تبلیغات
!*دانلود***خانه****رمان*!

!*دانلود***خانه****رمان*!
مثل شقایق زندگى كن:كوتاه اما زیبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمیر:دردناك اما...عاشق 
نویسندگان
نظر سنجی
:: وبلاگ چطوره ؟؟؟؟






فصل 1

رمان مهر زیبا از فریدا مولایی

http://mihantheme.com/wp-content/themes/mihantheme/images/mihanblog.png


فصل 1

با دقت چهره خودشو در آینه زیر نظر گرفت. كاری كه هر روز انجام می داد. مثل همیشه از خودش پرسید: «من زشتم؟ ... نه بابا، یه كم هم قشنگم ... آخه كجام زشته؟»
برگشت و در اتاق رو از تو قفل كرد. در حالی كه لبخند شیطنت آمیزی روی لبهایش نشسته بود، روسری آبی رنگی رو كه ماهها بود مادرش برایش خریده و تا به حال جز در همین اتاق و در خلوت خود سر نكرده بود از داخل كشو بیرون آورد. عاشقانه نگاهش كرد و به نرمی، دستی به روی پارچه لطیفش كشید. چشمهاشو بست و خودشو در حالی كه روسری روی سرش بسته شده مجسم كرد. زیر لب زمزمه كرد: «وااای چقدر نرمه. مامان می گه رنگ چشامه» نگاهی به رنگ آبی خوشرنگ روسری انداخت «آره خودشه، رنگ چشامه»
روسری تاكرده رو بر روی میز گذاشت. دوباره در آیینه به خودش نگاه كرد. خطاب به تصویرش گفت: «خب، زیبا خانم از اول شروع می كنیم، باشه؟»
دستی به موهاش كشید. موهایی صاف صاف و به رنگ قهوه ای روشن.
«اول می ریم سراغ موهام. ببین صاف و خوشرنگه . البته از بس كه صافه یه خورده بی حالت به نظر می آد، ولی خب هر چی باشه موی صاف رو همه دوست دارن. پری خانم می گفت همین مو رو اگه بیگودی بپیچیم همچین چین و شكن دار می شه كه نگو.» لبخندی زد و به تفكراتش ادامه داد: باید چند تا بیگودی گیر بیارم. یه بار یواشكی بپیچم به موهام ببینم خوب می شه یا نه. سرش را یكوری كرد و موهاش را با دست یك طرف گردنش ریخت. صورتش از نارضایتی جمع شد. «یه خورده هم كم پشته. آخه خدایا، مو دادی یه خورده بیشتر می دادی، چی می شد آخه؟»
«اشكال نداره زیبا خانم. به جاش صافه، حالت نداره كه نداشته باشه. تو هوای شمال كه همه موهاشون موج دار و فرفری می شه مال من صافه صافه. همه می گن خوش به حالت. خب این از موهام. پس نتیجه می گیریم روی هم رفته موهای قشنگی دارم»
«حالا می رسیم به پیشانی» با كف دست موهاش رو بالا داد. به پیشانی بلندش نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه كرد: «پیشانی بلند، این دیگه قشنگه بابا همه جا می گن پیشانی بلند نشانه بخت بلنده. پیشانی من هم بلندتر از حد معموله»
«خب حالا پوستم كه زیاد صاف نیست. ولی همچین بد هم نیست، همش دو تا جوش روشه. اون هم خوب می شه» صورتش را به آیینه نزدیك تر كرد و با انگشتهای كوتاهش شروع كرد به لمس جوشهای روی پیشانیش. در همان حال فكر می كرد باید آب لیمو بزنم روش. پری خانم می گفت رو جوشهام الكل بزنم فوری می ره. حالا الكلم كجا بود. همون آب لیمو می زنم. گرچه فایده نداره. این بره، دو تای دیگه بیرون می آد. یه خورده هم پرموئه، اونم كه قابل حله. اصلاً تمام تنم پر از موئه. خب چیزی نیست كه، اگه یه روز مامان اجازه بده صورتم رو بند بندازم تمام موهاش می ریزه» با حسرت فكر كرد: فقط اگه اجازه بده. باید خودش بگه دیگه من كه روم نمی شه بهش بگم. ای خدا چی می شد این همه مو رو جای اینكه روی صورت و تن و بدنم بذاری، رو سرم می ذاشتی. اون وقت هم موهای سرم پرپشت می شد، هم تن و بدنم كم مو. بعد سرش را تكان داد و گفت: «حالا ولش دیگه. اینها هم قابل حل هستن. با یه بند انداختن پیشانیت مثل آیینه صاف می شه. به قول پری خانم این جوشها هم جوش غرور جوانیه، خودش كم كم رفع می شه»
«حالا بریم سر ابروهام» به ابروهای پرپشتش زل زد. «به به پُر پُر. آخ اگه مامان به حرف پری خانم گوش می داد و می ذاشت ابروهامو وردارم. می دونم خوب می شه. می گه ابروهات پاچه بزیه. خب معلومه وقتی نمی ذاره یه مو ازش كم كنم باید هم مثل پاچه بز بشه. ببین زیبا خودت می دونی كه ابروهای پر و قشنگی داری. همه می رن و ابروهاشون خالكوبی می كنن كه پر به نظر بیاد، ابروهای من شكر خدا این قدر پرپشته كه فكر نكنم تا آخر عمر نیازی به این كار داشته باشم. فاصله بین ابروهام و چشمهام هم حالا كه پر از موئه كم به نظر می آد وقتی ابرومو وردارم می دونم پشت چشمم قشنگ می شه. مثل اینكه یه خورده هم پف داره ها» دوباره صورتشو به آیینه دیواری نزدیك تر كرد و با دقت بیشتری به صورتش زل زد. یك چشمش رو بست و با چشم بازش پشت پلك چشم بسته رو نگاه كرد «خب حالا زیبا خانم زیاد تند نرو. قراره با هم روراست باشیم. زیاد هم پف نداره. ولش كن. ابروهام هم پس خوبه»
«حالا می رسیم به چشمهام. نه نه اونو می ذارم آخر سر. حواسم پرت می شه»
«بریم سر دماغم. آخه این دماغ كجاش بده؟ یه خورده پهنه، در عوض كوچیكه. چه ایرادی داره من نمی دونم. والله دماغ كوچولو باشه، حالا پهن، كجا یا راست باشه. مهم اینه كه كوچیكه و تو صورتم با بقیه چیزا هماهنگه. نه بابا دماغم خوبه. فقط اگه فاصله بین لب و دماغم این قدر زیاد نبود بهتر بود. آه، اگه مرد بودم سبیل می ذاشتم، گرچه الانم كم از سبیل نیست» انگشتاش را به پشت لبش كه پر از كركهای زبر و بلند بود كشید. «نخیر، این مامان خانم هیچ حواسش نیست. بیست و دو سالمه. هنوز نمی گه حداقل پشت این لب صاحاب مرده ام و بند بندازم. این چیه آخه؟ پر از مو. انگار سبیل واقعی دارم. منم كه روم نمی شه بهش بگم. خب خودش باید بگه دیگه. ولی این دفعه می گم حتماً می گم»
«حالا بریم سراغ لبهام. اینها هم كه نازكه. ببین زیبا، لبهات زشته، خودت هم می دونی. خیلی نازكن. اصلاً لب نداری» كمی به لبهاش نگاه كرد. «نه بابا، لب قیطونی معروفه. پری خانم می گفت قدیما زنها هر چی لبهاشون نازك تر بود، می گفتن خوشگل ترن. حالا لب منم یه كم نازكه، چه اشكالی داره. به صورتم هم كه یه خورده كشیده س. گرچه مامان می گه چون لاغرم صورتم دراز به نظر می آد. چونه ام هم یه كم كج به نظر می آد. اینها همه از لاغریه. از این به بعد باید یه كم بیشتر غذا بخورم. یه كم گوشت زیر پوست صورتم بیاد. تمام این ایرادهای كوچك برطرف می شه. ولی زیبا خانم، گونه هم نداریها، حواست باشه. خب حالا كی می آد ببینه من گونه دارم یا ندارم. آدم نباید كه همه چیش خوشگل باشه، اونوقت می شدم هنرپیشه»
«حالا بریم سر چشمهای قشنگم» با دقت و لذت در آیینه به چشمانش زل زد. «به به، آدم حظ می كنه. نگاه كن تو رو خدا. این دو تا چشم به یه دنیا خوشگلی می ارزه. آبی آبی. ولی اگه یه خورده درشت تر بود بهتر بود. نه بابا خیلی هم خوب و اندازه است. ببین زیبا، رو این یكی دیگه نمی تونی هیچ ایرادی بذاری»
در همان حال كه در آیینه به چشمهاش زل زده بود به یاد چند شب پیش افتاد. پری خانم ناغافل آمده بود تو حیاط خانه شان. زیبا هم یه گوشه نشسته بود و ستاره ها رو تماشا می كرد. پری كه تو تاریكی متوجه حضور زیبا در حیاط نشده بود یك دفعه سرش رو برگردوند. زیبا زل زده بود بهش. پری ناخودآگاه جیغ كشیده بود. زیبا با جستی از جاش بلند شده و اومده بود طرفش.
«نترس پری خانم جان. منم زیبا»
پری شرمنده در حالی كه سعی می كرد خودشو جمع و جور كنه و یه دستش هم روی قلبش بود سعی كرد لبخند بزنه، گفت: «وای ترسیدم، نفهمیدم تویی»
مرضیه، مادر زیبا، كه با شنیدن صدای جیغ، هراسان اومده بود تو حیاط وقتی فهمید موضوع چیه سر زیبا داد زد: «گمشو برو یه لیوان آب قند بیار. زن مردم غش كرد. صد بار بهت گفتم با اون چشمهای جغدت تو تاریكی به مردم زل نزن. زهره ترك می شن ... حالیت نیست كه»
پری خانم تندی گفته بود «نگو تو رو خدا مرضیه جون. این دختر چه گناهی داره. من الكی هول كردم و ترسیدم. اتفاقاً رنگ چشمهای زیبا آنقدر آبی و شفافه كه انگار سگ داره»
فردای اون روز زیبا ازش پرسید: «پری خانم جان، سگ داره یعنی چی؟»
پری خندید و گفت: «عزیزم یعنی سگ چطور آدمو می گیره و ول نمی كنه، چشمهای تو هم آنقدر خوش رنگ و قشنگن كه وقتی آدم بهشون نگاه می كنه دیگه نمی تونه چشم ازشون برداره. یعنی چشمهات آدمو مثل سگ می گیره. تازه تو تاریكی هم برق می زنه. عین چشم سگ. این یه ضرب المثل برای چشمهای خوشگل است.»
زیبا به زمان حال برگشت. «خب چشمهای آبیم كه حرف نداره. به قول پری انم جان سگ داره. ببین زیبا خانم رو چشمات دیگه نمی تونی هیچ عیب و ایرادی بذاری»
«حالا بریم سر مرحله آخر» با دقت تای روسری آبی اش را باز كرد. سه گوشش كرد و انداخت روی سرش. گوشه های روسری را زیر گردنش گره زد. جلوی موهاشو با انگشت یه خورده پوش داد. زیر لب غر زد: «آه، این قدر صاف و كم پشته كه خوب نمی مونه»
نگاهی به كل صورتش انداخت و خطاب به تصویرش در آیینه گفت: «هی بد نشدی ها خوشگل خانم» و ناخودآگاه خندید. چشمش به دندانهای نامرتب و كج و معوجش اتفاد. فوری خنده اش رو قورت داد و لبهای نازكش رو بست. چشمهاش لبریز از اشك شد. با حرص روسری رو از سرش كند و انداخت كف اتاق. «نخیر. من زشتم. هر كاری هم كنم باز زشتم. آخه این چه قیافه ایه كه دارم» باز هم به نتیجه رسیده بود كه هر روز می رسید: «تازه حالا این صورتمه. بقیشو بگو وای، وای، وای ...» گوشه اتاق نشست. در حالی كه پاهاشو تو بغلش گرفته بود شروع كرد به جویدن پوست لبهای نازكش.



طبقه بندی: رمان مهر زیبا از فریدا مولایی،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ pouriya omega3 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محبت مثل یک سکه میمونه که اگه بیفته
تو قلک قلب دیگه نمیشه درش اورد اگرم
بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی
********************
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
********************
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،
مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
********************
شاید آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید كرد،
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی،
چه شقایق چه گل پیچك و یاس،
زندگی اجبارست
********************
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
********************
:romansarairan@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
style="font-size: 8pt; text-decoration:none">امارگیر حرفه ای سایت
فروش بک لینک طراحی سایت عکس