دادم»
عزت تعجب كرد. چادر قابله رو گرفت و محكم نگهش داشت و گفت: «باجی بگو چی شده؟ بعد دو دستی زد تو سرش: «وای، نكنه مرضیه. ها؟»
قابله نگاهی به صورت عزت انداخت: «اون سالمه، آره، زنت سالمه. دخترم خوبه، برو پیششان. منم هیچی نمی خوام خدا حفظتان كنه. من كار دارم باید زود برم»
عزت گفت: «پس آخه مزدت رو بگیر»
قابله در حالی كه زیر باران از مقابل چشمان عزت محو می شد، دیگر جوابی نداد و در تاریكی شب گم شد.
عزت دوید تو اتاق زنش. زنهای همسایه دور نوزاد حلقه زده بودند و پچ پچ می كردند. عزت یااللهی گفت و وارد شد. زنها سكوت كردند. عزت اول نگاهی به همسرش انداخت و دید او خوابیده. با دقت به سینه اش نگاه كرد و با دیدن اینكه قفسه سینه اش آروم و منظم بالا و پایین می ره و اینكه زنش زنده و سلامته خیالش راحت شد. با خوشحالی به سمت نوزاد رفت. یكی از زنها در حالی كه به چشمهای عزت نگاه نمی كرد پتوی حاوی طفل رو كه در خواب بود به دستش داد. عزت در حالی كه لذت پدر شدن را در تك تك سلول های بدنش احساس می كرد با خوشحالی زل زد به صورت آرام كودك خفته و پیش خودش گفت: «چقدر این بچه زشته، پیشانیش خیلی بلند بود. لبش هم انگار كج بود. نگاهی به زنهای همسایه انداخت. سرهاشون پایین بود. با عجله پتو را كنار زد. با دیدن اندام عریان طفل ماتش برد. «یا امام هشتم ...» این جمله را ناخودآگاه به زبان آورد. نوزاد را ول كرد. بچه افتاد كف اتاق و از خواب پرید و شروع كرد به جیغ زدن و وول خوردن. عزت سرشو گرفت تو دستش، چنگ زد تو موهاش و داد می زد: «یا امام هشتم ... یا امام رضا ...» و فریاد زنان دوید بیرون و در سیاهی شب و رگبار باران گم شد.
مرضیه از صدای فریاد عزت با زحمت چشمهایش رو باز كرد و به دور و برش نگاهی انداخت. روی زمین كف اتاق موجود كوچك پرمویی را دید كه وول می خورد و ناله می كرد. مرضیه جیغ كوتاهی كشید و بیهوش شد.
كودك گوژپشت بود.



طبقه بندی: رمان مهر زیبا از فریدا مولایی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس